Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - ررمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *7*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


ررمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *7*


پنجشنبه 10 اسفند 1396♦ 02:05 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
اون ... یکی  از اعضا ی گروهمون مرد . اونم تو مرحله ی اول . اون بهترین و نزدیک ترین کس جرمی بود اما ما اونو فراموش کردیم و نمیدونستیم کیه . الی که کابور جرمی و اون بود از بعد خودش بیرون اومد و به ما ملحق شد و گفت که هر کسی به دست دختره کشته میشه فراموش میشه . برای همینم هست که کابور ها گذشته ی خودشون رو فراموش میکنن . وقت رفتن به مرحله ی دوم بود . مثل دفه ی اول بیهوش شدیم . امیدوارم این بار جون سالم به در ببریم ...
این قسمت :
تاریکی ... فقط و فقط سیاهی ... صدا های مبهمی میشنیدم ... خیلی آشنا بودن ولی نمیدونستم مال کی بودن .. چرا تو گوشم بودن ... من ... چم شده؟ اینجا کجاست؟ صدای قدم های محکم کودکانه ای رو میشنوم ... این طرف اون طرف میدوید ... خوشحال به نظر میرسید ... یکی دیگه هم بود ... اینا ... این دوتا کین؟ من میشناسمشون؟ هه .... اون دختره .. چقد شبیه منه ... اون یکی .. اون پسر ... اون کیه؟ صدایی واضح توی گوشم گفت : فراموشش کردی؟ شیدو رو فراموش کردی؟ 
صداش بار ها و بار ها توی گوشم طنین انداخت . بار ها و بار ها تکرار شد ....
نق و نق کنان سرم رو از زمین برداشتم . ظاهرا همه به هوش اومده بودن . یومیکو کنارم نشسته بود . تندی پرسید : بالاخره بیدار شدی؟ 
به آرومی سرمو تکون دادم و گفتم : آره به گمونم ...
دوباره توی جای غریبی بودیم . یه جایی مثل هزارتو . با این تفاوت که کمی ساده تر به نظر میرسید . بوی خاصی میومد . یه چیزی مثل بوی نم . یه جورایی تاریک بود . قبل از این که کسی چیزی بگه دوباره اون دختر شروع به حرف زدن کرد . صداش کمی شفاف تر بود : به مرحله ی دوم خوش اومدین! 
آیومی : هی! ما که کتابو پیدا نکردیم چطور وارد مرحله ی بعدی شدیم؟ 
دختره : کتاب رو پیدا نکردین ولی یه قربانی دادین! پس مرحله تموم شده . 
به محض گفتن کلمه ی "قربانی" کل حالت چهرم به هم ریخت . ناخودآگاه نگاهم به سمت جرمی رفت . میدیدمش که چطور از عصبانیت میلرزه . تنها کسی که بیتفاوت به نظر میومد الی بود . شاید در لحظه ی اول خیلی بی تفاوت بوده باشه . اما وقتی خوب به چهرش نگا میکردم مخصوصا چشماش حس غریبی پیدا میکردم . انگار چشماش داشتن غم رو فریاد میزدن و منو یاد هیتومی مینداختن . هیتومی ... دختری که تو وجودم بود اما چیزی ازش نمیدونستم ...
دختر ادامه داد : خوب! تو این مرحله باید سعی کنین از هزارتو بیرون بیاین! همین!
یو با حالت خاصی گفت : همچین میگی "همین" انگار هیچ دسیسه ای در کار نیست! با توجه به مرحله ی قبل ...
دختر با صدای نکره ای خندید و گفت : در غیر این صورت که حال نمیده!
کاریما : پس ینی بازم تله گذاشتی؟
دختر : کی میدونه؟ شاید! 
آیومی کمی به اطراف نگاه کرد و گفت :آآآآ این دفه تفاوت رنگی حس نمیکنم ... ولی باورش برام سخته که تله ای در کار نباشه -.-
دختر با لحن خوشحالی گفت : فرقش اینه که این دفه تله ها مخفی نیستن!
یومیکو : ینی چی تله ها مخفی نیستن؟
دختره : شروع کنین!
قبل از این که کسی چیزی بگه آهنگ مزخرف و تندی شروع به نواختن کرد . شبیه آهنگ هایی بود که توی سیرک و شهر بازی ها گذاشته میشه . اما فرق بزرگی داشت . نمیدونم چطور بگم . انگار با کلمات قابل گفتن نیستن . یه حسی به آدم میداد . یه جور انرژی منفی یا یه احساس شوم یا همچین چیزی . مثل این که چیزی رو درونت آزار میداد . 
جرمی: زود باشین باید سریعتر راه خروج رو پیدا کنیم .
الی بلافاصله با لحن محکمی گفت : صب کن ! اگه بازم عجولانه کاری انجام بدیم دوباره کشته میشیم .
کاریما : الی سان راس میگه . نمیتونیم همینجوری راه بیوفتیم .
یو : فک نمیکنم احتیاجی به استراتژی خاصی داشته باشم . همین که کنار هم باشیم کافیه . 
یومیکو همچنان که حرف یو رو تایید میکرد به دیوار سیمانی کنارش تکیه داد اما دیوار یهویی تغییر رنگ داد! مدام رنگش عوض میشد . یواش یواش به دیوار های دیگه هم منتقل شد . حالا همه جا رنگی رنگی شده بود . رنگ ها داخل هم فرو میرفتن و رنگ ها و طرح های دیگه ای تبدیل میشن . میومدن و میرفتن . دیوار های اطرافمون پر از ررنگ های جیغ و زننده ای شده بودن که چش آدم رو میزد . 
آیومی : هی این دیگه چجورشه؟
من : خیر سرمون داریم با یه عجیب الخلقه بازی میکنیم این چیزا که دیگه تعجب نداره =_=
آیومی : های های =_=
جرمی : خیلی خوب همه با هم حرکت میکنیم . تحت هیچ شرایطی نباید از هم جدا بشیم ...
و با لحن آروم تر و متفاوتی ادامه داد : تحت هیچ شرایطی ....
و برای چند لحظه پلک هاشو روی هم فشرد . 
راه افتادیم . همونطور که گفتم ساده تر از هزار تو بود . اما اگه رنگ در و دیوار هر ثانیه تغییر کنن و چشمات به مرز کوری ببرن و بیارن و از یه طرفم آهنگی به این مزخرفی پخش بشه ، صد در صد گم میشی . 
چشمام گیلی ویلی میرفتن بس که رنگ های جیغ دیده بودم . اونقدر حرکت میکردن و داخل هم فرو میرفتن که سرگیجه گرفته بودم ...
میرفتیم و میرفتیم و میرفتیم و بازم میرفتیم . فقط خدا میدونه چقد رفتیم رفته رفته خسته تر میشدیم ولی به جایی نمیرسیدیم . حتی چندین بار به خاطر سرگیجه با مخ رفتیم تو دیوار :/ 
یو : ببینم اینجا راه خروجی هم هست؟
یومیکو : احتمالا ...
من : لعنت به باعث و بانی این هزار توی مزخرف!
حالت چهره ی الی کمیتغییر کرد و با نگرانی گفت : مو نارنجیه کو؟
آیومی با ترس دستاشو برد جلوی صورتش و گفت : ن .. نکنه کاریما ..... !
ادامه ی حرفش رو خورد . اون در دوارن عادی بهتین دوست کاریما بود . عرق سردی از پیشونیم چکید . کاریما ی بکاع ... کودوم گوریه؟! کاریما! کدوم قبرستونی هستی؟! 
کاریما تنهایی درحالی که دستاش میلرزید به این طرف و اون طرف میرفت و با خودش زمزمه میکرد : کجان؟ بقیه کجان؟! من کی ازشون جدا شدم؟ 
رنگ هایی که هر ثانیه داخل هم فرو میرفتن و عوض میشدن کاریما رو گیج کرده بودن و وقتی کاریما به خودش اومد که دیگه گم شده بود . بی هدف راهرو های کوتاه و بلند و رنگارنگ رو پشت سر میگذاشت . ناگهان از بین صدا ها و آهنگ هایی که پخش میشد صدای قهقهه شنید . این قهقهه خیلی براش آشنا بود . با شنیدن صدا برای لحظه ای سر جاش ایستادید و چشماش گرد شدن : ن .. نکنه ... صدا صدای .... نه ... نه! من نمیخوام بمیرم!
اما میدونست که یه جا موندن چیزی رو عوض نمیکنه . به خودتش جرئت داد و دنبال صدا رفت . با این امید که اگه اون دختر رو پیدا کنه و بفهمه که اون واقعا کیه میتونه مشکلات زیادی رو حل کنه .  صدای قهقهه گرچه مبهم بود ولی بازم شنیده میشد . کاریما به سمت صدا میرفت . حسی درونش میگفت که آخرین لحظات عمرشو سپری میکنه اما حس دیگه ای هم میگفت که حداقل مرگش به دردی خواهد خورد . قدم هاشو سریعتر و سریعتر کرد . با هر قدم صدا واضح تر میشد تا این که برای لحظه ای شنل سیاه رنگی رو دید که به سمتی کشیده میشد و در هوا میرقصید . دل کاریما برای یه لحظه ریخت پایین حالا اون از بیشتر از هر لحظه ای به هدفش نزدیک شده بود . سعی کرد آروم باشه و در حالی که به آخرین انیمه ای که دیده بود فکر میکرد سعی کرد جلو بره . رفت و رفت تا بهش رسید .... 
کاریما با ترس آب دهنشو قورت داد و با چشمایی درشت به دختری که رو به روش بود نگاه میکرد . جوری بود که انگار مرگ رو داره با چشماش میبینه . با صدایی لرزون گفت : اوی! .. م من ... پ پی ... پیدات کردم!
دختر به سمت کاریما برگشت . کلاه شنلش روی صورتش افتاده بود و تا پایین بینیش رو میپوشوند . با لحنی که همیشه داشت گفت : اویا اویا! میدونستم بالاخره یکیتون تو تله ی آشکار گیر میوفته!
کاریما نیم قدم به سمت عقب رفت و گفت : ت ... تله ی اشکار؟
دختر شروع کرد به قدم زدن های آروم به دور کاریما و گفت : هی ... به این فکر کردی که چرا دنبال من میای؟ یا این که از پیدا کردن من چی دسگیرت میشه؟
کاریما مصمم جواب داد : آ ... آره! من .. من میفهمم تو کی هستی! من میفهمم و بالاخره به یه دردی میخورم! اون وقت دیگه کسی بهم به دردنخور نمیگه! حداقل یه مقدار میتونم به خودم افتخار کنم که تونستم کمکی کردم و تاحالا بار اضافی کسی نبودم! 
درحالی که اشک کوچیکی که توی چشماش بود روی گونش سر میخورد اضافه کرد : اونوخت ... اونوخت دوستام بهم ارزش میدن! اونوخت ... من به یه دردی خوردم.... 
چشمای دختر کمی گرد شدن و گفت : از ارادت خوشم میاد ...
حالا دختر کاملا نزدیک کایما بود . با صدای آرومی گفت : پس میخوای قیافمو ببینی هان؟
لحنشو تغییر داد و ادامه داد : باشه! بهت نشون میدم!
دستشو روی کلاهش گذاشت و کشید . باد ملایمی وزیدن گرفت و موهای دختر رو به حرکت در آورد . حالا کاریما کاملا صورت دختر رو دیده بود . از تعجب داشت شاخ درمیاورد . درحدی که روی زمین افتاد . دستش رو سمت دختر گرفت و درحالی که اونو نشونه گرفته بود و دندوناش از ترس روی هم کوبیده میشدن و عرقی روی پیشونش بود گفت : ت .. ت .. تو ... ن .. نه ... نه نه نه نه! ا .. این .. م ... م ... ممکن ... ن .. نیست!!!
دختر دوباره خندید و روبه روی کاریما نشست و گفت : چرا ممکنه!حالا باید بها بدی!
کاریما : ب .. بها؟
دختره : البته! برای دین صورت من باید بها بدی! یک ... دو ... و سه!
انرژی منفی حاصل از آهنگی که پخش میشد یوکی رو خسته کرده بود . اون داخل وجود کاریما بود و صدای آهنگ رو به خوبی میشنید . اوه اون از آهنگ متنفر بود . حتی با این که همیشه هدفون از گردنش آویزون بود . دوباره حس عجیبی بهش دست داد. دوباره لحظاتی از گذشته ی نامفهوم و فراموش شدش توی ذهنش اومد . اما یوکی باز هم اشخاص داخل خاطره رو نمیشناخت . تلنگری بهش وارد شد . با صدای لرزونی گفت :امکان نداره .. نه ... تو نباید این کارو کنی! ... تو نمیتونی! 
صداش رفته رفته بالاتر میرفت . جوری حرف میزد که انگار میدونه چه اتفاقی قراره بیوفته . با صدای بلند تری ادامه داد : کاریما! تسلیم نشو! تو نباید این کارو کنی! اون فقط یه توهمه! بذارش کنار ... کاریما!!!
این طرف و اون طرف میرفتیم و دنبال کاریما میگشتیم . دستامونو دور دهنمون حلقه کرده بودیم و محکم صداش میزدیم اما خبری ازش نبود . با نا امیدی رو دیوار کنارم تکیه دادم و گفتم : یهویی کجا غیبش زد این بکاع؟ 
آیومی همچنان که ریز میلرزید گفت : نکنه ... نکنه که ....
یو به سرعت وسط حرفش پرید و گفت : خفه شو! این اتفاق نمیوفته! کاریما زندست! 
یومیکو له له زنان گوشه ای نشست و گفت : نمیشه یه ذره استراحت کنیم بعد؟ 
الی که نگاهشو به گوشه ای دوخته بود گفت : اونجارو! یه نفر داره میاد! 
جرمی به سرعت دوید جلو و داد زد : چیز جان!
همه با دیدن اون خوشحال شدیم و سمتش دویدیم و داد زدیم : کاریما تو برگشتی!
کاریما نخودی خندید و چشماشو رو هم فشرد : جایی نرفته بودم! فقط یه کوچولو گم شده بودم! 
آیومی که همچنان به کاریما چسبیده بود گفت : مهم اینه که سالمی!
کاریما گفت : راستی! من راهو پیدا کردم!
الی : منظورت چیه؟
کاریما : حالا میدونم راه فرار کودوم وریه! دنبالم بیاین!
و تند تند شروع به راه رفتن کرد و ما هم دنبالش راه افتادیم . 
هیتومی که خرسش رو توی بقلش میفشرد زیر لب گفت : نباید این کارو کنی! اعتماد تو همچین موقعیتی کار درستی نیست . هع . چه حس عجیبی! قبلا هم تجربش کردم ... از دنیای فراموش شده متنفرم!!!
آآآخ اینم از این قسمت -.-
خیلی سعی کردم مرگی رو توش بگنجونم ولی نشده :/ 
خیلی طولانی میشد -_- (الکی مثلا الان خیلی کم شده :|) 
50 نظر :)

   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی


ساخت کد آهنگ