Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 19
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 19


دوشنبه 13 شهریور 1396♦ 08:14 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 

 
آنچه گذشت :
قرار من و یومیکو دیر شده بود و کاریما هم فهمیده بود که ما کجا گیر افتادیم 
این قسمت :
به آخرین پله ی اتاق که رسیدیم ،در که نیمه باز بود یهو کامل باز شد! وقتی چشمم به کسی که درو باز کرده افتاد قلبم اومد تو دهنم! امکان نداشت! ممکن نبود جرمی و جسیکا به این سرعت به اوماسا خبر داده باشن! دفتر اوماسا اون سر مدرست! 
اوماسا با قیافه ی تو هم رفته ، عصبی و خشک (و البته یه ابرو بالا) جلوی در وایساده بود . اما یه کس دیگه هم پشتش بود . نور زیاد بود و نمیتونستم قیافشو ببینم ولی چه اهمیتی داشت! مهم این بود که من و یومیکو الان تو اتاق ممنوعه گیر افتاده بودیم . چشمام از حدقه زدن بیرون ... من .... من چیکار کردم؟ چجوری مطمئن بودم که چیزی نمیشه؟ من ... همه چیزو خراب کردم ... با این کار احمقانه حتی یومیکو رو هم تو بدبختی انداخته بودم .... تو این لحظه فک کنم از هاروکا هم بکاع تر باشم! دستم هر لحظه بیشتر میلرزید و قبلم تند تر میتپید ..... من یه احمقم ... یه احمق .....
اوماسا از اون بالا گفت : توموری ..... تامایی فک نمیکردم اینقدر بیعقل باشین که دوباره بیاین به اینجا . فک کردین چون بار اول چیزی بهتون نگفتم میتونین دم به دیقه بیاین اینجا؟ شما دوتا فهمیده بودین که تنها عامل اخراج شدن ورود به این اتاقه اما باز هم اومدین . براتون متاسفم ... 
و درو بست ... صدای بسته و قفل شدن درو میتونستم بشنوم . گلوله های اشک تو چشمام جم شدن به طوری که باهر بار پلک زدن روی گونه هام جاری میشدن . 
یومیکو : م ... مائو ... چان .... الان .... چیکار باید کنیم؟؟؟
ارزشی توی صداش بود که نشون میداد ترسیده ... هنوز تو شک بودم ... تو شک این که چرا اینقد احمق بودم؟ زانو هام سست شدن و افتادم رو زانو هام ... : ی یو می ... چان ..... گو ... گومه ....
یومیکو نشست کنارم .. دماغشو بالاکشید و گفت : مث این که اون دوتا فقط دشمنمون بودن ....
بوی تعفن همه جارو ور داشته بود . بوی خیلی بدی می اومد . یه چیزی تو مایه های جنازه ، خون و چربی فاسد شده ... سعی کردم مصمم باشم .. ترسیدن چیزیو حل نمیکنه . خیلی محکم پاشدم . همه جا تاریک بود و تنها نوری که وجود داشت ،نور ضعیف چراغ قوه ی یومیکو بود . چراغ قوه رو ورداشتم و به سمت در دویدم . 
یومیکو: میخوای چیکار کنی؟ 
برگشتم سمتش و گفتم : با ترسیدن و عین شلغم یه گوشه کز کردن به جایی نمیرسیم . توی این لندهورستون باید یه راه فراری باشه . 
تازه متوجه گونه های خیسش شدم . با آستین صورتشو پاک کرد و گفت : خیلی خوب ... 
لبخند کمرنگی زد و اومد سمتم .. به طرف در رفتیم رفتیم . کلی زور زدیم و با نهایت قدرت لگد زدیم و جیغ کشیدیم . اما هیچی به هیچی . تصمیم گرفتم پایین یه راهی پیدا کنم . اما یومیکو با حرفتم مخالف بود : اگه به دنبال راه فرار تو یه تله ی دیگه بیوفتیم چی؟  ما که اینجا رو نمیشناسیم . چراقل اگه این چراغ قوه ی کوفتی باتری داشت میشد یه کاری کرد .
همچین بد هم نمیگفت . تصمیم گرفتم یه کم آروم بگیرم تا از عقلم یه کمکی بگیرم . هوفی کردم و نشستم پایین پله ها و به دیوار تکیه دادم . یومیکو هم کنارم نشست . بعد از چند دقیقه سکوت یومیکو گفت : حالا چی؟ 
صدام میلرزید : یومی چان .. من ریدم به همه چی .... هم خودم هم تورو اینجا گیر انداختم و معلوم نیس اوماسا ... (اشکام فرو ریخت) قراره ... چه بلایی سرمون بیاره  تازه نمیتونیم به قرارمون با یو هم برسیم ..... جرمی و جسیکا هم که دشمنمون بودن ..... هاروکا هم که حرفشو نزن ... فقط میمونه ... کاریما ... که  آخه اون بکاع از کجا باید بدونه ما اینجاییم؟ 
یومی آهی کشید ، دستشو گذاشت رو شونم و گفت : تا وقتی زنده ای تسلیم نشو ... خوشحال باش ... دو نفر بهتر از یه نفره ... کاوایی 
این جمله عین ولتاژ قوی برق که لامپو روشن میکنه مغزمو به کار انداخت! 
با لحن امیدوارانه ای گفتم : یومیکو! خودشه ... ما ... ما  تنها نیستیم! یه نفر دیگه هم هست! 
یومیکو :O_O نانی؟ 
دستمو کشیدم رو گردنبندم و آروم زیر لب گفتم : هیتومی!
دوباره همون فضای سفید و خالی . هیتومی عین جغذ زل زده بود تو چشام : 
من : عهههه چته حالا توام -_- 
هیتومی : چی کار داری؟
فرق کرده بود . لحنش سرد و خشک بود و مثل ربات حرف میزد 
من : ه ... هیتو ... می؟ چرا ... چرا اینجوری حرف .... میزنی؟
هیتومی : روحیات من بر حسب روحیات تو تغییر میکنه . به نظر میاد از یه چیزی ترسیدی
دستامو تو هم قفل کردم و گفتم : تچ برو بابا من به عمرم یه بارم ترسیدم .. هوف ..
هیتومی : به هر حال نیومدی اینجا که اینا رو بهم توضیح بدی ...
پیش خودم فک کردم که یومیکو الان تقریبا با جنازه ی من سر و کار داره . 
گفتم : هیتومی نمیتونی بیای تو دنیای من ... و رو در رو حرف بزنیم؟
هیتومی سر تکون داد و بدون هیچ حرفی قبول کرد ......
یومیکو داشت تکون تکونم میداد . وقتی به خودم اومدم  دیدم چشمای از حدقه بیرون زندش خیس خیس شدن و داره عرق میریزه . هول هولکی پرسید : تو ... حالت خوبه؟ 
من : اه آره بابا
یومیکو نفس عمیقی کشید و گفت : این روزا خیلی عجیب شدی -_-
من : پوفففف فعلا کاری مهم تری داریم . 
یهو متوجه هیتومی شدم که همون طور خرسشو بغل کرده و جلوم وایساده .. ظاهرش شبیه روحا بود . تقریبا شیشه ای بود و یه کم نور میداد . 
یومیکو : حالا این نفر سوم کی هست؟
من : O_o جدا نمیتونی ببینیش؟؟؟؟ 
یومیکو : کیو؟ کیو نمیبینم؟
هیتومی : باکاا فقط کیگالومی ها میتونن کابور های خودشونو ببینن . 
هوفی کردم و گفتم : ببین الان اینجا یه روح .... هست که فقط من میتونم ببینمش 
یومیکو با این قیافه  گفت : هههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟ م منظورت .... منظورت یه کابور واقعیههههه؟؟؟؟ کاااااواااااایییییییییی 
جا خوردم ... یومیکو از کجا باید میدونست هیتومی کابوره؟؟؟؟
اینم از این 
راستی برگشت کاریما رو تبریک میگم *O*
30 نظر = بعدی ^_^

   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی