تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 15
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 15

سه شنبه 31 مرداد 1396 05:46 ب.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 

 

آنچه گذشت :

من و یومیکو با یو قرار گذاشتیم که ساعت 1/5 فردا بیاد کنار درخت خشک شده ی گوشه حیاط تا بهش بگیم نهایاتا اونو انتخاب کردیم یا جرمی و جسیکا رو . از اون جایی که هم یو هم جرمی هم جسیکا کیگالومی هستیم ، مطمئنا بهتره همکاری کنیم . پس نمیشه یکی از اونا رو امتحان کرد . من میخواستم یه جوری به یو بفبولونم که واقعا اونا طرف ما هستن . گرچه خودمم شک داشتم

این قسمت :

یومیکو : چجور امتحانی؟

من : ببین یومی ... برای من مهم نیست چه اتفاقی قراره برامون بیوفته . حتی اگه قضیه به قیمت جونمم تموم شه بازم دس وردار نیستم . من میگم بیا یه کاری که خلاف قوانینه رو جلوی چشمای جرمی و جسیکا انجام بدیم .... اگه اوماسا خبر دار نشد بهشون اعتماد میکنیم . مطمئنم یو هم قبول میکنه ^+^

یومیکو : هوممم فک خوبیه ولی ...... تو میخوای چیکار که نبایدو انجام بدی کاوایی؟

تا حدودی میشه گفت که چیزی که بهش گفتم فقط بهونه ای برای کنجکاویم بود . من بالاخره از همه چی سر در میارم .... با اطمینان گفتم : اگه اونا واقعا جاسوس باشن همه جا مارو می پان . من میخوام یه بار دیگه وارد اتاق ممنوعه شم . اگه اخراج شدم که هیچی . اگه نه بهشون اعتماد میکنم ^_^

یومیکو اصلا از این پیشنهادم خوشش نیومد و گفت : هر دومون میدونیم که این کار ریسک بزرگیه . اگه تو اخراج شی .... اگه اخراج شی .... پس من .... من ....

چونش یواش یواش شرو به لرزیدن کرد . صداشم همزمان میلرزید و چشماش خیش شده بودن . میدونستم که قبول نمیکنه .... دستامو گذاشتم رو شونش و پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش و گفتم : میدونم چه حسی داری ... میدونم اگه اخارج شم چقد بهت ب میگذره و چقد ناراحت میشی . اما به نظرت ارزش اینو نداره که این مساله حل شه؟

برای این که اشکاش سرازیر نشه تن تن پلک میزد . هلم داد و با صدای نسبتا بلندی گفت : نه! برام مهم نیست . اشکال نداره کل عمرمو با معلما و این مدرسه ی خراب شده و پیشا ی کاواییم میگذرونم ولی .... ولی نمیخوام ... نمیخوام  ... که ....

تحملش تموم شد و شرو کرد به گریه کردن و ادامه داد : اگه اخراج شی ... اگه اخراج شی ...

خیلی مصمم تر ادامه داد : من بدون دوستام تو این مدرسه هیچ کاری برای انجام دادن ندارم! مطمئن باش نمیذارم تنهایی بری اونجا!

پیشونیم سرد شده بود و دقیقا نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم ... اگه واقعا بلایی سرمون میومد چی؟ اگه اونم باهام پاشه بیاد و دوتاییمون بمیریم چی؟ اون وقت ..... در اون صورت .... من باعث مرگ دوستم شدم ... نه؟ با تردید گفتم : و ... ولی ... آخه ... آخه این پیشنهاد من بود .... تو چرا باید خودتو ... در ... گیر ........ کنی ...

یومیکو : نه برام مهم نیست .... هر چی میخواد بشه .... هر چقدرم که کاوایی باشه بازم ول کن نیستم ....

سرمو انداختم پایین و با نارضایتی گفتم : ب ... باشه ... ولی قول میدم اتفاقی نیوفته ^_^

خودمم نمیدونم چطوری همچین قول دروغی بهش دادم ....

 

یوکی با صورت روی زمین دراز کشیده بود و بیحوصله تر از همیشه آدامس میجوید ... خیلی بیحوصله گفت : wow خسته کنندست ... حتی نمیدونم چرا اینجا اومدم ... اصلا از کی اینجا بودم .... هررررر چیم فک میکنم میبینم چیزی تو این مغز پوکم نیست جز یه داستان مسخره که اینقد برای خود تعریفش کردم پوسیدم .... فک نمیکنم زندگی قبلا هم اینقد کسالت آورد بوده باشه ... البته گه زندگی وجود داشته باشه ....

برگشت و به پست خوابید و گفت : یکی بود یکی نبود .... یکی بود که خیلی خوب بود ..... اون یکی که مرد یکی زندش کرد ... اون یکی بعد زنده شدن از گشنگی مرد .... خوب که چی بشه حالا مثلا؟  ده خو بدبخت بیچاره میمردی یه ذره دنبال غذا میگشتی تا زنده بمونی؟ اه ....

 

حالا یادم اومد ..... ناندوکسه -_- ......

کورو که طبق معمول یه گوشه لم داده بود و کلاه سویشرت خز دارشو کشیده بود رو صورتش اینو خیلی بیحال گفت ....

چن دیقه بعد یو وارد شد .... همین که اومد یه لگد آروم به پلهو ی کورو زد و گفت : هوی تن لش .... باز که گرفتی کپیدی ...

کورو کلاهش از رو صورتش ورداشت و گفت : تو ام اگه کل عمرتو تو یه برهوت میگذروندی خوابت میگرفت

یو پوفی کرد و گفت : به هر حال آفتاب از کدوم ور طلوع کرده که لایق ملاقات تن لشت شدم؟

کورو خمیازه ای کسید و گفت : بالاخره یه چیزایی یادم اومد ....

یو که جا خورده بود گفت : جدا؟؟؟ چی؟؟؟

کورو : چیز خاصی نیست .... فقط در این حد که یه دختره و یه کتاب .... دختره یه غلطایی میکنه و کتابه هم یه چیز خاصه همین ....

یو پوکر شد و گفت : همین ؟ -_-

کورو : آوره ....

یو : من جدا نگران اون فسفر هایی هستم که میسوزونی! یه وقت فسفر کم نیاری -_-

کورو : برو گمشو بابا .... ناندوکسه -.-

و یو خودشو تو تختش دید ....

گومن که خیلی کم بود -.-

فعلا مخم هنگ کرده نمیدونم باید در ادامه چا خاکی به سرش بریزم 

30 نظر = بعدی -0-

این دفه دیر نمیذارم قول میدم *0*




♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 07:20 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30