تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 6
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 6

سه شنبه 3 مرداد 1396 10:27 ق.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت :
تو اون کاغذی که یومیکو از لای اون کتاب مرموز پیدا مرده بود ، یه یه کلمه ی عجیب " ویتیمه " بر خوردیم . ولی معنیشو نمیدونیم . بالاخره تصمیم گرفتم که برم به اتاق ممنوعه . چون رفتن به اونجا باعث میشده بچه ها اخراج شن . اما قبل از این که درو باز کنم یه صدای نا آشنای پسرونه گفت : چیز جان این کارو نکن!
این قسمت : دوستی عجیب هاروکا -_-
با تعجب برگشتم سمت صدا . کی میتونست باشه؟ یه پسر قد بلند (خیلی بلند ) با موهای قهوه ای و چشمای همرنگش . اولین بارم بود که میدیدمش ... حداقل تا اون جایی که یادمه :| یه کم این طرف و اون طرفو نیگا کرد و اومد سمتم : چیز جان تو اینجا واسه چی اومدی؟ (دستمو گرفت و ادامه داد) باید بریم ..
دستمو محکم کشیدم با حرص گفتم : تو دیگه کدوم خری هستی؟
خودشو به سرعت جم و جور کرد و یه لبخند نیشدار زد . و عین این پسرایی که میخوان خودشونو باحال نشون بدن گفت : من جرمی گریچ تون هستم ... از کلاس 2A34 
بعدش دستمو گرفت و بوسید  قیافم پوکر شد و با عصبانیت دستمو کشیدم ... کسی رو به این اسم نمیشناختم . بدون این که چیزی بگم یه نگاهی به سر و روش انداختم ... موهای شلخته و یه کت و شلوار سیاه .. دکمه های کتش باز بود و از زیر یه لباس سفید پوشیده بود که کراوات قرمزی از آویزون بود  یه خال سمت چپ و زیر لباش بود که خیلی رو مخم بود . دستشو کرد تو جیبش . یه قدم بهم نزدیک شد و گفت : چیزی شده چیز جان؟ چرا گونه هات سرخ شده؟ خجالت میکشی آره؟
هلش دادم و گفتم : گمشو پسره ی منحرف -_- 
دوباره داشت میومد ستم که یه صدایی گفت : جرمی داری چیکار میکنی؟
جرمی به سرعت برگشت سمت صدا ... یه دختر با موهای بلوند کوتاهو چشمای سبز آبی که یه نیم تنه ی کرمی پوشده بود و یه کت کوتاه لی از روش و یه شلوارک لی تا زیر زانوش . لامصب این دختره هم سمت راست لبش خال داشت -_-  البته پوستش زیادی روشن بود . 
جرمی : جسی؟ تو ... مگه .. قرار بود که نیای ...
دختره اومد و گوش جرمی رو پیچوند و گفت : آقای منحرف میدونستم قراره شیطونی کنی واسه همون اومدم ...
جرمی میخواست چیزی بگه که بلند گفتم : میشه بپرسم اینجا چه خبره؟ شما دوتا کی هستین؟ اصن اینجا چیکار میکنین؟ واسه چی برای رفتن تو این اتاق زهر ماری باید ازتون اجازه بگیرم؟ 
جرمی : ببین چیز جان ....
دختره پردی وسط حرفش و گفت : اسم داره ها!! مائو چان ما از کلاس 2A34 هستیم . من جسیکا مورتونم و فک کنم جرمی هم خودشو معرفی کرده باشه ...
من : صب کن ببینم کللاس 2A34؟؟؟؟ مگه اون کلاس تو ساختمون سوم نیست؟
جسیکا : خوب چرا هست .. مشکلش چیه؟
من : زرشک -_- میگه مشکلش چیه .... مگه هر گونه ارتباط بین بچه های ساختمون اول و سوم غیر مجاز نیست؟ (اینم بگم که من از کلاس 4C15 هستم)
جسیکا که تا این لحظه گوش جرمی رو محکم گرفته بود ، گوششو ول کرد و دستمو گرفت و گفت : فعلا این چیزا مهم نیست . باید بریم تا اوماسا پیداش نشده ... 
