کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 18
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 18

یکشنبه 5 شهریور 1396 11:50 ق.ظ

نویسنده: مائو تامایی
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 
 
ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها و روز ها میگذشت و من هنوز تو اون مدرسه ی خرابه بودم . حدودا دوماه از اومدنم به این جا میگذشت . احساس تنهایی وحشتناکی میکردم . فک میکردم توی یه خلا بزرگ گیر افتادم . توی اون مدرسه جز من ، اوماسا و چن نفر دیگه کسی نبود . حداقل اون روزا خبری نبود . دیگه همه جای مدرسه رو مثل کف دست میشناختم . تا یه مدت اونجا مثل یه خونه ی شوم و غریبه بود . نه کلاسی بود و نه درسی و نه حتی معلمی . روز ها و ساعت های عمرمو با بیهدف قدم زدن تو راهرو ها و گشت و گذار تو حیاط میگذروندم . اما هیچ چیز نمیتونست منو از تنهایی در بیاره . گاهی ساعت ها به اون چیزی که برام خیلی عزیز بود خیره میشدم و گریه میکردم . بیشتر اوقات هم به آسمون که اکثر اوقات خاکستری و گرفته بود نگاه میکردم و آرزو میکردم که فرسته ی نجات با بال های بزرگ و لباس حریری سفید بیاد و منو ببیره . ببره به اون بالاها ... جایی که دست هیچکس بهم نرسه . 
یه روز کسل کننده مث بقیه روزا بود . زانو هامو بغل کرده بودم و روی تختم که کنار پنجرس نشته بودم و مث همیشه آسمونو نگاه میکردم . چشام خیس و سرخ بودن و موهام ژولیده . یهو یکی در ز و وارد شد . یه کم عجیب بود . کی دلش میخواد به یه دختر بیکار آواره بدبخت که حتی مامانشم دوسش نداره و کل زندگیشو تو اون خراب شده و با گریه هاش میگذرونه و به هر کس و ناکسی فش میده سر بزنه؟ خانوم کازوکی بود . اون تا یه مدت خدمتکار مدرسه بود و مسعولیت پخت و پز و این جور چیزا رو به عهده داشت . لب و لوچش برجسته و پوستش تیره بودن و چشمای آبی آسمونی خیلی روشن و خیلی درشتی داشت . خیلیم چاق بود :| من همچنان به بیرون خیره شده بودم و وانمود میکردم که متوجه ورودشون نشدم .... داشت بارون میبارید . کازوکی که چند قدم داخل اومد گفت : هم اتاقی های جدید داری .
با تعجب و خیلی سریع به سمتش برگشتم . فک نمیکردم کسی راضی باشه با من بدعنق هم اتاقی بشه . اما اون موقع نمیدونستم که تازه واردا هم اتاقیاشونو خودشون انتخاب نمیکنن . دوتا دختر همسن و سال خودم .... کازوکی شرو کرد به معرفی اونا . دستشو گذاشت رو شونه ی یکی که قدش بلند تر بود موهای سیاه و کوتاه و چشمای عسلی روشن داشت . و گفت : این تاچیبانائه . تاچیبانا هاروکا ...
و وقتی میخواست اون یکی که موهای بلوند بلند و چشمای فیروزه ای داشت رو معرفی کنه دختره یهویی شرو کرد دویدن دنبال یه چیز پشمالو سفید . یه ذره که دقت کردم دیدم اون یه کپه پشم بالادار نیست . یه گربه ی بدبخته :| دختره دنبالش میدوید و سعی میکرد بگیرتش و بلند بلند میخندید و میگفت : پیشااااا وایسااا 
خانوم کازوکی قبل از این که پیشا کل اتاقو به هم بریزه اونو از رو زمین ورداشت و با اخم و تخم اونو داد دست دختره . نفسشو بیرون داد و برگشت سمت من و گفت : اینم توموری یومیکوئه .... امیدورم هم تاق های خوبی باشین ^_^
یه تابلو ی کوچولو دستش بود که روش با خط قهوه ای درشتی نوشته بود : تاچیباتا - تامایی - توموری 
تازه فهمیدم که از رو اسمامون هم اتاقیامون انتخاب میشه . هاروکا کیف دستی کوچولو ی سیاهشو پرت کرد رو تخت . هدفونی که از گردنش آویزون بود رو گذاشت رو گوشش و شرو کرد و جر و بحث با یومیکو : گور بابای اون پیشا ی لعنتی . دو دیقه خفه خون بگیر میخوام آهنگمو گوش کنم -_-
و بدون هیچ حرف دیگه ای نشتست رو تخت و پتوشو کشید رو سرش . یومیکو یه کم با بقیه ی ما فرق داشت . اون زیادی شا و سرزنده بود . فک کنم تو کل مدرسه تنها کسی بود که اونجوری لباس میپوشید . جورابای بلند که راه راه های لیمویی و یاسمنی داشتن ، کتونی هاشم که سفید با چن تا قلب کج و معوج صورتی تزیین شده بود . یه دامن کوتاه پشمالو گلبهی کمرنگ . یه بلوز با یقه ی چین دار سفید که روش عکس دونات بود و یه ژاکت پشمالو گشاد همرنگ دامنش که کلی سنجاق منجاق بهش وصل کرده بود . چطور میتونست وسط این بدبختی عین مشنگا دنبال گربه ی پشمالو تر از دامنش بدوئه؟ من تا اون لحظه هیچ حرفی نزده بودم و فقط به تازه وارد هایی که انگار وضعشون اصلا مثل من نبود نگاه میکردم . پیشا بالاخره آروم شد و نشست روی تخت یومیکو . یومیکو اومد پیشم و رو به من گفت : چرا هیچ حرفی نمیزنی؟ 
دستاشو گذاشت رو صورتم و دهنمو کشید و باز کرد و گفت : مگه زبون نداری؟
همچین دهنمو کش و قوس میداد که انگار داره خمیر له میکنه :| هلش دادم و بلند گفتم : ولم کن دیوونه -_- و رومو برگردوندم و دوباره به بیرون نگاه کردم 
کم کم تعداد دانش آموزای مدرسه بیشتر شد . معلما ی جدید هم استخدام شدن . خانوم کازوکی دیگه اونجا نبود . خیلی طول کشید تا به هم اتاقی های جدیدم عادت کنم . جوری رفتار میکردن که انگار به خواست خودشون اینجا اومدن و از اینجا بودن راضین . یا شایدم چون از من سرخوش تر بودن اینجوری فک میکردم . به هر حال تا یه مدت خاصی صدای کل کل های من و هاروکا و یومیکو که سعی میکرد آرومم کنه کل مدرسه رو داشته بود و به همین خاطر یادم نمیاد که چن دفه واسه این ادا های بچگونمون تنبیه شدیم . به ظاهر میگفتم که ای کاش هیچوقت این هم اتاقی های جدید نمیومدن . اما یه چیزی ته دلم از وجود اونا خوشحال بود . یه جورایی دعوا ها و مسخره بازیایی که میکردیم بهم دلگرمی میداد و باعث میشد اتفاقایی رو که پشت سر گذاشتم رو برای چند لحظه فراموش کنم . اما فراموش کردن اون همه ظلمی که مامانم در حقم کرد فراموش نشدنی بود ... مگه نه؟ 
ولی چرا با این وجود خاطراتم اینقدر ضد و نقیصن؟ خیلی چیزا هنوزم یادم نمیاد . اما مهم چیزی نیست که قبلا اتفاق افتاده .. مهم اینه که الان تو مخمصه ی بد تری گیر افتادیم . یه چیزی خیلی بد تر از تنبیه شدن به خاطر دعوا های بچگونه . یه چزی خیلی بد تر از از دست دادن بابایی که خیلی دوسش داشتم . یه چیزی خیلی بد تر از ترد شدن توسط مامان .... یه چیزی مثل زنده گردن دوباره ی کسی که خیلی دوسش داری ....  و یه چیزی مثل از دست دادن دوباره ی اون کس ....
عرررر بالاخره این گذشته ی بیخود هم تموم شد 
20 نظر + برگشت کاریما چان = بعدی 
عاااا راسی این کاریما فقط به خاطر نداشتن نت نمیاد یا واقعا یه چیزی شده؟
راعاستی یه چیز دیگه -.-
احتمالا امروز و فرد خیلی نتونم بیام -.-



♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 شهریور 1396 12:33 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

<

پشتیبانی