Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *6*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *6*


پنجشنبه 12 بهمن 1396♦ 12:54 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
راهرویی که تو یعضی از کاشی هاش تله کار گذاشته شده بود ، محیط خیلی عجیبی بود . در ظاهر فقط یه راهرو ی طولانی و معمولی بود اما این محیط باعث شده بود خاطرات و سر درد های عجیبی به سوی کابور ها بره . دردناک ترین اتفاقی که ممکن بود برای بچه ها بیوفته افتاد . اونا جسیکا رو از دست دادن . 
این قسمت :
سکوت ... سکوتی فوق العاده سنگین ، غمگین و مرگبار ... اشک هام بی اختیار میریختن ... نمیتونم دقیقا حال اون لحظه ی خودم رو توصیف کنم . خون روی کل هیکلم پاشیده شده بود . شکه بودم . دستام میلرزیدن و انگشتام سرد شده بودن . فقط به یه نقطه چشم دوخته بودم و داشتم فکر میکردم که : چیشد که این طور شد؟! نمیدونم دقیقا چقدر توی اون سکوت موندیم . من حتی نمیتونستم سرمو برگردونم و بقیه رو نگاه کنم ... حالا بوی گوشت و خون همه جا رو پر کرده بود ... چرا ... چرا باید همچین اتفاقی برامون بیوفته؟ دلیلش ... دلیلش چیه؟ ما در اشتباه رو انتخاب کردیم؟ یا نه؟ چرا باید همچین اتفاقی برامون بیوفته؟ چرا ... 
آیومی لنگ لنگان و با چشمای ورقلمبیده چند قدم جلو رفت . وقتی به تکه های جسد جسیکا رسید روی زمین افتاد و با صدای لرزونی گفت : ه .. هی ... او .. اون ... واقعا .... مرد؟ ه هه ... شو .. شوخی نکن .... منو مسخره کردین؟ .. مگه ... مگه میشه؟ مگه میشه؟ 
عصبی بودم . بی اختیار پاشدم و سرش داد زدم : اون مرد میفهمی؟ اون مرد و ما هیچ کاری نتونستیم براش کنیم! اون مرد و هیچ کاری از دست ما بر نیومد چون همه ما یه مشت احمقیم که هیچوقت قدرشو ندونستیم! 
اشک هام دوباره جاری شدن . گریه نمیذاشت که حرفمو بزنم . اینا دقیقا اون کلماتی نبودن که میخواستم بگم اما نمیتونستم کنترلشون کنم . اما نمیتونستم هم ساکت باشم حسی درون وجودم منو مجبور به حرف زدن میکرد . حرف هایی که کنترلشون دست خودم نبود : و .. وما ... هی .. هیچ گوهی نخوردیم ... ح .. حتی ... ما .. ما نمیدونیم ... نمیدونیم که ....
گریه امونم نمیداد . حس میکردم حتی نمیتونم درست حرف بزنم . به تته پته افتاده بودم ... دسپاچه بودم ... کاریما که دستای ارزونش رو جلوی دهنش گرفته بود وسط حرفم پرید : مائو چان خیلی بدجنسی! 
من : ب .. بدجنس؟!
کاریما صداشو برد بالا و گفت : آره! ای ... این .. این تقصیر ما نبود! .. او اون .. اون خودش .. خودش خودشو پرت کرد! .. ما ... ما ...
حالا فهمیدم ... فقط من نبودم که نمیتونست حرف بزنه ... بقیه هم همینطور بودن ... یو سرش رو پایین انداخته بود .. اون همیشه خونسرد بود اما حالا ... عصبی به نظر میرسید . انگار از خودش یه جورایی خجالت هم میکشید .. یا یه همچین چیزی ... با لحنی که اولین بار بود از یو میشنیدم گفت : ه .. هی شما ... یادتون میاد؟ 
یومیکو : چ ... چیو؟ چیو یادمون ... میاد؟ 
یو سرش رو بلند گرد و گفت : اونو ... اونو یادتون میاد؟؟
چشمام از حدقه زد بیرون .. یو راست میگفت ... اون ... کی بود؟ اون ... اسمش چی بود؟؟
جرمی که تا الان هیچ واکنشی نشون نداده بود فریاد کشید : منظورت چیه که یادتون میاد؟ معلوکه که یادم میاد .. اون ... اون .... 
دستاشو گذاشت روی سرش ... بیشتر از قبل شوکه شده بود ... اما واقعا .... این .. یه شوخیه نه؟؟ ما ... چرا ... چرا فراموش کردیم؟ خون و که های بدن اون هنوز جلوی چشمامونه! ولی ... چرا .... چرا یادمون نیست؟ 
جرمی : ن نه .. نه! این ... این ممکن نیست! ممکن نیست! تاتا ... تاتا! ... اون کی بود؟ اسمش ... اسمش چی بود؟؟
قهقهه های اون دختر به گوش رسید : اویا اویا! مثل این که زیادی تحت فشار روحی قرار گرفتین! من عاشق این جور تراژدی هام! اووو دلم براتون سوخت! خیلی غمناک بود! خوب دیگه بسه حالا برگردین سر بازی! هنوز چاهار مرحله ی دیگه مونده! 
یومیکو گریه کنان گفت : خیلی لذت میبری نه؟ از این که کسی جلوی چشمات میمیره؟ 
دختره : اوووو بریا من کاسه ی داغ تر از آش نشو! احساساتمو جریحه دار میکنه! 
 یه صدای متفاوت ... صدایی که اولین باری بود که به گوشم میخورد با خشم گفت : آره! چون تو معنی دوستی رو نمیفهمی! هیچوقت نفهمیدی که داشتن کسی که دوست داشته باشه ینی چی! تنها چیزی که تو تمام زندگیت حسش کردی گرفتن جون آدما بوده! تو فقط بلدی به فکر خودت باشی! درست ... (لحنش تغییر کرد) درست همون وقتی که خواهرتو کشتی! همون موقع اینو فهمیدم! 
چهره ی جدیدی نمایان شد . چشمها و سرای همه به سوی اون برگشت . موهای سفید بلندی که انگار میدرخشیدن و چشمایی به رنگ بنفش براق . بنفشی که توش سیاهی احساس میشد و درد های زیادی که نمیشد ازشون چشم پوشی کرد ....
یو قبل از همه پرسید : ت ... تو ... توکی هستی؟ 
جرمی با تعجب فراوان گفت : ا .. الی؟؟؟؟؟ تو .. توچطور؟؟؟
کاریما : تو میشناسیش؟
جرمی : متوجه نشدی؟ این کابور من و ... من و ... اسمش چی بود؟؟ آآآ همون ... همونی که .... 
من : خیلی خوب بابا خیلی خوب خودمونم فهمیدیم ...
لحن اون دختر تغییر کرد و با حالت عصبی ای گفت : هع .... فکرشم نمیکردم همچین جایی ببینمت ... اوه این بازی رفته رفته داره جالب تر هم میشه ووو حوصلم داره سر میره ... بازی کنین ... زود باشین ...
جرمی داد زد : هوی ! قبل از این که بری یه چیزی رو بهم بگو! 
دختره : عام ... چیو؟ 
جرمی : چرا ... چرا ما ... اونو یادمون نمیاد؟ ...
دختره خندید و گفت : خیلی جالبه که الان داری اینو میپرسی!
یو : اونوخت چی این جالبه؟!
دختره : اوه خدا شما ها خیلی احمقین! 
الی نفسش رو بیرون داد و گفت : وقتی اون کسی رو میکشه ، ویتیمه ها ... یا همون ... قربانی ها فراموش میشن .
کاریما : ینی چی؟ آخه چرا؟ 
الی بی تفاوت به سمت کاریما رفت و پرسید : تا حالا از کابورت در مورد گذشتش چیزی پرسیدی؟ 
کاریما : م منظورت چیه؟ 
الی : فک میکنی اون دوستاشو یادش میاد؟ 
قبل از این که کاریما چیزی بگه دختره پوفی کرد و گفت : لعنتی حوصله ی آدمو سر میبرین! حالم از حرف زدن با شما به هم میخوره ... زودباشین بازی کنین! ... یک ... دو ....
یومیکو : وایسا!
ملت : هوم؟
یومیکو : یه چیزی بدجور ذهنمو مشغول کرده .. آیومی چان ... تو کیگالومی بودی که قرار بود کابور شی . ولی چون کابور داشتی نیمه کابور شدی ... پس .... 
من : پس ینی جسیکا ... اونم ... اونم مثل آیومی شده و هنوز نمرده!
الی : اشتباهه ... اون مرده ...
ملت : جان؟ 
الی : یه بار دیگه به جمله ای که گفتی فک کن! آیومی قرار بود کابور شه ولی چون کابور داشت نمیه کابور شد ...
یو : که یعنی ... هر کیگالومی ای که به قصد کابرو شدن کیکیره نمیه کابور میشه ووو
الی : آره ... اون که قرار نبود کابور شه ... پس یه مرگ ساده بود ... بنابراین مرده ..
جرمی : ولی امکانش هست که زنده یا حداقل نیمه زنده یا چمیدونم خلاصه نمرده باشه ...
الی : نمیدونم ...
دختره : پوففف ... تموم شد؟ خیلی کسل کننده شدین ... یک ..
کاریما : صب کن!
دختره که کلافه شده بود : دیگه چیهههه؟
کاریما : چرا الی ..... سان .. آم .. خب ... چرا اینجاست؟ 
الی : هوم ... حالا که اشاره کردی ... برای خودمم عجیبه ... چطور شده که من از بعد خودم بیرون اومدم؟ 
یو : که این طور ....
یه حس عجیبی داشتم ... در مورد الی بود ... نمیدونم یه جوری بود ... وقتی نگاهش میکردم حس میکردم هیتومی میخواد بپره بیرون ولی جلوی خودشو میگیره ... البته در این مورد به کسی چیزی نگفتم ....
الی : آخرین چیزی که یادم میاد اینه که ... خب .... یه درد شدید و وحشنتاک توی سرم حس کردم و بعدش یه فریاد کشیدمو .... بعدش ... اینجا بودم ...
دختره : خب دیگه همتون دهنتونو گِل بگیرین! وقتی بازیه!
احساس کردم نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد ... چشام سیاهی رفتن سرم گیج میرفت .... انگار همه چی داشت میچرخید .. و بعدش .. هیچی ... دیگه هیچی یادم نمیاد .... 
پااااااههههه این قسمت هم به سلامتی و میمنت تموم شد ._.
مرگ بعدی رو پیش بینی نمایید ._____.
ینی حدس بزنید در قسمت های آینده کی قراره بمیره 
با تشکر 

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
<

پشتیبانی