کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *3*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *3*

چهارشنبه 6 دی 1396 10:27 ب.ظ

نویسنده: مائو تامایی
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
به ناچار قبول کردیم . همون بازی مسخره ای رو که سرنوشت ما و همه ی بچه های مدرسه رو رقم میزد . همون بازی به درد نخوری که با یه حرکت اشتباه تا آخر عمر پشیمون میموندیم . ما در وسط ینی اتاق هارو رو انتخاب کردیم . کی میدوست انتخابمون درسته یا نه؟ 
این قسمت :
اتاق هارو یه اتاق معمولی بود . یه اتاق بچگونه ی خیلی معمولی . یه کم معمولی تر از تصوراتم بودش :| تا وارد شدیم در پشت سرمون بسته شد و دیگه نتونستیم بریم بیرون . البته نیازی هم نبود . جسیکا اولین کسی بود که حرفی میزد : بیاین زودتر شروع کنیم . هر چه سریعتر کتاب رو پیدا کنیم بهتره . 
اتاق نور کمی داشت و اطراف به سختی دیده میشد . همگی شروع کردیم به گشتن اما چیزی از پیش نبردیم . خیلی گشتیم . حدودا یه ساعت مشغول بودیم . بعد از سکوتی طولانی یو دستشو روی پیشونیش کشید . کمرش رو صاف کرد و با بی حوصلگی گفت : فک نکنم کتاب این جا ها باشه ...
کاریما : چطور مگه؟
یو : آخه اون یارو میگفت مراقب خودتون باشین . اینجا چه چیز خطرناکی داره که ما باید نگرانش باشیم؟ :|
یومیکو در حالی که موهاش از اضطراب به کرمی تغییر رنگ داده بود ، با انگشت اشارش پیشونیشو خاروند و گفت : نظرتون چیه از کا ... بور .... ها ... تون ... کمک بگیرین ... هه هه
یو با حالت خاصی نفسش رو بیرون داد . همگی منتظر بودیم تا کورو خودشون نشون بده . اما بعد از چند ثانیه یو با حرص پاشد و گفت : نمیفهمم تو این وضعیت خوابیدن چه معنی ای میده؟
جرمی : بذار حدس بزنم .... کابورت اجازه ی ملاقات نمیده نه؟
یو در جواب جرمی فقط چشم غره رفت . آیومی دستاشو تو هم قفل کرد و گفت : چطور تونستی به همچین نتیجه ی سختی برسی جرمی؟ 
جسیکا : از اونجایی که کابور مام اجازه ی ملاقات نمیده :|
نفسمو بیرون دادم و زیر لبی گفتم : نوبت خودمه .....
***
ههیتومی : چیکار داری؟ 
من : ینی میخوای بگی نمیدونی؟
هیتومی : چرا میدونم . فقط خواستم بدونم خودتم اینو میدونی؟
من : م .. منظورت چیه؟ 
هیتومی : عروسک کوچولو ... گیر کرده توی قوطیش ... نمیتونه ببینه .... بیرون اون جعبه رو ...
با لحن خاصی حرف میزد ... حس میکردم کمی غمم یا یه جور ناراحتی خاص ته صداش هست . 
من : میشه واضح تر حرف بزنی؟
هیتومی : نمیتونم 
من : چرا؟
هیتومی : نمیتونم بگم 
من : آخه چرا؟
هیتومی : چون یه رازه ....
با بی حوصلگی هوفی کردم ....
***
عروسکی که داخل جعبه گیر کرده .... شاید منظورش اینه که اتاق هارو یه چیزی بیشتر از اتاق هاروئه! 
یومیکو : چیشد؟
من : فک میکنم اتاقی که ما الان توشیم یه بعد ظاهری از اتاق هارو باشه . یه جورایی باید دنبال یه فضای بزرگتری بگردیم .... یه چیزی مثل دنیای بیرون یه جعبه برای یه عروسک ....
کاریما این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و گفت : اینجا که پنجره ای نیست که بخوایم ازش بریم بیرون .... در هم که قفله ..... پس ... آخه ....
و صدای آروم آیومی که کلمه ی "شینه" رو زیر لب زمزمه میکرد به گوش رسید . 
جسیکا به سقف اشاره کرد و گفت : صب کن ... اون بالا یه در هست ...
یه مربع تو رفته که نخی ازش آویزون بود روی سقف بود ... تا جایی که یادم میومد اتاق منم از اینا داشت ... 
جرمی که قدش بلند تر از بقیه بود نخ رو کشید و شاید باورش سخت باشه اما دیوار های اتاق مثل یه قوطی از باز شد! 
تمامی وسیله های روی دیوار ، قفسه ها ، کمد و هر چیز دیگه ای که بود نقش زمین شد ...
اولش فکر کردم توهم زدم اما توی جای عجیبی بودیم ... زمین شطرنجی بود سقف به طور غیر عادی بلند تر سقف های معمولی بود .... مثل یه سالن دازی بود که سر و ته نداشته باشه ....  
حس میکنم این قسمت خیلی چرت شد :|
یه کم انگیزمو واسه به پایان رسوندن داستان اَ دست دادم :|
نمد چرا ._.




♥کامنت ها♥: نظرات
استیکر: رمان ? رمان انیمه ای ? ارواح کابوری ?
آخرین ویرایش: چهارشنبه 6 دی 1396 10:51 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس