Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 17
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 17


جمعه 3 شهریور 1396♦ 03:59 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
آنچه گذشت :
من و یومیکو وارد اتاق ممنوعه شدیم ولی دست پله ی آخر که بودیم ، در که نیمه باز بود به کل باز شد! از طرفی قرارمون با یو دیر شده بود . کاریما از سر فضولی دنبال یو راه افتاده بود . ولی کاریما کسی بود که فهمیده بود چرا من و یومیکو دیر کردیم ...
این قسمت : گذشته ی تلخ و آینده ی شوم 
دو سال از مرگش میگذشت . هنوزم که هنوزه به زندگی بدون اون عادت نداشتم . حالم گرفته و پریشون بود و هر وقت که یادش می افتادم بی اختیار گریه میکردم . اما ... اون شخص ... اون مرد .... اون کی بود که برام اینقد عزیز بود؟ کی بود که به خاطرش با وجود سن کمم گریه میکردم؟ مامانم حال و روزش از من پریشون تر بود .... روزی نبود که چشماش کاسه ی خون نباشه . از وقتی اون مرده بود ، مامانم خیلی رقت انگیز نگاهم میکرد . زندگی دیگه مثل دو سال پیش نبود . دیگه نه .... اون زندگی شاد سه نفره ... به خاطر یه تصادف ساده .... برای همیشه رفته بود ... دیگه مامانم مثل قبل منو دختر خودش نمیدونست .  انگار منو به چشم یه بچه ی گدا که بهش چسیده باشم میدید . دیگه نه بغلم میکرد و نه مثل گذشته موهامو شونه میکرد و برام لالایی میخوند . حالا که دارم به اون روزا فک میکنم حس میکنم مامانم بعد مرگ اون چقد از من متنفر شد . یا شایدم از همون اول دوسم نداشت و به روش نمیاورد . خلاصه .... یه روز عادی بود ... مثل همه ی روزا ... روز آفتابی و آسمون آبی . ولی زندگی تاریک و خاکستری . صدای مامانمو شنیدم که بیدارم میکرد . بهم گفت باید حاضر شم ... یه کار مهمی هست که باید انجام بدم ... بعد از مرگ اون حتی یه بار هم نشده بود که با همچین لحن گرمی باهام حرف بزنه . اون روزا حس میکردم که مثل یه بچه ی بیچاره ی تنها وسط یه برهوت بودم . همه چی داشتم ولی هیچی نداشتم . بعد این که حاضر شدم بهم گفت چیزایی که خیلی دوسشون دارم رو وردارم .... اما چراشو نگفت . من حتی اون موقع هم هیچ چیز عزیزی نداشتم که بخوام به خاطرش بجنگم یا اونو رای همیشه کنار خودم نگه دارم ... تنها چیزی که ورداشتم ... من ... من چی ورداشتم؟ اون چی بو که برام از هر چیزی عزیز تر بود؟ اگه اینقد برام عزیز بود .... پس چرا فراموشش کردم؟ راه افتادیم و رفتیم . کوچه ها و خیابون هایی که ازش میگذشتیم همشون برام غریبه بودن .... هر قدم که جلو تر میرفتیم محله ها متروک تر ، سرد تر ، خلوت تر ،  داغون تر و در نتیجه آزار دهنده تر میشدن . اون موقع 7 سال بیشتر نداشتم .... از این محله هایی که در و پنجره های چوبی خونه هاشون شیکستن میترسیدم . اما مامانم حتی اجازه نداد دستشو بگیرم . چه برسه به این که بخوام برای رفع ترسم بفلش کنم ... بالاخره به در.ازه های جهنم رسیدیم . دوتا در فلزی خیلی کنده و دراز که رنگ سبز لجنی بیشتر قسمتاش کنده شده و زنگ زده بود ... در نیمه باز بود و با هر نسیمی که میوزید محکم کوبیده میشد ... بالای در با خط خیلی بزرگ و فلزی نوشته شده بود : "یامیاما" 
مامانم درو با پاهاش کاملا باز کرد و رفتیم تو .... یه حیاط خیلی بزرگ با سمین آسفالت که داغون شده بود و سه تا ساختمون داغون تر اون سمت حیاط به همراه درخت های خشکیده و صندلی های شکسته در گوشه کنار حیاط ... گوشه ی دامن مامانمو گرفتم و با ترس و نگرانی گفتم : مامان من میترسم ... بیا بریم خونه ... 
مامانم که حتی قیافشو به یاد ندارم دستمو از دامنش جدا کرد و باز هم همون طور سرد بهم نگاه کرد و گفت : تو فقط بیا ...
به سمت اولین ساختمون که رنگ آجراش به شرخی میزد و خزه های خاکستری و خشک شده روشونو پوشونده بود میرفتیم . بعد از طی کردن راهرو های طولانی ، خسته کننده ، کهنه و خراب بالاخره به دفتر مدیر رسیدیم . مامانم بهم گفت همون جا بمونم تا کارش تموم شه .... اگه میدونستم که با وایستادن هیچی حل نمیشه همون لحظه فرار میکردم ... نه از مدرسه نه از مامان سردم بلکه از سرنوشت شومی که تو اون مدرسه در انتظارم بود . هر ثانیه برام مثل یه ساعت میگذشت . ده دیقه ... یه ربع ... نیم ساعت .. یه ساعت ... بالاخره در باز شد .... این اولین باری بود که میدیدمش .... موهای خاکستری مایل به سبز بلند ، چشمای عسلی و کت دامن رسمی پوشیده بود .... آره ... اوماسا بود . بهم گفت برن داخل .. یه کم صورتم و پروندمو بررسی کرد . مامانمم دلواپس به دهن اوماسا چشم دوخته بود ... تا این که بعد از چند دقیقه ی طاقت فرسا اوماسا گفت : قبوله . میتونه بمونه .... 
انگار شک بزرگی بهم وارد شده بود .... میتونه بمونه؟ ینی چی؟ دوباره دامن مامانمو گرفتم و گفتم : مامان تروخدا بریم ... من از اینجا میترسم ... 
و مامانم بدون هیچ حرفی برای بار دوم دستمو از دامنش جدا کرد ... با لحنی که انگار میخواست وجو اضافیمو بهم القا کنه گفت : از این به بعد اینجا زندگی میکنی .... 
- و ... ولی .. ولی مام ..
+ ولی نداره ... بالاخره باید مدرسه بری ... من نمیتونم هر روز تو رو ببرم و بیارم ... پس مدرسه ی شبانه روزی برات بهترین جائه ..
نفسم بند اومد ... امنگار ریه هام قفل شده بودن و نمیتوئنستم نفس بکشم ... نگاهم رو صورت مبهم مامانم قفل شده بود . انگار که نمیتونستم جای دیگه ای رو نگاه کنم ... با صدای لرزونی گفتم : پ .. پس ... آخر هفته ها .... میای دنبالم نه؟ م .. من .. من باید برم سر قبر بابا ... اگه نرم ... اگه نرم ..
+ نه ناراحت نمیشه ... تو آخر هفته ها هم اینجا میمونی ....نگران نباش مدیرتون خوب و مهربونه و امکانات مدرسه هم زیاده ... زندگی اینجا خیلی بهتر از زندگی تو خونه ی خودمونه ...
اشک تو چشمام جم شد و گفتم : ولی ... ولی ... ولی آخه مامان ... من از اینجا میترسم ... انگار جن زدس .... مطمئنم توش روح داره ... مامان ... خواهش میکنم بریم خونه ... میخوام ... میخوام برم پیش بابا ... مامان ...
گلوله های اشک روی چشمام جاری شد ... مامانم روشو ازم برگردوند و گفت : اونجوری گریه نکن .... به هر حال کاریه که باید بکنیم ... 
تن تن پلک میزدم و همینطور که اشک از چشمام جاری بود گفتم : پ .. پس .. پس  روز کریسمس ... یا تعطیلات تابستون ... میای .. میای دنبالم ... نه؟ میای و .... منو میبری سر قبر بابا ... مگه نه؟
باعصبانیت گفت : نه! تو دیگه برای همیشه اینجا میمونی! اینچا خونه ی جدیدته و باید بهش عادت کنی! 
و قبل از این که بخوام حرفی بزنم خداحافظی کرد و رفت بیرون .... اونقدر ناراحت و شوکه بودم که فکر میکنم پاهام به زمین چسبیده بودن و نمیتونستم دنبالش بدوم ... دنبالش بدوم و بهش بگم : چرا از من متنفری؟ 
اما نمیتونستم .... نه تنها پاهام ذهنم و دهنم هم قفل شده بودن .... حالا احساس میکردم که یه چیزی هست که بیشتر از روحای مدرسه باید ازش بترسم ... سرنوشتم! 
اینم از این ^_^
30 نظر = بعدی ^_^


   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی