تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 12
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 12

چهارشنبه 25 مرداد 1396 04:41 ب.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت :
قرار شد من و یومیکو سراغ یویا رو از جرمی و جسیکا بپرسیم و بعد این که فهمیدیم اون کیه تو شیرتوشیری جشنواره کتابو از دستش در بیاریم . تازه هیتومی بهم گفت که کسایی نژاد کیگالومی دارن ، میتونن امثال اونو ببینن .
این قسمت : 
دیگه نیاین اینجا! نیاین! نیاین! واسه چی طبق خواسته هاش عمل میکنین؟ مطمئنم که یکیتون این کتاب لعنتی رو پیدا کرده .... مطمئنم که دیدیدش ... میدونم اون چیزی که براتون نوشته بودمو دیدین! باز با این حال ..... (داد زد) چراااااا؟؟؟؟ 
چرا این مدرسه اینجوریه؟ اینجا از اول همینجوری بوده؟ امکان نداره! چرا؟ چرا باید این بلا سر بدبختایی که میان اینجا بیاد؟؟؟ اصلا ما چرا اومدیم اینجا؟؟؟؟ کی مارو آورده اینجا؟؟؟ 
آیومی در حالی که کتاب جلد چرمی رو تو دستاش گرفته بود بلند بلند داد میزد و گریه میکرد . خوب حق داشت! واقعا تو این مدرسه چه خبره؟ کابور ها چرا کابور میشن؟ و چرا اصلا باید کسی قربانی شه؟ چند روزی از مرگ کورو و یوکی میگذشت .... به نظر میومد هر کدوم اونا رفتن پیش کیگالومی های خودشون .... شاید این یه کم باعث میشد که آیومی آروم تر شه . اما مگه تو اون جهنم خونی آرامشی هم وجود داشت؟
چند روز قبل : چقد دیر کرد ....
اون گفت : وقتی یکی دوباره زنده شه نیاز به چیزای عجیبی داره که بیشتر زنده بمونه و از گشنگی نمیره . بدست آوردن اون چیز خیلی براش گرون تموم شد . به هر حال جرم بود ... و این جوری شد که خواهر کوچیکتر از درد گشنگی برای بار دوم مرد ....
صدای تق تق دست زدن های دانش آموزای کلاس 2A34 بالا رفت . کاریما که انشا ی عجیبشو تموم کرده بود  تعظیمی کرد و نشست سر جاش . یورینا چیهیرو که یکی از نوچه های کلاس بود و پشت کاریما میشست آروم رو به کاریما گفت : کایما چان چجوری همچین موضوعی به ذهنت رسید؟
کاریما لبخند معنی داری زد و گفت : فقط از انیمه ای که چن روز پیش دیدم ایده گرفتم ^_^
یورینا : چیششش 
صد البته که کاریما دروغ گفته بود ... آخه یکی نیس بگه تو این هاگیر واگیر چه وقت انیمه دیدنه؟ کاریما برگشت به سمت تخته و نیشخندی زد و زیر لبی گفت : ایده ی یوکی بود .... هیچ انیمه ای اینقدر واقعی نیست 
یویا کنار کاریما میشست ، دستاشو تو هم کرده بود و درحالی که به صندلی تکیه داده بود ، سرشو پایین انداخته بود . چشماش بسته بود ... به نظر میومد خواب باشه . البته یویا از اون دخترا بود که برای کسی اهمیتی نداشت . بنابر این برای کسی مهم نبود که اون سر کلاس خوابه یا بیدار . بعد از چن دیقه یهویی چشماشو باز کرد . همینطور که اخماش تو هم رفته بود از عصبانیت دستاشو مشت کرد و آروم کوبید رو میز فقط چن نفر از جمله کاریما متوجهش شدن ... یویا پاشد ، اجازه گرفت و به سرعت رفت بیرون ... همینطور که با سرعت داشت به سمت خروجی ساختمون میرفت زیر لبی به کورو فش میداد 
هنوز زنگ نخورده بود ولی حداقل یه ربع از رفتن یویا میگذشت . کاریما که داشت لباشو میجوید ، نگران به نظر میرسید .... خدا میدونست چه فکرایی تو سرش بود! 
جرمی ، جسیکا و یومیکو دست به مر جلوی چادر شعبده بازی وایساده بودن و داشتن با موفقیت به چادر نگاه میکردن . چشمامو گردوندم و بدو بدو رفتم سمتشون . یومیکو به محض این که چشمش بهم افتاد چادرو نشون داد و گفت : کاوایی نشده؟ به زور تونستیم سر پاش کنیم 
بدون اهمیت به حرف یومیکو خیلی مصمم چشممو به جرمی دوختم با جدیت گفتم : فقط یه بار ازت میپرسم شلغم ، چجوری میتونم با یویا حرف  بزنم؟
جرمی برگشت سمتم . باز هم اون لبخند مزخرفش داشت میرفت رو مخم . چشماشو ریز کرد و یه کم سمتم خم شد و با لحن همیشگیش گفت : ینی الان ازم کمک میخوای؟
نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم : پسره ی کثافت بازم دلت سیلی میخواد؟ مجبورم نکن سوالمو دوباره تکرار کنم 
جرمی صاف وایساد و با دست چپش پشت سرشو خاروند و گفت : پوفففف مث که دس وردار نیستیا 
من : جواب سوالمو بده .بکاع!
جرمی چشاشو گردوند ، دستاشو کرد تو جیبش و گفت : یویا آکازاوا از کلاس 2A34 بید . ینی همکلاسی منه . به عبارتی بود 
دستامو تو هم قفل کردمو گفتم : خوبه ادامه بده 
جسیکا که به نظر میومد صبرش لب ریز کرده مشتشو بهم نشون داد و با عصبانیت گفت : مثلا فک کردی  خیلی شاخی؟ خودتو چی فرض کردی؟ و ما چرا مجبوریم همه چیزو برات توضیح بدیم؟ 
جرمی همچنان که نگاهشو به افق دوخته بود گفت : تاتا .... آروم باش . فک نمیکنم چیز جان منظور بدی داشته باشه هااا 
مشتم و دندونامو فشردم و با حرص نفس عمیق کشیدم و بلند گفتم : باشه دیگه هیچی ننال . خودم ته توی همه چیزو در میارم 
بعدشم با حرص به سمت ورودی ساختمون سوم رفتم . یومیکو پشت سرم دوید و وقتی بهم رسیت نفس نفس زنان گفت : مائو چان خواهش میکنم با این کار هر دومون به دردسر میوفتیم . شانس آوردیم اوماسا هنوز خبر دار نشده که رفتیم اتاق ممنوعه . ترو خدا بیشتر از این .... 
حرفشو قط کردم : تا وقتی همه چیز برام روشن نشه دس وردار نیستم . برام مهم نیست این قضیه به چه قیمتی تموم شه 
به در ورودی ساختمون سوم رسیدیم . یومیکو دوباره با التماس گفت : ترو خدا یه کم عقلتو به کار بنداز . آخه نمیشه که دست از پا دراز تر بری بگی من با آکازاوا یویا کار دارم ... کاوایی!
همچنان که به داخل خیره شده بودم از توی جیبم یه کارت در آوردم و وصل کردم به لباشم . یومیکو با تعجب به کارت خیره شده بود . 
تو کل مدرسه 20 نفر به عنوان انتظامات هستن که چشم و گوش اوماسا ان . هر گدوم اونا یه کارت دارم که نشون دهنده ی انتظامات بودنشونه . چن ماه پیش یکی از انتظاماتا کارت خودشو گم میکنه . یا نه بهتره بگم یکی ازش میدزده . تصمیم داشتم با این کارت برم و یویا رو از کلاس بکشم بیرون . 
یومیکو همچنان که چشمش به کارت دوخته شده بود گفت : م ... مائو ...... چان .. ... پس ... پس اون دزد تو بودی؟
من : آره
چشماش گرد شد و با لحنی که نشون میده عصبیه بلند گفت : اگه من بودم خودمو لو میدادم . چطور تونستی اجازه بدی آیومی به جای تو تنبیه شه؟ 
من : میدونم گاهی نفرت انگیز میشم ولی همینه که هست! اون که اخراج شده دیگه چی میگی؟ یادت رفته یه بار هم به خاطر این که اون تلسکوپ مدرسرو شیکونده بود تنبیه شدم؟ 
منتطر جواب نموندم . اصلا حال و حوصله ی جر و بحث نداشتم . رفتم داخل و یومیکو هم دنبالم اومد . گفتم : یومی ، اگه کسی بفهمه از ساختمون اولی برات بد میشه 
یومیکو سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت : برام مهم نیست . در نظر میگیریم که منو داری به دفتر میبری . سر راهتم خواستی یویا رو صدا کنی . 
این حرفش باعث شد اخمام باز شه .. لبخند کوچیکی زدم . همین چن لحظه پیش بود که با هم دعنوا کردیم . با این حال اون هنوز همون یومیکو ی کاوایی و خندون که براش مهم نیس چه بلایی سرش میاد مونده . فقط داشتم به این فک میکردم که اگه من واقعا یه دوست مث خودم داشتم ، یه روز هم باهاش دووم نمیاوردم ......
اوف .... فک کنم یه کم زیاد شد 
25 نظر = بعدی 
انتقاد فراموش نشود دوزتان 




♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 مرداد 1396 06:38 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30