دوباره حرصم جم شد و دستمو محکم کشیدم و گفتم : گمشین بکاعیون! به شما ها و مخصوصا شما دوتا هیچ ربطی نداره کجا میرم و چیکار مکنم و بعدشم باهاتون بیام که چی بشه؟
جرمی هوفی کرد و خواست چیزی بگه اما سر و کله ی یکی دیگه پیدا شد .... اگه گفتی کی؟ بوزینه خان اعظم -_-
اوماسا که نمیدونم از کدوم گورستانی پیداش شد بدون مقدمه چینی گفت : تامایی ، گریچ تون و مورتون سان؟؟؟ شما ها دم در این اتاق چیکار داشتین؟
قبل از این که اونا حرفی بزنن پریدم و گفتم : اوماسا سنپای همش تقصیر این دوتاست! من حتی اولین بارمه که میبینمشون! ولی اونا منو آوردن اینجا (چه دروغ شاخداری! )
اوماسا همون حالت خشک همیشگی رو داشت . گفت : عجب .. تامایی سان شما برگردین کلاستون ... 
یه تعظیم کوچولو کردم و سرعت دور شدم ... عجب بهونه ای! خودمم حال کردمم وای خدا چقد خوب قضیه رو ماسمالی کردم! اینم از اون چیزایی بود که یه حسی خاصی بهم میگفت انجامش بدم! اما یه جورایی دلم برای جرمی و جسیکا میسوخت ... ینی اوماسا قراره تنبیهشون کنه؟ اصولا اوماسا وقتی کسیو تنبیه میکنه قیافش تو هم میهر و عصبانی مشه ... اما این دفه آثار عصبانیت تو صورتش دیده نمیشد . ینی قرار نیست تنبیهشون کنه؟ ولی این چطور ممکنه؟ شایدم فهمیده که دروغ گفتم.. ولی این غیر ممکنه چون در این صورت اجازه نمیداد برگردم کلاس ... در کلاسو زدم و وارد شدم ... تا درو باز کردم اینارو گفت : تامایی سان این همه مدت کجا بودین؟
من : اوماسا سنپای کارم داشتن ...
نشستم سر جام . یومیکو که بغل دستیم بود دستشو آورد زیر میز و یه بشکن زد . یه کاغذ کوچولو تو دستش بود . کاغذو گرفتم . توش نوشته بود : چه خبره؟ اوماسا چسکارت داشت؟ 
از اون جایی که حرف زدن تو کالس اینارو غیر مجاز تر از کلاسای دیگه بود توی کاغذ نوشتم : داستانش طولانیه . زنگ بهت میگم . 
و کاغذو دادم به یومیکو . 
روی یکی از نیمکتای حیاط نشسته بودیم . همه چیزو بهش توضیح دادم . یومیکو دستشو برد زیر چونش و هممممی کرد و گفت : داستان از اینی که هستم عجیب تر شد :/
سری تکون دادم .... و گفتم : ولی میدونی حس میکنم که قبلا ....
حرفم تا تموم موند . چون به طور عجیبی هاروکا از پشت پرید و من و یومیکو رو بغل کرد!!!! 
هاروکا : به به هم اتاقی های عزیز داشتین به هم چی میگفتین؟
در واقع هم عصبی بودم و هم شوکه شده بودم گفتم : گمشو بکاع -_- حوصله ی تو یکیو ندارم 
هاروکا : عه مائو چان یه کم دوستانه تر باش دیه 
من : همینم کم بود یه چانم بذاری تهش -_- دیگه واقعا عالی شد -_-
یومیکو هم مثل من جا خورده بود و گفت : خوب هاروکا ان چیشده که اینقد صمیمی شدی باهامون؟
هاروکا : دس وردارین رفقا . ما چندین ساله با هم هم کلاسی و هم اتاقی هستیم . شما ها ترجیح نمیدین رابطه ی دوستانه تری داشته باشیم؟
دستشو از رو شونم ورداشتم و گفتم : خفه شو بکاع! 
بعدشم پاشدم و رفتم سمت کلاس و یومیکو هم با همون نگاه تاسف بارش داشت نگام میکرد ...
اینم از این ^_^ 
15 نظر = بعدی ^_^
راستی برو بچ یه شخصیت جدیدم اضافه شد خواستین برین ببینین تو بیو گرافیا




♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مرداد 1396 11:07 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30