Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *8*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *8*


یکشنبه 27 اسفند 1396♦ 08:27 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
ما تو فضای هزار تو مانند رنگی رنگی در حالی که یه آهنگ شوم و مزخرف پخش میشد گیر افتاده بودیم و راه حل این مرحله این بود که از این هزار تو بیرون بریم . وسطای راه کاریما گم شد ولی بعدش پیدا شد اونم صحیح و سالم! اما اون میگفت که راه خروج رو پیدا کرده . ماهم دنبالش راه افتادیم تا راه رو بهمون نشون بده ...
این قسمت :
همه ی ما دنبال کاریما راه افتاده بودیم . از بین راهرو های کوچیک و بزرگ و دراز و کوتاه و انبته رنگارنگ رد میشدیم . کسی حرفی نمیزد . فقط سعی مرکدیم آهنگ مسخره ای که هر لحظه بیشتر از قبل پرده ی گوشمون را آزار میداد رو تحمل کنیم . کاریما میگفت که راه خروج رو پیدا کرده . اما یه چیزی عجیب بود . اون همون کاریما بود . همون دختر کله شق و خل و چل احمق . ولی یه طور عجیبی بود . یه طور متفاوتی نگاه میکرد . انگار تو اون چند لحظه ای که گم شده بود اتفاقایی براش افتاده بود . من فک میکنم بقیه هم متوجه نگاه عجیب و سرد کاریما شدن اما واکنشی نشون ندادن . درست مثل من . 
یوکی تا در توانش بود بلند داد میزد و از کاریما میخواست که به خودش بیاد . هر دفه که داد میزد عضلاتش تیر میکشیدن و درد وحشتناکی به سرش وارد میشد . اما یوکی میخواست هر طور که شده کاریما رو نجات بده و از این توهم بیرون بیاره . داد میزد و میزد و میزد اما کسی صداشو نمیشنید ....
بعد از این که مسیر طولانی ای رو پیمودیم ، بالاخره به یه راهروی بلند رسیدیم که آخرش به نور میرسید . کاریما برگشت سمت ما و گفت : بفرمائـــید رسیدیم!
یومیکو که بیشتر از هممون خوشحالیشو بروز میداد پرید سمت کاریما و سفت بغلش کرد و همینطور که چشماشو از خوشحالی روی هم میفشرد گفت : کاریما چان! تو یه قـــ... 
چشماش گرد شد . نتونست ادامه ی حرفشو به زبون بیاره . سرفه ای کرد و مقداری خون از دهنش بیرون پاشید. تلوتلو خوران به عقب اومد و افتاد زمین . دستش رو روی شکمش کشید و همینطور که به دستای خونی و لرزونش نگاه میکرد گفت : کـ .. کا ... ریما؟!
چتری های کاریما به طور ژولیده ای روی چشماش ریخته بودن و لبخند گشاد و شیطانی روی لباش بود و از چاقویی که توی دستش بود خون میچکید . 
هممون از تعجب خشکمون زده بود . دختری که جلو رومون بود ، واقعا کاریما بود؟!
بی اختیار به سمت یومیکو رفتم و همونطور نشسته بغلش کرد و سر کاریما داد زدم :روانی بکاع! عیچ فک کردی چه گوهی داری میخوری؟ تو دیگه کودوم خری هستی؟
ریز و نخودی خندید و چتری هاشو کنار زد . حالا تفاوت چشماش بیشتر از قبل معلوم بود . با لحن خاصی گفت : خیلی احمقین! واقعا خیلی احمقین! 
جرمی با عصبانیت به سمت کاریما رفت و یقه شو گرفت و فریاد کشید :خفه شو! تو کی هستی؟ چیز جان گذاشت؟!
کاریما دوباره خندید و گفت : همین جا جلوی چشماته! 
آیومی که خیلی بیشتر از ما میلرزید گفت : نـ .. نه! تو کاریما نیستی! تو کاریما نیستی! چه بلایی سرش آوردی؟!
کاریما : اوه! خوب سادست! کشتمش! 
الی: درست نیست . اون هنوز زندست . اگه مرده بود ما فراموشش کرده بودیم! 
کاریما : اوه اصلا دروغگوی خوبی نیستم!
جرمی با شدت کاریما رو تکون داد و گفت : بنال! اونو چیکار کردی؟
کاریما : بیاین یه دوئل کوچولو داشته باشیم! اگه بردین میتونین دوباره ببینینش! 
و بدون این که منتظر جوابی از ما باشه . جفت پاهاشو بالا آورد و ضرفه ی محکمی به جرمی زد به طوری که جرمی به یه طرف پرتاب شد . خواستم پاشم برم سمتش که الی جلوم رو گرفت و گفت : تو یومیکو رو به یه جای امن ببر . ما میتونیم شکستش بدیم . یومیکو هنوز زخمیه . 
سرمو آروم تکون دادم . الی راست میگفت . سرشار از خشم و نفرت به کاریما نگاه میکرد . جوری که نمیتونستم توصیفضش کنم...

یه دست یومیکو رو روی کولم انداخته بودم و داشتم میبردمش به یه گوشه ای دور از دست اون افریته . زخمی که روی شکمش به جا گذاشته بود عمیق به نظر نمیومد ولی همچنان خونریزی داشت . با ربانی که به موهام بسته بودم زخم یومیکو رو کمابیش بستم . اونو یه گوشه به دیوار تکیه دادم و بهش گفتم : همین جا بمون ... کاریما پس میگیریم و از اینجا بیرون میریم .... قول میدم ... 
و به سرعت رفتم پیش بقیه ...
وقتی دیدمشون یه لحظه بهم شک وارد شد . کاریما دوباره لبخند شیطانی زده بود و از چاقوش خون میچکید . هز کدوم از بچه ها یه گوشه افتاده بودن و حالا ... فقط من مونده بودم . کاریما روی زمین تف کرد و گفت : بیا جلو! بیا و دوستت رو پس بگیر!
آخرین چیزی که یادم میاد اینه که دندون قروچه ای رفتم و به سمت کاریما دویدم ....
نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی وقتی چشمامو باز کردم و به خودم اومدم کاریما زمین افتاده بود و من روی شکمش نشسته بودم و چاقو رو روی نرمی گلوش گذاشته بودم . چطور به اینجا رسیدم؟ چی شد؟ چطور شد؟ خودمم نمیدونستم چی شده . حالا که به چهره ی کاریما نگاه میکردم حس میکردم چشماش خیلی معمولین . درست مثل همیشه! هیچ فرقی نداشتن ... با حالت خاصی پرسید : مــ ... مائو چان؟ چه خبره؟
نفسمو بی صدا از دهنم بیرون دادم و چاقو رو از روی گلوش برداشتم . اوف خدا! من داشتم چیکار میکردم؟! داشتم برای خودم حلاجی میکردم که دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ که یهو کاریما گفت : عاعا! اشتباه کردی! 
و طی یه حرکت سریع یه پاشو بال آورد و مشت محکمی به شکمم زد . حالا کسی که نقش زمین بود من بودم  و کاریما هم روی شکمم نشسته بود و لبخند گل و گشادی داشت و خیلی وحشتناک بهم زل زده بود . اون سعی میکرد چاقوش رو روی گلوم فشار بده اما من با چاقوی خودم جلوشو گرفته بودم . از کی تاحالا کاریما اینقد قوی شده؟! همینطور که تمام زورمو به دستم منتقل کرده بودم تا جلوشو بگیرم گفتم : قرار بود بعد از این که شکستت دادیم کاریما رو برگردونی! همین چن لحظه ی پیش چاقوم روی گلوت بود!
دوباره ریز خندید و گفت : قرار بود بذارم دوباره ببینینش! مگه ندیدیش؟ 
راست میگفت . اونی که چند لحظه ی پیش دیدم این عجوزه نبود . اون خود کاریما بود . نه کس دیگه ای . اما حالا کسی که سعی داشت از صحنه ی روزگار محوم کنه کاریما نبود ...
خیلی ناگهان چاقوشو کنار کشید . از روی شکمم پاشد و چرخی توی هوا زد توی چند قدمی من ، درست جلوی نور روبه ما ایستاد . خودمو جم و جور کردم و نشستم . حالا که دارم دقت میکنم میبینم بازوم بریده شده و ازش خون میره! همینطور که محکم بازومو میفشردم خواستم بپرم تا برای بار دیگه سعی کنم شکستش بدم اما اون به تندی گفت : برای بار آخر صداشو بشنو! 
من : منظورت چِــ...
و کاریما به خودش اومد . نگاهی به اطراف انداخت و گفت : اینجا .... چه خبره؟چطور اومدم اینجا؟  اصلا نمیفهمم چه خبره! 
همزمان که داشتم پامیشدم گفتم : کـ ... کاریما ... سعی کن ... به خودت مسط شی ....
کاریما : بهت فرصت دادم باهاش خداحافظی کنی!!!! 
من : خـــ ... خداحافظی؟ 
کاریما : البته!!!
و چاقویی که توی دستش بود رو کرد توی چشم راستش!! کمی چاقو رو چرخوند و بعد با ضرب بیرون کشید! تخم چشم خونین کاریما از کاسه دراومد و درست جلوی پاهام افتاد! 
وحشت کردم .. نیم قدمی به سمت عقب برداشتم . میخواستم جیغ بزنم اما نمیتونستم ... کاری از دستم بر نمیومد . سر جام میخکوب شده بودم و با چشمای گرد به کاریما چشم دوخته بودم . 
از کاسه ی چشمش خون به طور وحشتناکی میریخت . چاقو رو فرو کرد توی نافش و به سمت بالا کشید . فواره ای از خون بیرون پاشید و روده ها (._.) و اعضای داخلیش بیرون ریخت . چند قطره از خونش روی گونم ریخت و من همچنان نمیتونستم کاری کنم ... فقط اینو میدونم که بی اختیار پا هام سست شدن و با زانو روی زمین افتادم همچنان که بازوم رو فشار میدادم زیر لب زمزمه وار گفتم : بس ... کن ....
کاریما چاقو رو به سمت قلبش گرفت . آماده بود که اونو توی قفسه ی سینش فرو کنه که یو از یه طرف خودش رو سمت کاریما پرت کرد . با دوتا دستش محکم چاقو رو گرفته بود و به شدت سعی میکرد اونو از دست کاریما بیرون بکشه . کاریما بازم ریز خندید و گفت : اوه چه فداکار! سعس میکنی تو آخرین لحظاتش نجاتش بدی؟ 
یو در جوابش فقط باند داد زد : خفه شو!
و با شدت بیشتری چاقو رو کشید . کاریما لگد محکمی به قفسه ی سینه ی یو زد اما یو هم با بازوش ضربه ی محکمی به شونه ی کاریما زد و چاقو از دست کاریما محکم پرت شد . اما از کنار گوشش رد شد و زخم عمیقی جا گذاشت . هر کدوم اونا به دو سمت مخالف پرت شدن . کارمیا فقط چند متر با یو فاصله داشت و ازش به شدت خون میرفت . آروم و دردناک گفت : درد ... داره .....
اوه . این خود کاریما بود . دیگه خبری از اون شخص دیوونه که سعی میکرد هممونو به کشتن بده نبود . یو به سرعت از جاش بلند شد و به سمت کاریما رفت. سر کاریما رو روی زانو هاش گذاشت و همینطور که آروم تکونش میداد گفت : کاریما؟! کاریما خودتی؟! 
کاریما نق نق کنان در حالی که دستش رو روی شکمش که حالا پاره پاره شده بود و تمام اعضای داخلیش بیرون ریخته بود گذاشته بود ، گفت : مـ .. منظورت ... چیه؟!
یو : پس ... یادت نمیاد؟
بعد از لحظه ای سکوت ادامه داد : هی بگو ببینم وقتی گم شدی ... چی شد؟! چه اتفاقی افتاد؟!
کارمیا آروم پلک زد و گفت : اوه ... حالا داره یادم میاد ... هــه ... پس ... من بهتون .. حمله کردم ... ها ... مسخرست ...
یو یه بار دیگه کاریما رو تکون داد و گفت : پرت و پلا نگو اون تو نبودی! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاد؟
کاریما : آهان ... حالا یادم اومد ....
صورتش رو نزدیک یو برد و ادامه داد : من ... دیدمش ...
