Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


اولین پست این وب


شنبه 29 آبان 1395♦ 05:59 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦

  کنیچیوا میننا  
 من کیم؟؟؟ مائو تامایی 
 اینجا کجاست؟؟؟ وبمه خو مگه کوری  
 اینجا قانون داره؟؟؟ معلومه که داره 
 حق کپی داریم؟؟؟ به هیچ وجه حتی با ذکر منبع
نظر چی؟؟؟ صد در صد باید بدین  
 نویسنده چطور؟؟؟ متاسفانه نمیپذیرم 
واسه توهین قانونی هست؟؟؟ اون که از اول ممنوع بود
 نظرسنجی؟؟؟ حتماااا بشرکتید 
نظرت در مورد لینک چیه؟ لینکم کنین لینکتون میکنم 
دیگه سوال بسه لحظات خوشی رو براتون آرزومندم 
 راستی من یه اوتاکو هستم 
    عاشق انیمه های ژاپنی
 اینم کارت شناساییم 
:iconblue-iplz::iconblue-iplz::iconblue-aplz::iconblue-mplz::iconblue-aplz::iconblue-tplz:        :iconblue-oplz::iconblue-aplz::iconblue-mplz:



اینم لوگوی وب
 (یومیکو چان واسم درس کرده ^_^)

 magical anime
 اینم امضام 

راستی برای آشنایی بیشتر با من اینجا بکلیک 



   

Makise kurisu cosplay


دوشنبه 28 خرداد 1397♦ 01:26 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
کاسپلی های ماکیسه ژان *^*
من عیچی نمیگم برین ادامه *^*
+قیافه های بعضیاشون بسی زایه عسد :|

   انیمه   عکس انیمه ای   دروازه ی استینس   انیمه ی دروازه ی استینس   ماکیسه   کوریسو   کریستینا

Makise kurisu


یکشنبه 27 خرداد 1397♦ 04:48 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یو مینا سان *^*
چن تا عکس آوردم از کوریسو ماکیسه *^*
عشق من *^*
وایی اونقد دوسش دارم که نوگو *^*
جز بهترین شخصیت های دختریه که دیدم *_*
خیلی خوبه *_*
اون جایی هم که میخواست خودشو برا مایوری قربانی کنه بسی افسرده شدم =...=
از اول انیمه هم با اوکا.. نه ببخشید با هوئوئین شیپش میکردم 
برین ادامع *^*
پ.ن : اون گیف بالا هم که میبینین واسه وقتی بود که هوئوئین اشتباهی ماست کوریسو رو خورده بید 
همش به کوریسو میگه کریستینا :|

   انیمه   عکس انیمه ای   دروازه ی استینس   انیمه ی دروازه ی استینس   ماکیسه   کوریسو   کریستینا
ایژا *.*   

عید فطر مبارک^^ + شاهکار عربستان :|


جمعه 25 خرداد 1397♦ 09:35 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
امروز روزی است که خداوند آن را برای شما عید قرار داد و شما رو نیز شایسته ی آن ساخت ؛
پس به یاد خدا باشید تا او نیز به یاد شما باشد و او را بخوانید تا خواسته هایتان را اجابت کند .
عــیـد فـطـر بـر هـمـه ی مـسـلـمـانـان جـهـان مـبـارک ^0^
نـمـاز و روزه هـای هـمـتـون قبول باشه در طول این ماه ^0^
درسته که با وجود امتحانات امسال ماه رمضون یه کم سخت شده بود ولی خب ارزششو داشت ~(*ـــ*~)
آغا اولین بازی جام جهان (روسیه - عربستان) رو دیدین؟
حال کردین عربستان چه جوری قهوه ای کرد؟ 
ای جـــــــــــــانم آبروی کل آسیا رو برد تو اولین بازی 
ولی خب من به یه دلیل خیلی عجیبی بسیار خوشحالم از این که عربستان 5 تا خورد!!!
ما همیشه تو فامیلمون جشن پیش بینی راه میندازیم .
ینی هر کس بخواد تو مسابقه شرکت کنه ، از اول تا آخر نتایج همه ی بازی ها رو پیش بینی میکونه 
بنیان گذارش هم پسر خاله ی بابام بید 
من هیچوقت شرکت نمیکنم چون معتقدم که متمدن تشریف دارم 
(متمدن بودن من کلی جریان داره کلا منو به ملکه ی متمدن میشناسن )
آغا کل فامیل برد روسیه رو پیش بینی کرده بودن .
بعد من هی دعا میکردم عربستان ببره همشون خیار شن!!! 
نصف فامیل 0-3 به نفع روسیه پیش بینی نموده بودن و تا دقیقه ی 90 بازی داشتن شنگول میزدن!!!
منم مایوس یه گوشه نشسته بودم همش دعا میکردم یه معجزه بشه پیش بینی همشون غلط شه :||
آغــا یهو دقیقه ی 90 روسیه یکی زد 
بعدشم پنالتی یکی دیگه زد 
قیافه ی همشون دیدنی بود خصوصا بابام
ینی ایران جام جهانی رو میبرد اینقد خوشحال نمیشدم 
چنان از جام پریدم بشقاب فرنی چپه شد مرباش ریخت رو سفره 
اطلاعیه :
اولین گل جام جهانی امسال (2018) رو جناب 
«یــوری گــازیــنــســکــی» 
به عربستان زد 
پ.ن : گیف پایین 

   عید   فطر   عید سعید فطر   جام جهانی   فوتبال   روسیه   عربستان
   

نتیجه ی نظرسنجی


پنجشنبه 24 خرداد 1397♦ 09:58 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
خاااب اینم نتیجه نظرسنجی /^0^\
بامیه برنده شد 
من خودمم بامیه بیشتر دوست 
تو جدیده بشرکتید \^،^/

   نظرسنجی   جواب   زولبیا   بامیه
   

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *13*


چهارشنبه 23 خرداد 1397♦ 03:32 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای

=(


دوشنبه 21 خرداد 1397♦ 04:40 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦

   

My art


دوشنبه 21 خرداد 1397♦ 01:13 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یااااه /^0^\
ملکتون یو نقاشی کشید /^0^\
همش با خودکار رنگ شده ~(*_*~)
چطوره؟\*.*/
+فراتر از محدودیت (کوریاما میرای)
#کیفیت_:|

   نقاشی   انیمه   فراتر از محدودیت   کوریاما میرا   kyokai no kanata   kuryama mirai
   

به ملکه سلام کن عمو ببینه :|


جمعه 18 خرداد 1397♦ 05:45 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
آغـــــــــا سلام 
ملکتون برگشت 
دو هفته ی اخیر سرم چنان شلوغ بود که به عمرم اینقد شلوغ نبود :|
(اگر جا شد ، جملرو تو حلقتون فرو کنید :|)
بسی اتفاق افتاد و با دیدن نظراتتون بسی به زندگی امیدوار شدم *^*
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست ، ایمان هست ...
هفته های پر پیچ و تاب و پر فراز و نشیبی را گذراندم 
شاید توی چن تا پست توصیفش کردم :|
از سایکو برای تاخیر پوستر بسی معذرت میخوام =_= 
از اوناییم که تو وب سفارشیم سفارش دادن هم معذرت میخوام =_=
با تاخیر سفارشاشون داده میشه =.=
تو این یه هفته رکورد نخوابیدن رو زدم :|
27 یا 28 ساعت بیدار موندم .___.
تا ساعت 8 صب که کلا خوابم نبرد بعدشم که گام شدم رفتم امتحان ساعت 12 برگشتم 
مامانم گف مهمون داریم بیا  کمک کن :|
این شد تا ساعت 11 شب هم بیدار موندم :|
البته هنو کلی کار بود باید میرفتم خونه مادربزرگم :|
ولی خاب با اقتدار ملکه به خوابی بسی عمیق فرو رفتم :|
فرداش نی چان بیدارم کرد گف پاشو افطار بخور :|
حالا اینا رو بیخیال امتحانا چطوره؟ 
آغا غول امتحانی من امتحان مطالعات بود :|
ینی ده تا ریاضی در حد کنکور بدم ولی مطال ندم ._.
بع بابام گفتم نمونه سوال برام بیاره ...
آورده من احمق گفتم آخر سر حلش میکنم 
بعد از خوندن 24 درس نمونه سوالا رو ورداشتم دیدم مال خرداد 97 ان!!! 
سوالا دستم بودن عین خر از اول اونا رو نخوندم 
جالبته رفتم سر جلسه عم دیدم همون سوالا بوده 
خفه که چی بگم پرپر شدم اصلا 
اغا همون یکشنبه قرار گذاشته بیدیم که هانائه بیاد خونمون =))
ینی عین چی از مدرسه زدیم بیرون کسی نفهمه ما با هم رفتیم =))
سر راه اینقدررر ندید بدید بازی در آوردیم که نگو :|
مضحکه ی کل عام و خاص شدیم چنان که قهقهه میزدیم وسط خیابون :|
من خواستم جاذبه های توریستی راه خونمونو به هانائه نشون بدم =))
رفتیم داخل یه وسایل خیاطی فروشی عین خیار :|
نگو صاحبه توش بوده برا این که زایه بازی نشه دوتا نخ مهره ورداشتیم دونه ای 10 تومن! 
آخه من این عقل سرشار رو از کی به ارث بردم؟ 
اومدیم رسیدیمم خونه کلید نداشتم :|
موندیم پشت در :| نی چان اوسکولمم خواب :|
شانسی شانسی مادربزرگم اومد درو برامون باز کرد .___.
عارره دیه تو خونه هم اتفاقات بسی ژالبی افتاد 
از جمله پیدا شدن پشول که هانائه قشنگ اشاره کرد چی بود :|
بدبخت زیر پله داش زایمان میکرد :|
بعدش که این که با هانائه داستان شروعیدیم بسی خفن 
دو فصله تو تابستون میذاریمش ...
آخر روز هم با خلاقیت های مامان افطار شاهانه ... نه ببخشید ملکانه ای رو نوش جان نمودیم 
ینی اگه من فقط چس مثقال از این استعداد های مامانمو داشتم ... دنیام بهشت میشد به قرآن =_=
حالا اتفاقای دیگه ای از جمله اون رینگ گوشی وان پیس ،
تلاش برای درست کردن تیتراژ میرای نیکی ، 
عین خر عکس گرفتن ، 
صحب در مورد چیز های مختلف (=_= خیلی مختلف هانائه چان خیلی مختلف -_-) 
و اسکول بازی با نی چان هم به وقوع پیوست که حال ندارم توصیف کنم 
من یه چیزی میگم لطفا منو نخورین :|
تو این دو هفته چنان دستم سریع شده بود و چنان شوق نوشتن در من ایجاد شده بود که بیا و ببین :|
(باعث و بانیش هاروکی موراکامیه باور کنین :|)
بعدش دو قسمت تضاد سیرک نوشتم ، 
پنج قسمت هم از اون داستان جدیده نوشتم!
با هانائه عم که دو قسمت اون یکی داستان رو نوشتیم ...
امــــا ... حال نداشتم ارواح کابوری رو بنویسم :|
البته الان یه جرقه هایی خورده یه ایده هایی دارم حداقل 
باو حس میکنم مزه داستان پریده شیطونه میگه تو یه پست همه چیو اسپویل کن بره =_=
+من به شدت به آهنگ های رپ ژاپنی علاقه نشون دادم خیلی باحالن =))
+اندینگ آنوهانا داره خفم میکنه روز و شب گوش میدم زار زار عر میزنم :|
کیمی تو ناتسو نو او واری ... شوارا ای نو یومه ... 
*عر میزند*
+این آهنگ ODDS&ENDS رو از میکو حتما بگوشید خیلی باحاله =))
آغا شما harvest moon بازی کردین؟
لا مصب نمیتونم ازش دل بکنم از بدو تولد داشتم بازی میکردم هنوزم سیر نشدم *^*
بااااووووو خیلی خوبه *^^^*
بابام ویندوز زده بود پاک شدع بود نابود شدع بودم =_=
ولی دوباره از پسرخالم گرفتم *0*\ 
واهایی حالا دوباره میتونم بازی کنممممم /*o*
پ.ن : عکس پایینی مال دختر دکتر شهر بید :|
همونی که همیشه میرفتم مخشو میزدم 
این یه هفته اصلا نتونستم انیمه نگا کنم برا همون یه کم از بحرش در اومده بودم 
بعدش بعد از یه هفته که اومدم نظراتتونو خوندم به این نتیجه رسیدم که 
با این که همه ی ما اوتاکو ایم ولی هر کس یه فازی داره :|
هر کس تو فاز یه انیمست همه چیزو به اون انیمه ربط میده :|
شما فاز ملکتونو چه انیمه ای شناسایی میکونید؟:))
آغا من میخواستم مامانمو به انیمه علاقه مند کنم ._.
اول دیگری رو نشونش دادم (مرگ ساکوراگی با چتر .-.)
مامانم گف : آخه این چه وضع مردنه؟ :|
بعدش اومارو رو نشونش دادم ...
گف : آخه اینا چیه مختو باهاش پر میکنی؟
بعدش معلم سرخونه رو نشونش دادم ..
یه نگاه عجیب انداخت و گفت : آره بامزست جالبه ولی وقت تلف کنیه :|
بعدش لاو لیو رو نشون دادم ...
باورتون نمیشه دوساعت تحسین کرد *ـــ*
- عه چه خوشگلن اینا ببین چه خوبن ... آدم باید این جوری باشه ...
تلاشگر ... عه این لباسشون چه قشنگه ....
بلی :| بعدشم برای بار دوم ویولت رو نشونش دادم ...
در سکوت نگاه کرد ....
بعدش دوباره تحسین کرد 
اهم ... 
ملکتون دو روز رفته بود ددر دودور شما نشستین براش نقشه کشیدین؟ =_=
بزنم محو و نابودتون کنم؟ =__=
این بود آرمان های امام؟ =___=
به جای طلب حلالیت از پروردگار جهان نشستین برا ملکتون تصمیم میگیرین؟ =__=
ببین وزیر عزیزم این کارا خوبیت نداره =_=
فقط تصور کن به جای این که تو سامانه در اون مورد حرف بزنیم رو در رو میزدیم =_=
درک میکنی حال منو؟ =___=
فک کن هانائه بشینه جلوت هی بگه بگه بگه بگه ...
بعد یه لحظه عم سر به فلک گذاشنی بیخ گوش داداشت بخونه =___=
بابا من همینجوریشم شب نمیتونم بخوابم نکنین این کارا رو =___=
اگر بعد از افطار آن شدید و حال چت با ملکتونو داشتید فقط ندا بدین :|
من نمیتونم سامانمو همین جوری باز کنم مزاحم زیاد میاد =_=
در آخر ...
یه انیمه ی درام غمناک معرفی کنید . ـــــ .
قشنگ و کوتاه باشه بیزحمت . ـــــ .
پ.ن : حس میکنم این اواخر خیلی شنگول شدم میخوام یه ذره افسرگی بگیرم بلکه رستگار شدم 
پ.ن : عاشق این گیف های ساکورا بیدم *^*

   خبر   ساکورا   انیمه
   

یه سری چیزایی در مورد کابور ها ._.


پنجشنبه 10 خرداد 1397♦ 02:48 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یوووع /^0^\
باز نصفه شبی جو پست گذاشتن ملکتونو گاز گرفت =|
دیدم بعضی هاتون در مورد کابور ها برداشت های غلط دارین ._.
 فک کنم منظورم از کابور رو تو داستان نتونستم درست برسونم =_=
به هر حال ... یه کم در مورد این نوع توی ادامه نوشتم ._.
اگه خواستین بخونین شاید بهتر داستان رو درک نمودین 

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *12*


چهارشنبه 9 خرداد 1397♦ 09:32 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای

kirishiki sunako


جمعه 4 خرداد 1397♦ 11:05 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یو ^0^
چن تا عسک از سوناکو کیریشیکی آوردم ^0^
از انیمه ی بسی چرت شیکی ^0^
گول ژانر های ترسناک و خون آشامیش رو نخورین :|
خیلی انیمه ی مزخرفیه دیدنش فقط وقت تلف کنیه :|
قیافه که ندارن موضوعشم اولا خوبه آخرش خیلی چرت میشه :|
پایانشم بازه :| اصلا معلوم نیست چی میشه :|
تنها کسی هم که بویی از خوشگلی برده همین سوناکو بید ._.
من فقط یه ذره این سوناکو رو میدوستیدم و یه پسری ب اسم ناتسونو یوکی :|
(که البته نمیدونم از چی این دوتا خوشم اومده :|)
اوپنینگ اولش رو هم به طور عجیبی دوس دارم :|
چقد ور زدم :|
ادامه 
پ.ن: دقت کردین چقد فعال شدم؟ 

   انیمه   عکس انیمه ای   شیکی   انیمه ی شیکی   سوناکو   کیریشیکی   shiki

نتیجه نظرسنجی /*0*\


جمعه 4 خرداد 1397♦ 02:08 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
اینم نتیجه ی نظرسنجی ^0^/
 (پس از سال ها گذاشتمش .--.)
من خودم با همه چی بیشتر موافقم 
تو نظرسنجی جدید بشرکتین

   نظرسنجی   نتیجه   انیمه   ژانر
   

گلدوزی /^0^


جمعه 4 خرداد 1397♦ 12:43 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یو مینـــا /^0^
یادتونه قبلا یه پستی در رابطه با گلدوزی گذاشته بیدم؟
خـــآب الان اون گلدوزی رو تموم کردم ^0^
البته قبل از اردیبهشت تمومش کرده بیدم 
ولی حال نداشته بیدم بذارم =_=
ایناهاش ^0^
پ.ن: هاناعه هم تموم کرد مال خودشو =0=
مال اون بیشول از مال من قشنگ تر شود -0-

   

Memories of a geisha / خاطرات یک گیشا


چهارشنبه 2 خرداد 1397♦ 12:46 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یو مینا ^^
 یا خدا ساعت ۳ صبه دارم پست میذارم :|
 راستی روزه میگیرین؟
 امتحانا چطورن؟=_=
عامدم با معرفی یه کتاب بسی خفن *0*\
"خاطرات یک گِیشا" 
خیلی خوبه *^* 
ملکتون خیلی بدجور درگیرش شده بود *^*
 در کل پنچ شیش روزه تمومش کردم *0*/
اخرشم اینقدر خوب و خوش تموم میشه که نگو =0=
در اوج نا امیدی یهویی به امید میرسه *_*
داستان راجب یه دختریه به اسم شیو ساکاماتو که به یه اوکیا فروخته میشه 
و بعدش یکی از معروف ترین گیشا های کیوتو میشه *0*
+اسمشو به سایوری نیتا تغییر میده 
+ توجه کنید که تا ۹ سالگیش کفش پاش نکرده بوده!!
+ بین شخصیتاش من از همه بیشتر مامه ها و رئیس رو میدوستیدم *^* 
مخصوصا مامه ها *^*
+ از هاتسومومو هم گاهی خیلی خوشم میومد رفتاراش خیلی شبیه دختر عمومه :/
حتما بخونین اطلاعات ژاپنیتونم بد جور بالا میبره *^*


   خاطرات یک گیشا   کتاب   رمان   ژاپن   گیشا   geisha   memories of a geisha

نَی چون ب ایل کوتاردی؟ :(


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397♦ 08:18 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یوووع =_=
مینـــــــــــــــآآآآآآ 
مدرسه ها تموم شد
کل مسیر برگشت از مدرسه رو داشتم عر میزدم 
اه 
زنگ آخر زیست داشیم کلی با معلم زیستمون معروف به ف.م حرف زدیم یه کلمه عم درس نخوندیم 
آخرای زنگ یک یک همه ی بچه ها رو بغل کردم 
خیلی ناراحت شدم 
بعضیا مثل مل و دوتا پناهیا داشتن گریه میکردن 
ملکتون خیلی خیلی ناراحته 
من و ماست میوه ای آخرین کسایی بودیم که از کلاس در اومدیم 
آخرین لحظه یه بار برگشتم کلاس خالیمونو نگا کردم یهو اشکم سرازیر شد 
حالا منی که تا حالا کسی اشکمو ندیده 
هی ماست میوه ای برمیگرده بهم میگه تو دیگه چته تو دیگه چرا؟ 
بعدشم رفتم حیاط دست صورتمو شستم اومدم با هانائه خودافظی کنم یهو پرید بغلم کرد
 منم بغلش کردم دوساعت گریه کردیم 
برای اولین بار گریه ی هانائه و مل رو دیدم 
اونقدر سفت همدیگه رو فشار دادیم کل ستون مهره هامون جابه جا شد 
بعدش از یه ور بابا نجاتی اومده سر دوتامونم گذاشته رو شونش هی میگه برا چی گریه میکنین؟
هی میگه امتحانات همو میبینین دیگه 
بعدشم وقتی با ماست میوه ای داشتیم پیاده میومدیم یهو جلوی نانی سوره گریم گرفت 
بعد یهو نفهمیدم چی شد راهو غلط رفتیم 
وسطا ماست میوه ای اومد بهم گفت : اینجا برا چی اومدی؟ 
بعد دوباره مجبور شدیم برگردیم دوباره از جلو نانی سوره رد شدم 
دوباره گریم گرفت 
تازه اینقدر لفتش دادم اوتوبوس ماست میوه ای گذاشت رفت 
بیچاره مجبور شد به خاطر من پیاده بره خونه 
لحظه ی آخرم بهم گفت : بقیه راهو من نیستم دیگه گریه نکنیا 
بعد منم گفتم باشه کلی تلاش کردم آخرش سر کوچمون گریم گرفت 
اومدمم خونه دیدم همه خوابن رفتم اتاقم اینقد عر زدم که خوابم برد 
لعنتی آخه این چه زندگی ایه من دارم؟ 
دلم از الان برای بچه ها تنگ شد 
برای مجمدین و یگان و ماست میوه ای و سینا و بابابزرگ و مامانبزرگ و فرمانروا ی موسیقی سنتی و رِی تُفی و اکرم و دورن و الینا و احمد زاده و آرمی و اولسن و یَل و فطیر و کتی لوتی و دنیز و بابا پف و عسل و ثنا و اسکندر و از همه بیشتر هانائه 
فک نمیکنم روزی برسه که دوباره بتونم به کسی از این لقبا بدم 
تا حالا تو عمرم تو هیچ مدرسه ای دوسال پشت سر هم نبودم 
هر سال دانش آموزای جدیدی میدیدم برا همون دوستی نداشتم 
ولی من سه ساله تو این مدرسه و با این بچه هام 
هیچوقت دوستایی مثل مجمدین و رمزی و اسکندر و نجاتی نداشتم 
هیچوقت مامانبرزگ و بابابزرگ و مامان مامانبزرگ و عمه ی مامان رو توی کلاس نداشتم 
هیچوقت به عمرم به معلمام چای و قند و خرمای کاغذی تعارف نکرده بودم 
هیچوقت کاکتوس رو صندلی معلم نذاشته بودم 
اه ... بسه بابا ملکتون بخواد همین جوری ادامه بده طومار میشه 
فقط خواستم بگم اونایی که هنوز به اون لحظه ی جدایی از دوستاشون نرسیدن قدر دوستاشونو بدونن -.-
من اگه میدونستم همچین روزی میرسه هر روز خدا هانائه رو بغل میکردم -.-
از سال پیشه که هی من دارم شعار میدم :
"تاثیری که رو بقیه میذارین غیر قابل تصوره . نادیدش نگیرین"
تو همه ی دفتر خاطره ها تو همه ی خاطره های خودم همه جا نوشتمش :(
من همیشه آدمی بودم که از واقعیت بدش میومد :(
برای همون از همه ی آدمای واقعی هم بدم میومد :(
از همکلاسی هام بدم میومد از اطرافیانم بدم میومد حتی از خودمم بدم میومد :(
چون واقعی بودن چون رویا نبودن :(
من همیشه دنیای مجازی و چیزای رویایی رو به واقعیت ترجیح میدادم :(
چون تو رویا هام میتونستم هرجوری که خودم بخوام باشم هر کاری خودم بخواد کنم :(
امسال وقتی به خودم اومدم دیدم که چقدر عاشق واقعیتم :(
چقدر چیزای واقعی رو دوس دارم :(
به لطف ماست میوه ای الان میخوام برم دنبال علاقه هام مهم نیس به چه قیمتی :(
به لطف مامان جارو الان به فیلم و سریال علاقه مند شدم :(
دیگه یواش یواش آهنگ های فارسی هم گوش میدم :(
به لطف اسکندر الان میتونم به هرچیزی بخندم حتی چیزای غم انگیز :(
اسکندر بهم یاد داد هیچی رو جدی نگیرم حتی چیزای جدی رو :(
نمیگم هانائه برام چیکار کرد :(
چون اونقدر در حقم خوبی کرد که نمیتونم بگم :(
اونقدر زیاد بود که نمیتونم بگم :(
هعی :(
قدر دوستاتونو بدونین دیه تکرار نمیشن :(

   اتمام مدارس
   

صفحات دیگه: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

<