تبلیغات
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 16
خوشبختی = من + وبلاگم :)

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 16

پنجشنبه 2 شهریور 1396 04:55 ب.ظ

نویسنده: .مائو تامایی.
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت : 
من تصمیم گرفتم که برای امتحان جرمی و جسیکا و ثابت کردن به یو که اونا واقعا دوستمونن یا نه ، به اتاق ممنوعه برم . از اونجایی که یومیکو هم گیر داد که باید بیاد، دونفری تصمیم گرفتیم دوتایی بریم اتاق . کورو ، یوکی و بقیه کابور ها چیزی از این که چطور به اون فضای سفید رفتن یادشون نمیومد . کورو که کابور یو بود ، بعد از تفکر های فراوان فهمیده بود که یه دختر هست و یه کتاب . ولی اونا چیکاره ان ... دیگه خدا میدونه 
این قسمت :
صب بود و کلاسا به خاطر جشنواره تعطیل بود . کسایی که صاحب غرفه ا چادر بودن تو حیاط مشغول بودن . . هوا افتابی و آسمون صاف و بدون ابر بود . من ، یومیکو و هاروکا هر کدوم رو یتختمون نشسته بودیم . من داشتم نقاشی میکردم ، یومیکو در حال بازی با پیشول سفید و بامزش ینی پیشا بود و هاروکا هم که .... میدونید که :| آهنگ میگوشید . من و یومیکو تصمیم گرفتیمم از ساعت 12/5 بریم و یه سر به اتاق ممنوعه بزنیم . الان فقط منتظر فرصت بودیم که هارو کا بره بیرون. چن دیقه بعد هاروکا نگاهی به ساعتش کرد . پوفی کرد و چیز نامفهومی زیر لب گفت و بدون هیچ حرفی رفت بیرون . از این بهتر نمیشد! میتونستم صدای قدم های تند و سریع هاروکا رو بشنوم که چطوری میدوئه! با اطمینان گفتم : حالا وقتشه 
و به سمت در هجوم بردم .... یومیکو پیشا رو کذاشت یه گوشه و کشو ی وسایلشو باز کرد و سرسری وسایلشو این ور اون ور کرد . انگار داشت دنبال چیزی میگشت . 
من : یومیکو بدو وقت نداریم . الانه میاد دنبال چی هستی؟
یومیکو یه کیف کمری بیرون آورد و گفت : بریم ...
درو باز کردم و همچنان که داشتیم به سمت اتاق میرفتیم پرسیدم : اون کیفه چه کوفتیه؟ 
یومیکو : چیز خاصی نیست ...
دوباره همون احساسو داشتم . یه جاسوس . یه کسی که مدام دنبالمه . البته نقشه هم همین بود! ینی جرمی و جسیکا واقعا جاسوس اوماسا بودن؟ بزودی معلوم میشد ... بالاخره به اتاق لعنتی رسیدیم . نفس عمیقی کشیدم و دستمو آروم انداختم تا درو باز کنم ولی یومیکو با لحن اعتراض آمیزی گفت : مائو چان قول داده بودی دفه ی بعدی که میایم من برم -_-
من : خ ... خوب الان فرق میکنه .... بجنب چیزی به وقت قرارمون با آکازاوا نمونده . باید عجله کنیم ... 
دست یومیکو رو گرفتم و رفتیم تو .... هر لحظه قلبم بد تر و تند تر میتپید . به طوری که تی ضربان نبضم رو تو چشمام هم حس میکردم . تا حالا اینقد حس بدی نداشتم ... این حس رفته رفته بد تر هم میشد ... نوک انگشتام یخ زده بودن ... تو پله ی دوم بودیم ه یومیکو پرسید : حالت خوبه؟
به نشونه ی تایید سرمو تکون دادم .... اما از ظاهرم میشد حدس زد که حالم خوب نی . یومیکو از تو کیفش یه چراغ قوه در آورد . هر چی بیشتر پیش میرفتیم بوی گندی که از اون اطراف میومد بد تر میشد . به آخر پله ها رسیدیم . درو نیمه بسته گذاشته بودیم ... اما .... درست همون لحظه ... درست همون وقتی که به آخرین پله رسیدیم در یهو کاملا باز شد!!!!
کاریما که هم اتاقی جدید یو بود با صورت روی تختش خوابیده بود ... هیچ غلطی برای جشنواره نکرده بود . یو هم که خیلی با متانت جلوی پنجره وایساده بود و هر دو ثانیه یه بار به ساعت نگاه میکر و یه برق نگرانی تو چشمش دیده میشد . کاریما پوفی کرد و صورتشو برگردوند سمت یو و با بیحوصلگی پرسید : هوی ... چت شده باکا؟
یو بدون توجه به کاریما برا آخرین بار به ساعتش یه نگاه انداخت و گفت خبری نیست و با عجله به سمت در دوید . کاریما که شک کرده بود دنبال یو راه افتاد . وقتی به یو رسید گفت : رفتارت عجیب شده .... همش نگرانیو و سر کلاس نشسته خوابت میبره تازه الانم ...
یو وسط حرفش پرید و گفت : خفه -_-
کاریما هم بدون هیچ حرفی دنبال راه افتاد ... 
حدودا 15 دیقه از وقت قرار میگذشت و مائو و یومیکو هنوز نیومده بودن .... کاریما که بیحوصله رو یکی از نیمکتا ی توی سایه نشسته بود و دستاشو زیر پونش گذاشته بود گفت : مطمئنی قراره بیان؟
یو زیر لبی فش داد و گفت : گفته بودم سر کار نذارنم .... 
کاریما که داشت حوصلش سر میزفت چشماشو بست . دستشو کشید رو گردنبندش و زیرلبی چیزی گفت ....
یو نگاه عاقل اندر فیسی به کاریما که خوابش برده بود انداخت و گفت : بعدش به من میگه سر کلاس نخواب :|
یهو کاریما به شدت بیدار شد و جوری شوک زده جیغ کشید که با مخ افتاد رو زمین :| یو که چپ اندر قیچول تر از همیشه داشت به کاریما نگاه میکرد گفت : چت شد؟
کاریما با هیجانی که ناشی از ترس بود در حالی که دستاش میلرزیدن و سعی میکرد از رو زمین بلن شه گفت : فهمیدم کجان!
بفرمایید 
جا داره اشاره کنم دلیلی که باعث میشه اینقد زود بذارم کورو چان بید :|
البته تا یه درصدی هم آیومی چان کچلم میکنه :|
به هر حال 30 نظر = بعدی ^_^




♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 شهریور 1396 05:39 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30