Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 10
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 10


چهارشنبه 18 مرداد 1396♦ 09:27 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت : 
روح آیومی اسیر اتاق ممنوعه شده و هر روز مرگ ویتیمه هارو میبینه . منم بالاخره تصمیم گرفتم برم به اون اتاق . ولی وقتی به هشدار یومیکو بیرون اومدم کل هیکلم خونی بود . همون لحظه بود که یکی محکم از پشت بهم خورد ...
این قسمت : کیگالومی
اوماسا روی صندلی به سمت پنجرش نشسته بود . یکی در زد و وارد شد . یه دختر بود . اوماسا بدون این که برگرده سمتش گفت : ازت یه درخواستی دارم . 
دختر : هر چی که شما بگین 
اوماسا : ازت میخوام که چشم و گوش من باشی 
دختره : منظورتون ... 
اوماسا : منظورمو که خوب میدونی مگه نه؟ ازت میخوام هر چی که ازشون میبینی رو بهم گزارش بدی . نه فقط اون دو نفر . هر کی که باهاشون رفت و آمد داره . 
دختره : و .. ولی اوماسا سنپای من نمیتونم . ینی آخه ... 
اوماسا : چرا کاملا هم میتونی . به نفع خودته که قبول کنی .. وگرنه .. خودت میدونی که؟ 
دختر : ب .. بله حتما این کارو میکنم ...
وقتی با عصبانیت برگشتم و چشمم به دختری که بهم خورده بود افتاد ، دیدم اون موهای سیاه کوتاه تا شونش داره و چشماش درشت و قهوه ای تیره هستن . یه کتاب دستش بود . کتابش وقتی به من خورده بود افتاده بود زمین . همینجوری که نگا میکردم گفتم : ممنونم از معذرت خواهیت واقعا چیزیم نشد :| 
 دختره خودشو جم و جور کرد . با سرعتی که انگار کسی دنبالش باشه ، کتاب ورداشت . بدون هیچ حرفی فقط چیش یواشی گفت و بدو بدو دور شد . پاشدم و تا خواستم دنبالش برم، یومیکو با تعجب گفت : جرمی؟؟ 
دیدم جرمی به سرعت داره از پشت میاد تا چشش بهم افتاد گفت : چ .. چیز جان؟؟ تو کجا بودی؟؟ 
من : چیز جان و زهر مار -_- 
جرمی : بعدا بحث میکنیم .. تاتا بدو داره فرار میکنه!! 
و به سرعت برق و باد رفت از پشتش جسیکا هم بدو بدو رفتن . انگار دنبال اون دختر بودن . با بیحوصلگی گفتم : اوف حالا با این وضع کجا برم؟؟ 
یومیکو لبخندی زد و کت صورتیشو در آورد و داد پوشیدم . حداقل خوبی این بود که زنگ کلاس بود و کسی تو راهرو نبود . رفتیم تو اتاق . من لباسامو عوض میکردم و یومیکو هم بد خور تو فکر رفته بود . پرسیدم : چت شده؟ 
یومیکو : اون دختره ... 
من : اولین باری بود که میدیدمش 
یومیکو : نه قضیه این نیس 
من : پس قضیه چیه؟؟ 
یومیکو : اون همون کتابی بود که دنبالشیم!! همون کتاب مرموزی که اونروز پیدا کردم! 
جا خوردم . ینی دختره هم دنبال اون کتابه؟ اون کی میتونه باشه؟ ینی تونم همون چیزایی رو میدونه که ما میدونیم؟  و به همین دلیل کتابو ورداشته؟ ولی چطور ممکنه؟؟ 
یهویی یه ضربه ای به سرم وارد شد . وقتی به خودم اومدم هیتومی رو دیدم . سریع پرسیدم : ه ... هیتومی تو به جز من پیش کس دیگه ای میری؟؟ 
هیتومی: معلومه که نه . وقتی یه کابور کسی رو انتخاب میکنه ، پیش کیگالومی دیگه ای نمیتونه بره . 
 اصلا از حرفش سردر نمیاوردم . کابور؟ کیگالومی؟ 
من : اینایی که میگی ینی چی؟ من که نمیفهمم :| 
هیتومی بدون اهمیت به حرفم گفت : یویا آکازاوا هم یه کیگالومیه . تو هم همینطور . کاریما آکابانه و جسیکا مورتون و جرمی گریچ تون و حتی آیومی اتوساکا . همتون کیگالومی هستین . 
من : یویا ... آکازاوا؟؟ اون کیه؟؟ نکنه همون دخترس؟؟ کیگالومی؟؟ چی هست اصلا؟؟
هیتومی دستاشو گذاشت رو شونم و گفت : دیگه برگرد! 
و خودمو تو اتاق دیدم و یومیکو که بهم زل زده بود داشت تکونم میداد . 
من : چ ... چیزی شده؟ 
یومیکو : این دقیقا چیزیه که من باید ازت بپرسم 
من : چرا اونوخ؟؟ 
 یومیکو : نمیدونم آخه به لحظه یه جوری شدی .. 
من : خوب حالا که خوبم . 
پاشدم رفتیم بیرون .  تا درو باز کردیم  دوتا از همکلاسیامون به اسمای "ناروری ایتو" و "ساتلا سوزوکی" رو دیدیم که داشتن یه سری بند و بساطو حمل مینمودن =| 
یونسکو بلافاصله پرسید: شما کاواییا دارین چیکار میکنین؟؟ 
ساتلا که جلوتر بود خنده ی زورکی کرد و گفت : شما دوتا بازم یادتون رفت؟
من : چ ... چیو یادمون رفت؟ 
ناروری : جشنواره دیگه! 
من و یومیکو: نههههههههههههه بازم جشنواره؟؟؟(جالبه که سالی یه بار جشنواره داریم :|) چن روز وقت داریم؟؟ 
ناروری با قیافه ی پوکری: همین فرداس -_- 
من که ولو شدم رو زمین و یومیکو هم کلشو محکم کوبید تو دیوار  عالی شد . ما دوتا کودن واسه جشنواره هیچ غلطی نکرده بودیم . 
ساتلا : حالا اشکال نداره . ما اسمتونو به عنوان همگروه مینویسیم ولی ازسال بعد از این خبرا نی 
و رفتن . با همچین قیافه ای : X . X گفتم : یومیکوووو ... یه دردسر دیگه هم اضافه شد 
یومیکو بشکنی زد و عین کسایی که لامپ خاموش سرشون روشن شده باشه گفت : مائو چان این دردسر نیس! یه فرصته!
بفرمایید 
20 نظر = بعدی 
راستی حدس خاصی برای ادامه ی داستان ندارین؟ 
مثلا این که اوماسا اولش داشت با کی حرف میزد؟ 

   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی