Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 21
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 21


چهارشنبه 29 شهریور 1396♦ 11:25 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 

آنچه گذشت : 
منو یومیکو تو اتق ممنوعه گیر کرده بودیم . به این نتیجه رسیدیم که بچه هایی که اخراج میشن به نحوی قربانی میشن و روحشون کابور میشه . به نظر میرسه که اون بچه هارو به یه جور ویروس آلوده میکنن و بعد بچه ها میمیرن . بعد از کلی تفکرات بالاخره در باز شد . ولی کی درو باز کرده بود؟
این قسمت :
صدای کسی که درو باز کرده با لحن مغرورانه ای گفت :  عجب خرایی هستین! در مورد کسی که نجاتتون داده اینجوری فک میکنین؟ 
ا .. این .... چطور .... ممکنه؟ این ... ص .. صدای .... باورم نمیشه ..... باورم نمیشه این ... صدای ی ..... صدای یو باشه!!! 
به سرعت پا شدم و گفتم : یو سان! چطور فهمیدی که ما اینجاییم؟ 
یه دختر دیگه که یه مقدار موهاشو از بالا بسته بود و صدای جیلینگ جیلینگ النگو هاش به گوش میرسید از پشت یو اومد و با صدای پسروونه ای گفت : شاهکار خودم بود!
یومیکو با تعجب دماغشو بالاکشید و پرسید : ک ... کاریما چان؟ ت ... تو ...
وسط حرفش پریدم و رو به کاریما گفتم : صدات چرا اینجوری شده؟ 
یهویی کاریما به خودش اومد . تن تن این ور اون ور رو نگا کرد و با صدای خودش گفت : پسرهی باکا! اوف منو آورده اینجا که چی؟
من و یومیکو سر در نمیاوردیم چی میگه . یو با بی خیالی یدونه زد پس سر کاریما و رو به ما گفت : شرمنده این بشر زیادی با کابورش در گیره . 
یومیکو : ک ... کابور؟ کاریما چان هم کابور داره؟
کاریما سر یو داد زد و گفتت : باکا چرا لو دادی؟ 
خیلی مغرورانه یه دستمو گذاشتم رو کمرم و به ناخونای اون یکی دستم نگاه کردم و گفتم : نیازی نبود یو بگه . خودم از قبل میدونستم 
کاریما با نارضایتی گفت : عهههه؟ ولی .... ولی یوکی.... ینی چیزه کابورم گفته که کسی ....
یو وسط حرف کاریما پرید و گفت : اون پایین جاتون خیلی خوشه نه؟ الان وقت بحثه؟ یه لحظه فک کنین برج زهر مار برسه -_- بجنبین =.=
و به سرعت دوید . کاریما هم پشت سرش دوید . من و یومیکو هم به سرعت از پله ها رفتیم بالا و دنبالشون راه افتادیم . وقتی داشتم درو میبستم یه صدایی شنیدم ... یه صدایی که میگفت : دیگه اینجا نیاین ....
صدا خیلی خفیف ، رنجور و مبهم بود ..... کسی اون پایین نبود ... مطمئنم .... اوف حتما خیالاتی شدم . و به سرعت دنبال بچه ها راه افتادم . داشتیم میرفتیم سمت اتاق ما . از اونجایی که کاریما قبلا تو ساختمون اول بود اتاق من و یومیکو و هاروکا رو میشناخت . من و یومیکو تمام راه سرمونو انداخته بودیم پایین . یومیکو شونه به شونه ی من میومد و خیلی تند ولی سنگین قدم ور میداشت . خیلی جدی تر از همیشه به نظر میرسید و موهای ژولیدش روی صورتشو پوشش میداد . خیلی آروم ازم پرسید : حس میکنم خیلی چیزا رو داری ازم مخفی میکنی . 
من : اوف . دیگه حتی خودمم نمیدونم چیو گفتم چیو نه! ولی امیدوارم بتونم همه چیزو توضیح بدم . 
یومیکو آروم سر تکون داد . 
رسیدیم به اتاق . هنوز هم یه حسی میگفت یکی دنبالمونه . شایدم جرمی و جسیکا بودن .... یومیکو درو باز کرد و رفتیم داخل . هاروکا نبود . چقدر عجیب .... ینی داشت به کارای جشنواره میرسید؟ خوب اصلا برام مهم نی :|
تا وارد شدم گفتم : چه عجب . زالو اینجا نیس 
یو خیلی متفکرانه گفت : حتما داره به کارای جشنواره میرسه 
کاریما همزمان با یو در حالی که داشت پوزخند یزد گفت : منظورت از زالو هاروکا چان بود نه؟
در جواب فقط نگاه نفرت انگیزی به کاریما انداختم ..... 
آیومی نفس عمیقی کشد و گفت : امیدوارم جدی گرفته باشی .....
بعدش چن بار سرفه کرد و از دهنش خون بیرون زد . چهار ستون بدنش درد میکرد و بوی تعفن باعث شده بود سر درد بگیره . خن زیادی ازش رفته بود و خیلی بی جون شده بود . مدام به این فکر میکرد که داداشش از این که خواهر کوچیکش اخراج شده چه حسی داره؟ و اگه بدونه خواهر کاواییش تو همچین حالتی گیر افتاده چیکار میکنه؟ ولی محال بود که داداشش اینو بفهمه . همش تصویر اون پسر توی ذهنش میومد . مدام از خودش میپرسید : اون پسره مو طلایی کی بود؟ یه کابور؟ ینی آیومی هم کابور داشته؟ شاید به همین خاطر بود که تو اون اتاق گیر افتاده بود . آیومی بعد از این که سخت شکنجه شد و روحش از جسمش جدا شد یه کتاب پیدا کرده بود . کتابی که جلد چرمی خدشه داری داشت . دور از چشم کسی که همه ی این بلا هارو سر بچه ها میاره چن صفحه از اونو خونده بود و یه پیغام برای بچه های دیگه ... رای همکلاسی هاش گذاشته بود "اگه جونتو دوس داری همونجا بمون!" ولی ظاهرا هیچکس این پیغام رو جدی نگرفته . 
(چن تا متن پایین جز خاطراتم بیدن که مدام توی ذهنم میگردن)
؟؟؟؟؟ : بیا بگیرش ^_^ برای تو خریدمش ^_^
من : واقعا؟ (برق زدن چشم) ولی چرا؟
؟؟؟؟؟؟ : امروز تولدم بود . میدونستم مامانت نمیذاره بیای . واسه همون اینو برات خریدم که ناراحت نباشی ^_^
من : تو خیلی مهربونی! 
لپاش گل انداخت و نخودی خندید و پشت سرشو خاروند . بعد از مرگ بابام اون اولین کسی بود که بهم هدیه میداد . تا اون لحظه تنها دوستم بود . ولی ... اون کی بود؟ چه نسبتی باهام داشت؟؟؟ ما همدیگرو کجا دیدیم؟؟؟؟؟ اصلا اون هدیه چی بود؟؟؟؟ 
؟؟؟؟؟ : بدو دیگه .... فقط یه روز تونستیم بیایم اینجا . مگه ما چن بار میایم پارک؟
من : بیا بریم خونه . مامان بفهمه عصبانی میشه .
؟؟؟؟؟ : باشه میریم ولی قبلش بیا یه کم بازی کنیم ...
من : نه . مامان تنبیهمون میکنه بیا بریم خونه ....
؟؟؟؟؟ : خوب سرتو بذار اینجا ..... حالا تعهد بده که تا آخر عمرت پایبند اینجا میمونی ....
من : تعهد میدم که تا آخر عمرم پایبند اینجا میمونم ....
اون دختر توی صورتم فوت کرد و بعدش ..... سیاهی مطلق 
بوفرمایید 
45 نظر = بعدی 
راستی هیچ نظری در مورد این دختره ندارین؟ -.-
که مثلا کیه؟

   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی