تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 2
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 2

سه شنبه 27 تیر 1396 10:01 ق.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド

 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت :
امروز من و کاریما به خاطر یه کلمه ی کوچیکی که از دهنم در رفته و به مدیر گفته بودم تنبیه شدیم . یکی از همکلاسی هامون به اسم آیومی اتوساکا اخراج شد 
این قسمت :
ساعت حدودا 6 بود . بالاخره نوشتن قوانینو تموم کرده بودم . کش و قوصی به خودم دادم و از اتاق رفتم بیرون . به سمت اتاق کاریما میرفتم . باید برگه میدادم بهش تا پخششون کنه . اتاق کاریما تو ساختمون دومه و من تو ساختمون اولم . ولی تا قدممو از اتاق گذاشتم بیرون دیدم کاریما حدودا ده قدم اون ور تر وایساده . چن قدم سمتش رفتم و با دیدنش یه کم جا خودم . پرسیدم : کاریما چان؟استجا چیکار میکنی؟
کاریما : خودمم نمیدونم فقط فک کردم شاید نوشتن قوانینو تموم کردی . به هر حال من باید پخششون کنم 
توی دلم گفتم : خوب اون که صد در صد 
رفتم سمتش و برگه هارو بهش دادم . نزدیک غروب بود و آسمون همرنگ موهای کاریما شده بود . چشمم به گردنبند کاریما که چن تا نگین درشت داشت خیره شد . یه جورایی تو دلم احساس گناه میکردم . سرمو انداختم پایین و همزمان که پای چپمو تکون میدادم گفتم : آنو .. کاریما چان ... من ... معذرت میخوام . فک کنم تقصی من شد . 
صد البته که همش غلو بود . انتظار داشتم کاریما یه لنخند بزنه و همه چیزو گردن بگیره ولی در کمال ناباوری من گفت : آره راس میگی تقصیر تو شد . ولی شاید باعث بشه منم کم تر تو کارای دیگران دخالت کنم (برگه هارو از دستم قاپید و ادامه داد) فعلا خدافظ . تنبیهم هنوز تموم نشده -_^ چشمکی زد و رفت .
چشمم رفت رو پنجره . غروب از اینجا خیلی قشنگ بود . پنجره های از سقف تا کف زمین بودن و غروب خیلی قشنگ دیده میشد . با این که پنجره ها حسابی گرد و خاکی و کثیف بودن و رد انگشت روشون موج میزد . همین طور که به آفتاب خیره شده بودم یع لحظه با خودم فکر کردم : چرا من باید اینجا باشم؟؟؟ چرا اینجا اومدم؟ تا اون جایی که یادم میاد من یه مامان داشتم ، قیافش یادم نیست ولی صداشو خوب یادمه . اون ... اون چرا منو آورد اینجا؟ من از بچگیم اینجا بودم ولی چه دلیلی داشت که اینجا باشم؟ گذشته از این ، آیا من قراره اخراج بشم؟ اگه آره بعدش کجا باید برم؟ کسایی که اخراج شدن کجا رفتن؟ و اگه نه تا کی قراره اینجا بمونم؟ من بار ها و بار ها قوانینو زیر پا گذاشتم ولی چرا هنوز اینجام؟ آیومی ... اون دختر سرزنده و شاد که همیشه میخندید و بیشتر اوقات خل بازی در میاورد کجا رفت؟؟؟ مگه چه قانونیو زیر پا گذاشت که اخراج شد؟ اینا همشون سوالایی بودن که تو ذهن همه ی دانش آموزای اینجا موج میزدن . ولی کسی جوابشونو نمیدونست . اگرم میدونست دیگه اینجا نبود . دستی که رو شونم خورد رشته ی افکارمو پاره کرد . صدایی نزدیک گوشم گفت : کاوایییییی! چی کار داری میکنی؟ 
یومیکو بود . نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم : غروبو نگاه میکنم . مشکلی هست؟
یومیکو کنارم وایساد . دستاشو برد پشتش و گفت : آره . غروبم خیلی کاواییه . ولی بد جور تو فکر بودیاااا
من : آره ... حسابی تو فکر رفته بودم 
یومیکو : حالا چه فکری؟ 
من : فکر سوالایی که جوابشونو نمیدونیم ...
و رفتم سمت اتاق . یومیکو هم آهی کشید و دنبالم اومد . وقتی اومدم تو اتاق هاروکا رو دیدم که دوباره اون هدفون کوفتی تو گوششه و داره با چشای بسته لب خونی میکنه . خیلی خسته بودم . خودمو با صورت پرت کردم روی تخت ...
چشمامو باز کردم ... همه جا سفید بود . هیچی اونجا نبود . یه دختر کوچولو که حدودا 8 یا 9 سالش میشد جلوم وایساده بود . با یه دستش یه خرس پشمالو قهوه ای رو بغل کرده بود و تو دست دیگش یه چاقو بود . چاقویی که ازش خون میچکید . موهاش قهوه ای و چشماش قرمز بودن . با اون چشای مرموزش بد جور بهم نگاه میکرد بدون این که حرفی بزنه . ازش پرسیدم : تو کی هستی؟ اسمت چیه؟
جوابی نداد و پشتشو کرد و چند قدم راه رفت . جوری که انگار میخواست دنبالش برم . گفتم : میخوای دنبالت بیام؟
سرشو تکون داد و شرو کرد به دویدن . منم دنبالش دویدم .. به یه در فلزی رسیدیم . پاشو به در کوبید ... پرسیدم : میخوای درو برات باز کنم؟؟؟
دوباره سرشو تکو داد . نمیدونم بچه لال بود حرفی نمیزد یا حرف زدن بلد نبود . شایدم زبون منو نمیفهمید . به هر حال دستمو گذاشتم رو دستگیره . در خیلی سنگین بود و ک وزنمو انداختم روش تا بتونم بازش کنم . در که باز شد ، داخلش هیچی جز تاریکی محض نبود . بدون این که چشممو از رو تاریکی ور دارم پرسیدم : اینجا کجاست؟ 
اما به جای این که بهم جواب بده منو محکم هل داد تو! و بعدش در بالافاصله بسته شد . با صورت روی زمین افتاده بودم . وقتی چشمو باز کردم  یه صورت جلوی صورتم بود! یه صورت سرد و بیروح! یه جنازه! چون تاریک بود نمیتونستم ببینم کیه ... اما حس میکردم میشناسمش . یه جیغ خفیف کشیدم و خودم پرت کردم کنار . وقتی دقیق تر نگاه کردم دیدم اطرافم پر از جنازس! یه عالمه جسد! یهو یه چیزی مثل شوک بهم وارد شد . سرمش شرو کرد به درد کردن! وحشتناک درد میکرد . احساس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه ... دردش وحشتناک بود .. دستامو دو طرف سرم گذاشتم و محکم فشار دادم . بلند بلند جیغ میزدم . دردش غیر قابل تحمل بود! یه لحظه که چشمو باز کردم ، دختری رو دیدم با موهای طوسی مایل به سبز بلند و یه لباسی شبیه کفت که حسابی خونی شده بود . یه چیزی محک خورد رو گونم و صدای بلندی گفت : بیدار شو!
یهویی به خودم اومدم ... همه چی عادی بود . روی تختم دراز کشیده بودم و یومیکو با نگرانی بالا سرم وایساده بود ... ینی همه ی اینا یه کابوس بود؟؟؟
داشتم نفس نفس میزدم . یومیکو گفت : داشتی کابوس کاوایی میدیدی؟ چقد ناله میکردی -_-
چشمایو ریز کردم و گفتم : آره کابوس کاوایی 
یه لیوان آب داد دستم و گفت : خیلی خوب حالا بگیر بخواب ... بعدشم رفت توی تخت خودش و پتو رو کشید رو سرش . روی تختم نشستم و یه نفس عمین کشیدم . به پنجره نگاه کردم ... ماه کامل بود و ستاره ها به وضوح دیده میشدن . ماه خیلی قشنگ بود .... آبو سر کشیدم و خوابیدم ....
اینم از این ^_^
10 نظر = بعدی ^_^



♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 01:48 ب.ظ