Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *2*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *2*


چهارشنبه 29 آذر 1396♦ 05:54 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 

آنچه گذشت :
بعد از این که به هوش اومدیم ، تونستیم بدون این که اون دختر مرموز رو ببینیم باهاش حرف بزنیم . نا خواسته مجبور شدیم پیشنهادش رو قبول کنیم و یه بازی کنیم که شامل 5 مرحله هست . اگه حقیقت مدرسه رو فهمیدیم ، اون همه ی بچه های مدرسه رو آزاد میکنه و اگه نتونستیم و تو این راه مردیم ، اون همه ی بچه های مدرسه رو میکشه . به هر حال وارد اولین مرحله شده بودیم . سه تا در یک شکل رو به رومون بود .... 
این قسمت :
جسیکا : نظرتون چیه از کابورامون کمک بگیریم؟
یومیکو یه انگشتش رو گذاشت رو چونش و با شک گفت : کابور .... ها ....
یو با لحنی که انگار خیلی با این پیشنهاد موافق نبود گفت :فکر بدی نیست ...
چن ثانیه نگذشته بود که صدای پسرونه ولی بلند کاریما تمرکز همه رو به هم ریخت : ووااااووووو بالاخره از یکنواختی خلاص شدیم!
آیومی که با دیدن دوستاش جون گرفته بود دستاشو تو هم قفل کرد و گفت : عااااا یکنواختی؟؟؟
کاریما یا به عبارتی یوکی به سمت درا رفت و شرو کرد به تفکر ... بعد از چن دیقه دستشو گذاشت روی در وسط و خاک و خل روشو پاک کرد . برچسبی روش بود که روش نوشته شده بود : ! BEDROOM - Haro Chan  
جرمی : هارو ..... چان؟؟؟ یه چیز جان دیگه؟؟؟؟ جلل خالق!
جسیکا آروم زد پس سر جرمی و هیچی نگفت 
یوکی با تفکرات فراوان در سمت راست رو هم پاک کرد : دفتر مدیر 
جسیکا با تعجب پرسید : دفتر مدیر؟ اتاق هارو؟ اینا دیگه چین؟ 
یوکی با اعتماد به نفس در سوم رو هم تمیز کرد . روی برچسب اون چیزی نوشته نشده بود . کاریما به خودش اومد . قبل از این که کاریما حرفی بزنه یو یا به عبارتی کابورش -کورو- شروع به حرف زدن کرد : ناندوکسه -.- 
به سمت در ها رفت . مثل همیشه کمرش خمیده بود و خسته به نظر میرسید . نگاهی به در ها انداخت . خمیازه ای کشید و گفت : ااااااا من چمد .... یکیشو انتخاب کنین دیه ....
من : مرسی بابت اطاعات مفیدی که در دسترسمون قرار دادی :|
کورو : خواهش -.-
یو به خودش اومد و گفت : نگفتم کورو به درد نخوره؟ 
ملت : -.-
من : حالا هر چی ... جرمی ، جسیکا .... شما هااا .....
جرمی : هوم هوم 
جرمیچشماشو بست . یهو جسیکا شروع کرد به حرف زدن . صداش و لحت حرفش کمی فرق میکرد . برق بنفشی توی چشماش دیده میشد و رگه های خاکستری لا به لای موهاش دیده میشد . البته وقتی یه کابور کنترل بدن کیگالومی رو در دست میگیره این طبیعیه که رنگ مو و چشمش متمایل به اون بشه . 
جسیکا (در واقع کابورش) : بچه .... دختر بچه ....
من : چی؟ کدوم دختر بچه؟ 
جسیکا : هارو دختر بچه ی دردسر سازی بود ...
آیومی که در تمام این مدت ساکت بود : شاید منظورش اینه که در درست اتاق هاروئه 
جسیکا : تقصیر هارو نبود .... اون بچه ی خوبی بود .... تقصیر اون نبود 
کاریما : ینیااا کورو نظر بده سنگین تر از ایشونه '_' 
جرمی چشماشو باز کرد و گفت : دیگه بسه ... 
و جسیکا به حالت اولش برگشت 
یومیکو : تا جایی که من فهمیدم در درست اتاق هاروئه نه؟
من : فک ..... کنم 
کاریما به سمت در وسط رفت و گفت : انتخاب دیگه ای هم داریم؟ 
ولی حس میکردم یه جای کار میلنگه ... ینی به همنی سادگی به جواب رسیدیم؟ یا من خیلی بد بین شدم؟؟؟ یه حسی بهم میگفت منظور کابور جسیکا از این که "تقصیر هارو نبود" این بود که اتاق هارو در اشتباهیه ... اما تا خواستم بگم بهتره بیشتر فکر کنیم  کاریما در اتاق رو باز کرد و دیگه خیلی دیر شد .....
این تازه مرحله ی اول بود ... حس خیلی بدی داشتم .... خیلی بد ....
مدیر مدرسه با نیشخندی نا آشنا که اصلا به صورت خشک و خشنش نمیومد روی صندلیش نشسته بود ... زیر لب آهنگ کودکانه و مسخره ای رو زنزمه میکرد و از تماشای غروب خورشید لذت میبرد . ولی ناگهان صدای تق تق در دفتر رشته ی افکار اوماسا رو به هم ریخت .... اوماسا بدون این که تکونی به خودش بده گفت : بیا تو ... 
اون دختر درو باز کرد و داخل شد . لحنش مثل همیشه نبود .... کمی تردید داشت ... دستاشو از پشت به هم قفل کرد و با متانتی که اصلا به اخلاقش نمیومد گفت : دستور شما انجام شد اوماسا سان .... به نظر میاد دچار اشتباه بزرگی شدن ....
لبخند اوماسا گشاد تر شد . برگشت سمت دختر و گفت : جاسوس کوچولو ی من! کارتو بهتر از اون چیزی که فک میکردم انجام دادی!
بعله اینم قسمت 2 ^_^
40 نظر ^_^
حدس انتقاد پیشنهاد کوفت :|


   رمان   انیمه ای   رمان انیمه ای   ارواح کابوری
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی