تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 4
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 4

جمعه 30 تیر 1396 06:34 ب.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت :
یومیکو بعد از خرید آخر هفته ، وقتی رفته بود کتابخونه که کتاب ورداره ، یه کتاب مرموز با جلد چرمی پیدا کرده بود که صفحه ی اول اون با یه خط خیلی بد و جوهر خونین نوشته شده بود "اگه جونتو دوس داری همون جا بمون"
این قسمت : هیتومی کوچولو!
یومیکو نفس نفس زنان درو باز کرد و اومد تو . هاروکا که طبق معمول در حال آهنگ گوش کردن بود . منم با لباس خواب روی تختم نشسته بودم و تبلتمو دستم گرفته بودم و داشتم نقاشی میکردم . وقتی اوضاع ناخوش و رنگ پریده ی یومیکو رو دیدم با تعجب گفتم : اومدی؟؟؟
یومیکو نفسی تازه کرد و گفت : هوف ..... آره 
من : کجا بودی؟
یومیکو :هه هه هه (نفس نفس زدن :|) کتابخونه ..
من : کتاب ورداشتی؟
یومیکو : آره .... یه کتاب فوق کاوایی!
بعدش پیشا رو که به سمتش میومد رو بغل کرد . چشم به عنوان کتاب افتاد ... سرمو خم کردم و روشو خوندم .. بعدش نتونستم خودمو کنترل کنم! عین دیوونه ها زدم زیر خنده بعدش همچنان که ریسه میرفتم گفتم : چه کتابیم ورداشتی! چقدم کاوایی!
یومیکو خیلی آروم گفت : چی؟ و بعدش روی جلد کتابو نگاه کرد ... لبخند همیشگیش از رو صورتش محو شد . صورتش یواش یواش سرخ شد . بعدشم با عصبانیت کتابو پرت کرد تو صورتم و با عصبانیت گفت : دیوونه ی منحرف با خودت چی فک کردی؟
عنوان کتاب : راهنمای مسائل ج*** 
یک عدد کله قند روی محل اصابت کتاب با سرم روی ملاجم ایجاد شد  دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم : آیی چته بابا . تو اون کتابو ورداشتی به من چه ....
هوفی کرد و دست و پا باز دراز کشید رو تختش و گفت : یک بار در تمام عمرم خرکی کتاب ورداشتم .. ببین کارم به کجا کشید -_-
من : عممم شانسی؟
یومیکو نشست و گفت : اره شانسی . اونجا توی یه قفسه ی قدیمی یه کتاب با جلد چرمی درب و داغون پیدا کردم که صفحه ی اولش با خون نوشته شده بود : اگه جونتو دوس داری همون جا بمون . همون لحظه اوماسا وارد شد و مجبور شدم کتابو شوت کنم اونجا و یه چیز شانسکی جاش وردارم . یه لحظه خیلی ازش ترسیدم . تو تاریکی عین قاتلا میشه -_-
من : البته بعید نیست که قاتل باشه (بعدا فهمیدم که همچین بیراهم نگفتم!)
هاروکا که تا این لحظه ساکت بود هدفونشو از تو گوشش در آورد و رو به من گفت : انگار سرت رو تنت زیادی کرده . اگه بفهمه همچین حرفی زدی ...
وسط حرفش پریدم و گفتم : بکاعیون خفه لطفا! اگه جنابالی بهش نگی نمیفهمه :|
هاروکا شونه هاشو بالا انداخت و گفت : اصن به من چه . 
بعدشم به گوش دادن آهنگ مزخرفش ادامه داد .
من : همینم کم بود بکاع خان اعظم نگرانم شه :/ ... به هر حال ... یومیکو تو مطمئنی نوشته با خون بید؟
یومیکو : حتی حاضرم قسم بخورم! 
من : خوب پس ... فردا یهسری به کتابخونه میزنیم . بعدش یه خاکی به سرمون میریزیم دیگه ...
یومیکو دوباره لبخند زد ... منم پاشدم . دستمو رو کلید برق گذاشتم و گفتم : اویاسومی . بعدشم چراغا ور خاموشیدم و گرفتم خوابیدم 
دوباره همونجا . همه جا سفید سفید و یه دختر کوچولو . به محض این که چشمم بهش افتاد چن قدم عقب تر رفتم و گفتم : بازم تو؟! چی میخوای از جونم؟! 
دختره با لحن مظلومانه ای گفت : نه اشتباه برداشت نکن . من دوستتم . میخوام کمکت کنم!
من : هع کمک؟ دوست؟ تو فقط یه قاتلی که اون همه آدم کشته!
چشماش خیس شدن دوید سمتم . سفت بغلم کرد و گفت : نه! من اونارو نکشتم! من یه اشتباه کردم ولی تو باید همه چیزو درس کنی! کمکشون کن! اونا دوستاتن!
من : راجب چی حرف میزنی؟ کیا دوستامن؟ اصن نمیفهمم چی میگی!
دختره : اونا اونا اونا اونا! قربانیا! قبل از این که بمیرن کمکشون کن! آزادشون کن! اونا دوستاتن! نذار بمیرن!
از شونه هاش گرفتمو از خودم جداش کردم . اشکاشو پاک کردم و گفتم : ببین من دوستام برام از جونمم بیشتر اهمیت دارن . ولی تا اینجا که من ندیدم خطری دوستامو تحدید کنه . در ضمن من اصلا نمیدونم قضیه قربانی چیه . پس قبل از این که اینقد بغض کنی بهم توضیح بده 
دماغشو بالا کشید و گفت : باشه ... اسم من هیتومیه ... 
ناگهان به عقب کشیده شد! انگار چن تا دست نامرئی داشتن از پشت میکشیدنش سمت همون در! 
من : چه خبره؟ 
هیتومی : بیشتر از این نمیتونم بمونم! بازم همیدیگه رو میبینیم ... مائو چان!
و رفت داخل و در بسته شد ....
به شدت از خواب پریدم . طوری که روی تختم نشستم . یواش پیش خودم گفتم  : اوف . این دیگه چی بود؟ 
یومیکو نف عمین بلندی کشید و باعث شد چشمم بهش بیفته . خیلی مصمم دستشو گذاشته بود زیر چونش و زل زده بود بهم .  
من : عهههه چته بابا عین جغد زل زدی -_-
یومیکو : نمیدونم کی بالاخره میتونی عین آدم بخوابی ...
هاروکا چش بندشو از رو صورتش ورداشت و گفت : هع این یارو و خواب؟ محل غیر ممکنه . 
خواستم یه فحش رکیک اندر معانی بهش بدم اما دیدم چیزی نگم سنگین تره :/
به طور عجیبی سحر خیر شدم! این دفه بدون کل کل با یومیکو از خواب بیدار شدم! به همین دلیل برای صبونه خیلی زود تر از روزای قبل رسیدیم! 
توی صف بودیم ... یومیکو : چی میخوری؟
من : فک کنم نون خامه ای 
یومیکو : عره منم همینطور ...
نوبتمون رسید . مسئول کافی شاپ : چی میخواید؟
یومیکو : دوتا نون خامه ای 
یارو : حتما! کارت دانش آموزی؟
یومیکو دستشو کرد تو جیبش که کارتشو در بیاره اما یه چیز دیگه هم به دستش خورد . یه تیکه کاغذ که نمیدونست چیه . خیلی تعجب کرد و یاد دیروز افتاد . اون کتاب حسابی اوضاعشو به هم ریخته بود . پرسیدم: چیزی شده؟
یارو : خانومی اگه کارتتو گم کردی بکش کنار همرو معطل کردی 
یومیکو بون معطلی کارتشو بیرون آورد و گفت : نه نه  گمش نکردم ...
هر کدوم دوتا نون خامه ای دستمون بود . نشستیم روی یه میز چهار نفره ی خالی . گفتم : مطمئنی چیزی نشده؟
یومیکو : دیروز از لای اون کتابه یه تیکه کاغذ پیدا کردم ولی همنوز نمیدونم چیه . اونو تو جیبم پیدا کردم . البته خودم ورش داشته بودم.
من : خوب خوب پس فعلا درش نیار . این داستان به نظرم مشکوکه . (البته همزمان به هیتومی هم فک میکردم)
یومیکو لبخندی زد و سری تکون داد . همون لحظه هاروکا با چن تا شیرینی و یه لیوان شیر اومد . چشمامو گردوندم و گفتم : وای خدا بکاع جان جانان باز پیداش شد 
هاروکا کنار یومیکو نشست و گفت : اگه مجبور نبودم پیش توی **** نمیومدم =/
من : عخی اسمتو اینقد بلند نگو همه میشنون 
هاروکا : جون من؟ از کی تا حالا خودتو با من اشتباه میگیری؟
من : من؟ دچار معکوس سخن گفتن شدی بکاعک؟ اوخی فدات بشم چه عذابی میکشی اب این همه بیماری روانی
و اینگونه شد که بحث بالا گرفت . در حدی که من و هاروکا پاشدیم و سر هم داد کشیدیم و رکیکترین فحش هایی که بلد بودیمو به هم دادیم . چن نفر هم به ما نگاه میکردن . ینی تنها شانسی که آوردیم این بود که اوماسا اونجا نبود . در آخر یومیکو پاشد و بلند داد زد : جفتتون خفه شین!
با این حرف کل کافه ساکت شد . یئمیکو اهم اهمی کرد و نشست سر جاش و گفت : چتونه بابا ...
هاروکا نشست و دستاشو کرد تو هم و گفت : هع به من چه اون شرو کرد . 
جوش آوردم . بدون این که حرفی بزنم نونمو ورداشتم و رفتم بیرون . با حرص یه گاز محکممم از نونم گرفتم . یومیکو از پشت سرم گفت : مائو چان کجا؟
زیر لبی گفتم : نا کجا آباد 
داشتم سمت اتاق میرفتم که کیفمو وردارم و برم سر کلاس بکپم . همچنان که توی راهرو میرفتم نونمو هم گاز میزدم . اتفاقی صدای دوتا پسرو شنیدم که داشتن تو سر و کله ی هم میکوبیدن و با هم بحث میکردن . قبلا دیده بودمشون ولی نمیشناختمشون . چون از کلاس بغلی ما بودن . یواشکی وایسادم و به حرفشون گوش دادم . یکیشون کوبید تو کله ی اون یکی و گفت : شینجو تا کی میخوای اینقد لوس باشی؟
- خ خوب چیکار کنم آکو ... از اونجا خوشم نمیاد . 
+ خوشت نمیاد یا میترسی؟
- ن نه بابا منو  چه به ترس . خ خوب حتما دلیل داره که بهش میگن اتاق ممنوعه ...
+ ای بابا اینا همش بچه بازیه ... من میدونم اونجا کلی چیز باحال هست .
- ولی من پایه نیستم 
+ ای بابا از همون بچگیت همینجوری بودی . بابا یه توک پا میریم یه سری میزنیم و بر میگردیم دیگه .
- خ خوب باشه ... ولی مسئولیتش با خودته هاااا
+ اه باشه بابا ....
پیش خودم گفتم اینا دیگه چه خرایی هستن . واسه له کردن قانونم با هم مشورت میکنن!
15 نظر = ادامه ^_^
راستی نقدی چیزی ندارین؟
و در ضمن تیتراژم عوض کردم -_-




♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 01:47 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30