کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 24 (آخر)
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド قسمت 24 (آخر)

پنجشنبه 4 آبان 1396 07:25 ب.ظ

نویسنده: مائو تامایی
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 چشماتو باز کن! 
 سیاهی درونتو آزاد کن! 
 مثل عروسکی که  
 مثل یه تابوت خالیه 
 بدنت پر از خون یخیه 
 و تاریکی گهواره ی روحته 
میتونی منو ببینی؟ 
 پنجه ی خونینتو بلند کن 
 دنیا رو مطیع خودت کن! 
 آینده رو خراب کن! 
 ما با بال ها و پا های یخی
 زیر این آسمون تهی 
خواهیم پوسید 
 او تورا دوست دارد 
 خونین بار! 
 حال به من بگو کدامین "من" واقعی است؟ 

آنچه گذشت :
پس از کلی بحث با جرمی ، جسیکا ، یو ، کاریما و یومیکو به این نتیجه رسیدیم که آیومی توی اتاق ممنوعه گیر افتاده و جواب تمامی سوالای ما هم اونجاست . واسه همون تصمیم گرفتیم که بریم اونجا . در فاصله ای که داشتیم آماده میشدیم یه اتفاقی برای یومیکو افتاد!! یه اتفاق خیلی عجیب که هیچکودوممون انتظارشو نداشتیم .....
این قسمت : استرنجیفل 
یومیکو پیشا رو بغل کرده بود و چمباته زده بود و با یه دستش کمر گربه ی ناز و پشمالوشو رو میخاروندو با دست دیگش با افسوس چیزی مینوشت . با تعجب و بهت بهش نگاه میکردم . یومیکو جوری بیخیال داشت مینوشت که انگار خبر نداره چیشده!
تا تته پته گفتم : ی .. یو ... میکو ...
یومیکو برگشت سمتم و با لبخند گفت : فک کنم دیگه هیچوقت قرار نیست برگردم واسه همون دارم واسه هاروکا چان مینویسم که مراقب پیشا باشه
من : ن ... نه ... منظورم اون نیست ....
برق تعجب توی چشای یومیکو دیده شد و پرسید : پس منظورت چیه؟
من : ... مو ... موهات ... 0-0
یومیکو با یه دستش موهاشو لمس کرد و آروم زیر لب گفت : موهام؟؟؟ 
موهاش به طرز عجیبی سبز چمنی شده بود!!!! 
یومیکو چنان از رنگ موهاش تعجب زده شده بود که طی یه جیغ خودشو پرت کرد عقب و همچنان که دستاش میلرزید و میتونستم حس کنم که نوک انگشتاش سرد شدن گفت : چ ... چطور ... مم ... کنه؟؟؟ 
توجه کاریما که پشت به ما در حال ور رفتن با گردنبند جدیدش بود به ما جلب شد . برگشت و گفت : چت شده یو ..... می ..... کو؟؟؟
و چشمش به رنگ موهای یومیکو افتاد .... مشکل اینجا بود که چشم راست یومیکو هم تغییر رنگ داده بود!!! کم کم داشتم حس میکردم لا به لا ی موهای سبز چمنی ، رنگ بنفش روشن هم میبینم!!!! 
کاریما مچنان که چشماش گرد شده بود و به یومیکو زل زده بود گفت : استرنجیفل 
من : چیچی؟؟؟؟
کاریما تکرار کرد : استرنجیفل ....
یومیکو بلند شد و یه مقدار از موهاشو رو مشتش گرفت و گفت : چی میگی کاریما چان؟ اصلا کاوایی نیست ...
کاریما با لحن متفکرانه ای گفت : فک نمیکردم استرنجیفل واقعی باشه ....
قبل از این که یه فحش رکیییکککک به کاریما بدم جسیکا اومد و گفت : دارین راجب چی .... بحث .... میکنید ..... 
و با دیدن یومیکو لحن صحبتش تیکه تیکه شد .... 
کاریما بلند گفت : این از نشانه های استرنجیفل بودنه!!!!
یو که ظاهرا در تمام این مدت داشت گوش میداد گفت : یه جور مرضه؟؟؟
یومیکو دستاشو گذاشت روی لپاش و گفت : نکنه مریض شده باشم؟؟ 
و رنگ بنفش کمرنگ روی موهاش بیشتر شد .... 
کاریما : باکا چه مرضی آخه :| استرنجیفل یه نژاده -.-
یومیکو : ن ... نژاد؟؟؟ فک میکردم حداقل من یکی آدمم*-----*
یو : حالا این نژاد استرجیل چی هست؟؟؟
کاریما : اولا که ا س ت ر ن ج ی ف ل .... و دوما تا جایی که من میدونم این نژاد جوریه که احساسات طرف با رنگ موها و چشم راستش نشون داده میشه 
جسیکا : ینی الان رنگ سبز و بنفش روشن نشون دهنده ی احساساته؟؟؟؟
کاریما سرشو به معنی آره تکون داد ... دستامو تو هم قفل کردم و گفتم : اون وقت همچین اطلاعات دقیقی رو از کجای روده ی مبارکت در آوردی؟ :/
کاریما چشماشو ریز کرد و گفت : از تو رودم در نیاوردم تو انیمه دیدم ....
یو : عجب :/
کاریما : میخواین باور کنین میخواین نکنین ولی درستش همینه .... الان یومیکو چان مضطربه و یه کم ترسیده -.-
یومیکو سرشو خاروند و گفت : آره .... به گمونم ....
جرمی که رفته بود یه زهر ماری بیاره تا کوفت کنیم اومد . کاریما متفکرانه به یومیکو چشم دوخت و گفت : حالا که دارم دقت میکنم یه جورایی گلبهی هم میبینم که نشون دهنده ی گشنگیه ... 
جرمی که الان بینمون بود با دیدن یومیکو تعجب نمود ولی تابلو بود که سعی میکنه به روش نمیاره :|  
جرمی : واو چیز جان چقد بهش میاد :D
جسیکا با صدای بلندی نفسشو داد بیرون و گفت : الان باور کنیم که نمیخوای بدونی چش شده؟ 
جرمی پشت سرشو خاروند و گفت : عااااا نمیدونم :|
یو هوفی کرد و گفت : خوب .... حالا که معلوم شد این تغییر رنگ یهویی چه کوفتیه بهتر نیست به کارمون برسیم؟؟؟
نمیدونم چرا همیشه چیزای مهم در زمینه ی این که "بهتره به کارمون برسیم" رو یو بهمون یاد آوری میکنه :|
همزمان با صدای بلند گو که شروع جشنواره رو اعلام میکرد از اتاق اومدیم بیرون . برام عجیب بود که چطور شده هاروکا غیبش زده؟؟ اخیرا رفتارش خیلی عجیب شده .
با این که سالن خلوت و ساکت و خوف انگیز و درب و داغون تر از همیشه به نظر میرسید ، با احتیاط راه میرفتیم . جرمی و جسیکا جلو تر بودن . توی راه همش تو فکر بودم ... داشتم برای آخرین باز خاطرات ضد و نقیصم رو مرور میکردم .... نمیدونم چرا ولی حس میکردم دیگه قرار نیست همچین فرصتی گیرم بیاد .... 
؟؟؟؟ : میای با هم دوست شیم؟؟؟
من : د ... دوست؟؟؟؟
؟؟؟؟ : آره .... مشکلی هست؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم : نه ... فقط .... تو اولین دوستمی!!
؟؟؟؟ : بیا با هم بازی کنیم ^_^
من : نه برو پی کارت ...
؟؟؟؟ : ترو خداااا
من : گفتم که نه!!! آخرش یه کندی میزنی من باید چوبشو بخورم!
با سر به یه چیزی برخورد کردم ... بازو ی یو بود که جلوی من راه میرفت . نگاه عاقل اندر فیسی بهم انداخت و گفت : چته؟؟؟
من : ها؟ نه هیچی ....
یو : الان وقت تو قفکر رفتن نیس که :| 
منم بهش چشم غره ای رفتم .... چن قدم بعد به اتاق ممنوعه رسیدیم .... احساس شومی که داشتم هنوزم بود ... جرمی درو باز کرد و رفتیم داخل .....
 اینم از قسمت آخر فصل یک ^-^
منتظر فصل دو باشید 
و این که چون احتمالا ده یال بعد قسمت بعدی قراره گذاشته شه هر چقد تونستین نظر بدین -.-
هرگونه حدس و پیشنهاد و انتقاد هم پذیرا میباشم 



♥کامنت ها♥: نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 08:17 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

<

پشتیبانی