تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 11
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 11

شنبه 21 مرداد 1396 12:21 ب.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت : 
بالاخره فهمیدم اون دختره اسمش یویا آکازاوا هست . اونم مثل من و کاریما و جرمی و جسیکا و آیومی کیگالومیه . اما سوال اینه که کیگالومی چی هست؟ یویا تونست بود اون کتاب مرموز رو بدست بیاره . ولی یه مشکل وجود داشت . جشنواره ی مدرسه شرو شده بود و یومیکو فک میکرد این یه فرصته 
این قسمت : 
باتعجب پرسیدم : فرصت؟؟؟؟؟
یومیکو با هیجان گفت : مائو چان یه چیزی بگم؟؟؟؟
من : بگو ...
یومیکو : خیلی احمقی!!! 
من : -_- بعله اونو خودم میدونم برو سر اصل مطلب 
یومیکو : ما دنبال اون کتابیم و اون دختره اونو پیدا کرده .حالا که جرمی و جسیکا اونو میشناسن کار ما خیلی راحت تر هم شده 
من : ینی میگی جرمی و جسیکا بپرسیم که یویا دقیقا کیه و تو شیر تو شیری جشنواره کتابو ازش بگیریم؟؟؟
یومیکو : حالا اسمشو از کجا میدونی؟؟
من : یکی بهم گفته بود که اسمش یویا آکازاوا هست 
یومیکو : کاوایی!!! حالا کی گفته؟0.0
جسیکا که از دور داشت سمتمون میومد گفت : کابور مائو چان 
دستامو تو هم قفل کردم و گفتم : تو دیگه اینجا چیکار میکنی بکاع؟
  جسیکا لبخندی زد و گفت : کاری نمیکنم ....
و قدم هاشو تند تر کرد و رفت ... یومیکو گفت : کابور؟؟؟؟
من : خودمم نمیدونم چه کوفتیه -_- فقط میدونم که بار آخر بهم گفت که من و یویا و جرمی و جسیکا و کاریما و آیومی کابور داریم 
یومیکو: عهههههههه پس من چی؟؟؟
من: یومی؟ تو حتی نمیدونی کابور چیه اونوخ یکی میخوای؟
قبل از این که یومیکو چیزی بگه بوزینه خان وارد شد -_- اوماسا با دیدن ما گفت : تامایی سان ، توموری سان؟؟؟؟ دارین چیکار میکنین؟؟؟ 
یومیکو که دست و پاشو گم کرده بود هول هولکی گفت : خ .. خوب داریم به کارای کاوایی جشنواره کمک میکنیم دیگه 
لبمو گاز گرفتم و توی دلم گفتم : آخه خنگ خدا یه ابلح هم میتونه بفهمه که اوماسا بعدش میپرسه دارین دقیقا چه غلطی میکنین 
منتظر یه تنبیه بودم چون هم دروغ گفتیم و هم زنگ کلاس تو راهرو بودیم . اما اوماسا در کمال نا باوری گفت : عجب ... ادامه بدید
و گورشو گم کرد! و این بود قیافه ی من و یومیکو : 
من : ممکن نیست! انتظار یه تنبیهو داشتم 
یومیکو : منم همینطور 
من : حالا مهم اینه که تنبیه نشدیم ... زود باش باید بریم ببینیم این یویا کیه 
بدو بدو رفتیم سمت حیاط ... جرمی و جسیکا داشتن چادر غرفهی شعبده بازی رو درس میکردن .. یومیکو داد زد : جرمی سانننن ... جسیکا چانننننن 
جرمی برگشت سمت ما ... داد زدم : یه لحظه میاین؟؟؟
اون دوتا بدو بدو اومدن سمتمون . جرمی که جلوتر بود و اون لبختد مزحک همچنان رو لباش بود با لحن همیشگی گفت : چیز جان .... چیکارم داشتی؟؟؟ اونروز لر و لباست حسابی کثیف شده بود ... میخوای برات بشورمشون؟؟؟ 
و با گفتن این جمله دو قدم نزدیک شد ... منم که سرخ شدم ... لی از خجالت نبود .. بیشتر از عصبانیت بود همین که اومد سمتم یه سیلی محکم کوبوندم تو صورتش -_- و داد زدم : پسره ی لندهور بکاع بحث خیلی مهم تر از لباسای منه -_-
جرمی : اووو مهم تر .. منظورت که ... 
جسیکا با خونسردی گوش جرمی رو گرفت و پیچوند و گفت : فک نکن خیلی شاخی 
یومیکو خندید و گفت : خخخخ کاوایی! جسیکا چان تو تنها کسی هستی که میتونه ساکتش کنه 
جسیکا هوفی کرد و گفت : خوب بگذریم .. چه کار مهمی با ما داشتین؟؟
یومیکو : شما ها میدونین یویا  .. آ .... اسمش چی بود؟؟
من : پوففف یویا آکازاوا . هر چی در موردش میدونین بهمون بگین ... مخصوصا این که چرا اونروز دنبالش بودین؟؟
جرمی همچنان که سعی میکرد گوششو از تو دستای جسیکا در بیاره گفت : ش .. شما ها واسه چس دنبالشین؟؟ آیی آیی تاتا ول کنننن
من : سولمو با سوال جواب نده 
جسیکا بالاخره جرمی رو ول کرد . جرمی بعد از این که نفس عمیقی کشید گفت : ای بابا ... ببین من بهت توصیه میکنم دور و ورش نپیچی ... اون یکی از دانش اموزای ساختمون سومه .
من و یومیکو جا خوردیم . قیافشو به یاد آوردم و گفتم : خوب اونوخ تو ساختمون اول چیکار میکرد؟؟؟
قبل از این که اونا چیزی بگن هاروکا از نا کجا آباد پیداش شد و خودشو پرت کرد رو کول من و یومیکو و گفت : یومی چان ! مائو چان! فک نمیکردم چهارنفری رو غرفه ی شعبده بازی کار کنین! آخه از ناروری و ساتلا شنیدم که تو گروه اونایین 
با حرص دستشو از رو شونم ورداشتم و داد زدم : خفه شو تاچیبانا! -_-
هاروکا : تا حالا منو با فامیل صدا نزده بودی O_o
من : اوف ... بکاااع!
و بدون این که چیز دیگه ای بگم رفتم داخل . رفتم تو اتاقم . درو بستم و پتو رو کشیدم روم . یویا از ساختمون سومه؟ یه تیکه کاغذ ورداشتم و یه شکل تقریبی از آکازاوا رو گوشه ی کاغذ کشیدم . بعدش هر چی میدونستم رو نوشتم ..
اسم: یویا          فامیل: آکازاوا 
ظاهر : چشمای قهوه ای و موهای سیاه تا شونه . 
از ساختمون سومه . یه کیگالومکیه و کتابو به دست آورده . با جرمی و جسیکا ارتباط داره . اخلاقش به نظر سرد و خشک میاد . 
حالا وقت این بود که یه کم به موضوع فک کنم .... نه .. شاید باید کمک میگرفتم ... دستمو رو گردنبندم کشیدم و هیتومی رو صدا زدم 
به محض این که دیدمش به سرعت پرسیدم : هیتومی کلی سوال هست که باید ازت بپرسم ... اولیش اینه : کیگالومی چه کوفتیه؟
هیتومی تعجب کرد و دستشو کوبوند رو پیشونش و گفت : هوووو کامیساما .. مائو چان تو تازه داری ازم میپرسی کیگالومی چیه؟ ینی من الان باور کنم که نمیدونی کیگالومی چیه؟
توی دلم گفتم آخه کله خر من از کجا بدونم؟؟ با خونسردی دستامو تو هم قفل کردم و گفتم : تعجب نداره .. مهم اینه که من نمیدونم و تو باید بهم توضیح یدی :|
هیتومی : خیلی خوب بابا .... کابور هایی مثل من  پیش هر کسی که کیگالومی باشه میرن .. در واقع ما هویت دوم فرد کیگالومی هستیم .
من : پس .. اگه جرمی و جسیکا هم کیگالومی باشن .... خدایاااااا منو بکش -_-
هیستومی پوزخندی زد و گفت : حدس میزدم همچین چیزی بگی ..
و بعدش خودمو تو اتاق دیدم .. هوفی کردم و گفتم : اگه اون یویا هم کیگالومی باشه ... طبیعیه که دنبال کتاب باشه ... هوممم هر طور شده باید از اون دوتا شاسگول حرف بکشم . با عجله از اتاق زدم بیرون ... بدو بدو داشتم میرفتم که خوردم به یه چیزی و افتادم زمین ... وقتی درست نگا کردم باورتون نمیشه کیو دیدم! اوماسا! وعای خدااا فک کنم قبر خودمو کندم . اوماسا یه ابروشو داد بالا و گفت : تامایی سان فک میکردم داری به کارای جشنواره میرسی... 
وقتی با هول و بلا پاشدم و خودمو جم و جور کردم دیدم هاروکا سرشو انداخته پایین و پشت اوماسا وایساده ...هاروکا؟؟ اوماسا؟؟؟ اوماسا رشته ی افکارمو پاره کرد و گفت : داری چی کار میکنی؟
من : اوم ... داشتم دنبال یومیکو میگشتم .. ههه ههه (خنده زورکی) خ .. خوب من ب .. باید برم ... کارای جشنواره هنوز تموم ن .. نشده ... پس ف .. فعلا ... 
اوماسا نگاه چپ اندر قیچولی بهم انداخت و راهشو گرفت و رفت . هاروکا هم دنبالش راه افتاد . ینی اوماسا با هاروکا چیکار داشت؟ این فکر که من کار های مهم تری دارم وادارم کرد که راه بیوفتم ....
آنچه خواهید دید :
اون همکلاسی من بود 
شانس آوردیم اوماسا نفهمید 
اگه من بودم خودمو معرفی میکردم! 
اون که اخراج شد دیگه چی میگی؟ 
اوماسا سنپای باهاتون کار دارن
بفرمایید اینم از این 
گومن قرار بود دیروز بذارم 
ولی کامپیوتر بنا به دلایلی وصل نبود -.-
15 نظر = بعدی 



♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 21 مرداد 1396 01:53 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30