کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 9
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 9

سه شنبه 17 مرداد 1396 01:51 ب.ظ

نویسنده: مائو تامایی
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت :
 یومیکو فهمید که "ویتیمه" یه کلمه ی ایتالیاییه به معنی قربانی . کاریما آکابانه به ساختمون سوم منتقل شد و دوتا دانش آموز جدید به اسم جسیکا مورتون و جرمی گریچ تون وارد کلاس ما شدن . بدبختی اینجاست که اون پسره ی منحرف افتاده کنار من بدبخ -_-
این قسمت : خون؟ 
برق وحشت تو چشمای بنفش و درشتش دیده میشد . موهای بلند قهوه ایش ژولیده و کثیف بود . روی پوست روشن صورت و دستاش لکه های سیاه و قرمز خون دیده میشد . زانو هاشو بغل کرده بود وگوشه ای نشسته بود . آیومی هر از گاهی اشک میریخت و گریه میکرد ... آیومی: چرا باید این اتفاق بیوفته؟؟ چرا؟؟؟ من اینو نمیخوام .... نمیخوام! 
وقتی دستاشو برای پاک کردن اشکاش رو صورتش کشید ردی از خون روی صورتش به جا موند . دوباره شرو کرد به گریه کردن و بعدش بلند داد زد : چرا باید دو نفر دیگه قربانی شن؟؟ چرااا؟؟؟ چه لذتی از این کار میبری؟؟ مگه به حال تو چه فرقی میکنه؟؟؟ 
و اشک روی گونه هاش سر خورد . 
آره! آیومی تو اتاق ممنوعه بود! چی باعث میشد هنوز زنده باشه؟ چطور میشه که هر کی میاد به این اتاق میمیره ولی آیومی هنوز زندس؟؟؟ شایدم واقعا مرده.... کسی چمیدونه!!! 
آیومی دوباره داد زد : چرا این کارو میکنی؟؟؟ چرا گذاشتی زنده بمونم؟؟ بیا منم بکش! چرا میذاری زجر کشیدن دوستامو ببینم؟؟ بهم بگو چراااا؟؟؟ 
لرزشی حاکی از غم و غصه تو لحنش بود . آیومی حتی خودشم نمیدونست که مرده!!! 
نمیدونست مرده و روحش اسیر مدرسه شده .... نه ... اسیر اتاق ممنوعه شده ... 
اسیر جایی شده که تنها چیزی که میبینه خونه و عذاب کشیدن و جون دادن دوستاش! 
اسیر جایی شده که تنها چیزی که مشامش میخوره بوی خون و تعفن ناشی از چربی و جنازه های پوسیدس 
و تنها چیزی که حس میکنه ...... مرگ ویتیمه هاست!! 
دوباره فواره ی اشک از چشماش جاری شد . با صدای بلندی گریه میکرد و به جنازه ی یوکی و کورو چشم دوخته بود . 
اون اومد! همون دختری که مجازات ویتیمه ها رو به عهده گرفته بود . هنوز اون لبخند آزار دهنده ی شیطانی روی لباش بود . لحن آیومی با دیدن اون تغییر کرد . غم و غصه ای که تو صداش بود به خشم تبدیل شد و بلند گفت : بازم اومدی؟ ... نکنه بازم قربانی آوردی؟
دختر خنده ی کوتاهی کرد و گفت : نه ... زیادی سر و صدا راه انداختی . اینجوری آرامش آرامگاه ابدی به هم میخوره . اومدم یه کم ساکتت کنم!
جنازه هارو از سر راهش کنار زد و چن قدم به آیومی نزدیک شد و چونه ی آیومی رو بالاگرفت . گازی از دهنش خارج شد ... 
چشمای آیومی رفته رفته سنگین تر میشد ... سرش گیج رفت و بیهوش شد . دختره زیر لب گفت : این باید تا یه مدتی ساکتت کنه!
زنگ خورد . اصلا حال نداشتم از جام تکون بخورم . هیتومی گفته بود مراقب باشم ... مراقب کی؟ جرمی و جسیکا؟ آخه  چطور؟ نمیدونستم چیکار باید کنم البته از همون اول نمیدونستم  .. ویتیمه ینی قربانی ... ولی قربانی چی؟ حالا چرا قربانی؟ قربانی کی؟ مغزم دیگه داشت ارور میداد . تنها کاری که به ذهنم خطور میکرد رفتن به اتاق ممنوعه بود . جرمی و جسیکا تا زنگ خورد رفتن بیرون . یومیکو جلوی پنجره  وایساده بود و داشت بیرونو نگا میکرد . رفتمن سمتش و گفتم : یومیکو یه لحظه میای؟
یومیکو : کجا؟
من : همونجایی که فک میکنی تو ذهنمه 
یومیکو : نه ... نگو ... ترو خدا ...
لبخند نیشداری زدم و گفتم : چرا میگم 
دست یومیکو رو گرفتم و بدو بدو رفتیم بیرون .. به سمت اتاق ممنوعه ..
جلوی در نفس نفس زنان وایساده بودیم . گفتم : کاری که میکنیم اینه : من میرم داخل و تو میمونی بیرون و مطمئن میشی که کسی نیست . 
یومیکو عین بچه ها پاهاشو کوبید زمین و گفت : نهههه این بی انصایه .. منم میخوام بیام ... کاوایی :/ 
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : خوب دفه ی بعد تو میری ... 
یومیکو : دفه ی بعد؟
چشمکی زدم و گفتم : عره 
درو باز کردم ... داخل تاریک بود .. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم .. یه بوی خاصی هم از اونجا میومد . راه پله ای هم بود که به پایین میخورد . آروم پامو گذاشتم رو پله و یواش یواش رفتم پایین .. بعد از 5 یا 6 پله پام رفت رو یه چیز لیز و ازج و بقیه ی پله هارو با مخ رفتم پایین  کل هیکلم کثیف شد . به سرعت خودمو جم و جور کردم و پاشدم .. یومیکو از بالا گفت : چیشد؟
من : هیچی لیز خوردم 
یومیکو : بی عرضه :| 
من : -_-
حالم از خودم به هم خورد .. همه جام آغشته بهاون مایع لیز و لزج شده بود . یه بوی خیلی خیلی گندی هم از اونجا میومد . اونجا اونقدری تاریک بود که نمیتونستم بفهمم که این چیزیکه کل هیکلمو نابود کرده چیه . چن قدم جلو رفتم ... پام به یه چیزی خورد ... تا خم شدم ببینم چیه یومیکو از بالا گفت : مائو سریع بدو بیا بالا یکی داره میاد! 
یا قمر بنی هاشم! همین که داشتم سمت در میرفتم یه صدایی گفت : دیگه نیا اینجا! صدا خیلی ضعیف بود .. جوری که حس کردم توهم زدم . اما الان وقت فک کردن به این مسئله نبود . به نهایت سرعتم هجوم بردم بالا . تا به روشنایی رسیدم یومیکو نگاه عاقل اندر فیسی بهم انداخت و گفت : این چه ربیختیه؟ اصن کاوایی نی =| 
من : جان؟ 
یه نگاه به خودم انداختم کل هیکلم خونی بود . شوکه شدم ... خون؟ مگه اون پایین چه خبره؟ تازه خونا که هنوز خشک نشدن ... ینی تازه ان ... پس ینی چی میتونه باشه؟ 
زنگ خورد و یومیکو گفت :ینی الان باید بریم کلاس؟
خودمو نشون دادم و گفتم : آخه من با این وض کجا برم؟ 
همون لحظه یکی چنان محکم از پشت بهم خورد که با ملاج افتادم زمین .... 
این هم از این 
20 نظر = بعدی 
هعر انتقادی داشتین بگین خوشحال میشم 




♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 مرداد 1396 08:21 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

<

پشتیبانی