یو : کی؟! کیو دیدی؟!
کاریما دوتا سرفه ی متوالی کرد و خون از دهنش بیرون ریخت . ادامه داد : اون ... دختره ... من .. قیافشو ... دیدم ....
یو : چـــــــی؟!؟! اون کیه؟! کاریما! حرف بزن کاریما!
کاریما بازم سرفه کرد و این بار خون بیشتری از دهنش بیرون ریخت . پلک هاش یواش یواش سنگین شدن . توان حرف زدن نداشت . خون زیادی از دست داده بود . یو با وحشت چند بار دیگه کاریما رو تکون داد و با داد و فریاد پرسید : اون دختر کی بـــــــــود؟! 
کاریما تمام نیروشو جمع کرد و با آخرین توانی که براش مونده بود گفت : او .... اون .... او ....
و چشماش برای همیشه بسته شدن . اون نتونست آخرین حرفش رو کامل به زبون بیاره . اون نتونیت چیزی رو که دیده بود رو به زبون بیاره . یه قربانی دیگه . کاریما هم رفت و من همچنان بدون هیچ حرفی به روبه روم نگاه میکردم . 
یومیکو لنگ لنگان در حالی که یه دستشو روی زخمش گذاشته بود اومد پیشم نشست و گفت : کاریما ... چان ... چش شده؟ .... چرا اونجوری خوابیده؟ 
حس وحشنتاکی بود . باورش برام سخت بود .... امل گلوله های اشک از چشمای یو هم جاری شده بودن . یو هم اتاقی دیوونشو برای اولین و آخرین بار بغل کرد و فریاد خفه ای کشید . بدن کاریما رفته رفته ، یواش یواش سیاه شد . کل بدنش مثل خاکستر سیاه شد و در یک آن پودر شد! حالا حتی جشم کاریما هم نمونده بود .... تنها چیزی که بود یه کپه پودر بود که جلوی یو ریخته بود ... صدای آهنگ قطع شده بود و حرکت رنگ ها متوقف شده بود . ما راه خروج رو پیدا کردیم اما نه اون طوری که باید . چون ما دوباره یکی از اعضامونو از دست دادیم .... دوباره ....
یو با چشمایی که هر لحظه میخوان از جاشون بیرون بپرن به خاکستر رو به روش نگاه میکرد . خاکستر رو لمس میکرد و زیر لب با لحن خاصیب میگفت : هـ .. هه ... دروغه .... این یه دروغ مسخرست ... این یه خوابه ... این فقط یه خوابه .... هه ... مگه ... مگه میشه آدم پودر شه؟ مگه میشه؟ مگه میشه؟ مگـــه میـــشه؟ 
هممون سرمونو پایین انداخته بودیم و تاسف میخوردیم ..... از همون اولشم تقصیر خودمون شد . نباید میذاشتیم کسی گم شه .... نه ... نباید اجازه میدادیم ... 
حالا هممون میدونستیم چی قراره بشه . اون دختر قرار بود دوباره با حرف های آزار دهنشدش نمک رو زخممون بپاشه بعدشم بیهوش بشیم و سر از یه مرحله ی دیگه در بیاریم .... هـه کلیشه ایه .....
صدایی گفت : این یه دفه حق با شما! وایعا تله  یآشکار ایده ی خیلی دردناکی بود!
صدای آشنا و آزار دهنده ... همون دختر بود ... همونی که کاریما لحظات آخرش زندگیش میخواست هویتش رو برامون فاش کنه ولی موفق نشده بود ....
پاخ اینم از این قسمت ._.
اولش که نوشته بودم توش روده نداشت .____.
بعدش دیدم بیمزه میشه به زور توش روده چپوندم 
50 نظر ^^
پ.ن : راستی .____. 
همچنان نمیتونین حدس بزنین این دختره کیه؟ /.____./
پ.ن2 : اینم بگما این آخرین قسمتی هسد که تا بعد از عید میذارم در جریان باشین ._.
پ.ن3 : سعی کنید مرگ بعدی رو هم پیشبینی کنید بیزحمت ._.
کیه و چطور کشته میشه ._.
با تشکر ._.

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی