Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - عیدتون مبارک^^+بای:(
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


عیدتون مبارک^^+بای:(


سه شنبه 29 اسفند 1396♦ 11:51 ق.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 بالاخره یه سال دیگه هم گذشت ... 
 بعضیا دلشون شکست ... 
 بعضیا دل شیکوندن ... 
 بعضیا عاشق شدن ... 
 بعضیا تنها شدن ... 
 خیلیا از بینمون رفتن ... 
 خیلیا بینمون اومدن ... 
 با هم یا بدون هم گریه کردیم ...  
 تنهایی یا دسته جمعی خندیدیم ... 
 گاهی زندگی بر خلاف میلمون گذشت ... 
 گاهی آرزو هامونو برآورده کرد ... 
 و حالا همش گذشته و سال جدیدی داره شروع میشه ... 
 آرزو دارم ســالی که پیش رو دارین ... 
 آغاز روز هایی باشه که آرزوشو داشتین ... 
 آرزو میکنم تمام کینه ها و بدی هایی که ... 
 توی این یه سال توی دلاتون جمع شده ... 
 همشو به باد بسپارین ... 
 و اجازه بدین درخت دلتون از نو شکوفه بزنه ... 
 نوروزتون شـــــــــاد 
 بچه ها یه درخواستی دارم.... 
 خواهش میکنم لحظه ی تحویل سال توی دعاهای قشنگتون 
  دعا برای سلامتی آدمایی که سین هشتم سفره ـشون 
 "سرطان" هست فراموش نکنین 
 راستش بچه ها ... 
 یه جورایی وقت خداحافظی رسیده :") 
 امروز آخرین روزیه که هستم ^^ 
 تو تعطیلات عید نمیام ^^ 
 چون میریم مسافرت و من به احتمال خیلی زیاد نت ندارم ^^ 
 حتی اگه هم داشته باشمم نمیتونم بیام :( 
 دلیلشم دیگه به خودم مربوطه لطفا در این مورد چیزی نپرسین :* 
 تازه اگه تو این مدت نتم تموم شه متاسفانه تا بیستم فروردین نیستم :( 
 ولی  مطمئن باشین به یاد همتونم و فراموشتون نمیکنم ^_^ 
 تو این دو هفته ای که نیستم منو فراموش نکنین لطفا :( 
 اووومممم راستی اونایی که مسافرت به جا های زیارتی میرن ... 
 خواهش میکنم ما رو هم دعا کنن ^___^
  ـو اینـ کهـ سالـ خوبـ و خوشیـ رو برایـ همهـ ی دوستامـ 
 و کلـ آدماـ یـ دنیاـ آرزومندمـ 
 سالـ خوبـ ، خوشـ ، شادـ و زیباییـ داشتهـ باشینـ 
 از همتونـ ممنونمـ کهـ تو یـ اینـ یهـ سالـ کنارمـ بودینـ 
 هوامو داشتینـ 
 باهامـ دوستـ بودینـ 
 حمایتمـ کردینـ 
 وقتـ شادیـ و ناراحتیـ کنارمـ بودینـ 
 و بهـ هر نحویـ 
 و هر طوریـ 
 کمـ یا زیاد 
 پیشمـ بودینـ و تنهامـ نذاشتینـ 
 واقعا از صمیمـ قبلمـ از همتونـ ممنونمـ 
 یه چیزایی در مورد این سال تو ادامه نوشتم اگه دوس داشتین برین ادامه
 پ.ن: شاید یه کم زیاد نوشته باشم :| 
 به هر حال پوزش میطلبم چون ممکنه مختون به شدت تیلیت شه :| 

خوب ...
من از وقتی خیلی کوچیک بودم وب داشتم ^^
حتی قبل از این که خوندن نوشتن بلد باشم وب داشتم ...
مامانم تمامی حرفامو برام توی وبلاگ مینوشت .
و باید بگم از این که وب داشتم خیلی خوشحال بودم ...
تا حالا وبلاگ های زیادی داشتم .
خیلی زیاد .
تا جایی که حتی آدرس اولین وبمو هم یادم نمیاد!
توی اون مدت .
خیلی دوستای مجازی پیدا کردم ...
البته دوست به اون صورت که نه! 
فقط به عنوان کسی که زیر نوشته هام یه نظری میدادن و در اکثر اوقات ،
اصلا برنمیگشتن تا جواب رو بخونن!
من این وب رو سال پیش باز کردم ...
و باید بگم با تمام وب هایی که تاحالا داشتم فرق داره...
خیلی زیاد . 
اون زمانی که من این وبو درست کردم ، 
اصلا همچین آدمی نبودم! 
گاهی دفتر خاطرمو باز میکنم و خاطرات اون روز هامو میخونم .
و بعضی وقتا اصلا باورم نمیشه که من همون آدمم که اینقدر عوض شده! 
اگه بخوام خیلی کوتاه بگم ، 
تنها دلیلی که باعث شد من این وبو باز کنم ، 
این بود که احساس تنهایی میکردم . 
خانواده ی من از اون جور آدمایی هستن که خیلی اجتماعی هستن .
و جوری بود که من تا سال پیش معنی "تنهایی" رو به طور کامل درک نکرده بودم .
سال پیش ، تابستون بود که قضیه شروع شد . 
هیچوقت یادم نمیره با زبون روزه این مشکل برامون پیش اومد .
یه مشکل خونوادگی که تا الان هم ادامه داره .
خوب این مسئله بود که بین بزرگترا بود و ما که بچه بودیم ،
حتی نمیتونستیم درکشون کنیم .
هیچ کاری از دست ما و مخصوصا من بر نمیومد .
مامان و بابام و حتی فامیلامون خیلی بدجور درگیر این موضوع شده بودن .
هر روز که شروع میشد پیش خودم فکر میکردم که چرا این مسئله شروع شد؟
و این که چرا بچه هایی مثل من یا حتی کوچیکترایی مثل داداشم که هشت سال بیشتر نداره 
باید درگیر دعوا هایی که پیش میاد بشن؟
اون وقتا بود که من برای اولین بار میفهمیدم این که میگن تنهایی ،
واقعا چقدر حس بدی داره! 
خیلی برام عجیب و باید بگم نا آشنا و به طور وحشتناکی تلخ بود . 
من فقط دلم یه کسی رو میخواست که بتونم باهاش حرف بزنم .
یه کسی که در هر شرایطی بتونم باهاش حرف بزنم . 
البته مشخصه که اون یه نفری که من دنبالم صددرصد وجود نداره!
به هر حال هرکسی زندگی خودشو داره و نمیتونه که تمام وقت  در اختیار من باشه!
من فقط یه محیطی رو احتیاج داشتم که بتونم توش بدون در نظر گرفتن مشکلاتی که داشتم ،
توش بخندم ، شاد باشم و برای حتی چند لحظه هم که شده آرامش داشته باشم .
بعد از این که این وبو ساختم ، خیلی زود چن نفر اومدن ...
خیلی زود چن تا دوست پیدا کردم . 
و من خیلی خوشحال بودم که میتونم این لذت رو حس کنم . 
اما باز هم یه اتفاقی افتاد ...
بدون این که خودم بفهمم ، اون چنتا ولم کردن یا همچین چیزی .
اون موقع من فک کردم که واقعا تمام  این مدت ... 
ما این همه خندیدیم و این همه سر به سر هم گذاشتیم ...
این همه ... همش چی شد؟
باید بگم ضربه ی خیلی وحشتناکی بود ...
اونم وقتی که توی خود محیط خونه هم مشکلاتی وجود داره . 
باید بگم اون موقع من اوتاکو نبودم و انیمه نمیدیدم ...
ینی میدیدمااا ولی نه این طور که عاشقش باشم!
یه جورایی همین انیمه بود که یه کمی ...
فقط یه درصدی اون یه قسمت خالی توی دلمو پر میکرد ...
و از اینجا بود که داستان جدید شروع شد ...
از وقتی که من کل پستام و کل تخیل و فکرمو ،
از "میراکلس" به "انیمه" تغییر دادم ،
به قول یه عده کلا مسیر زندگیم عوض شد .
دوستای جدید پیدا کردم و دوباره اون لذت هایی که خیلی برام آشنا بودن ،
سراغم اومدن .
ولی خب من بازم میترسیدم . 
خیلی زیاد . 
من کاملا میدونستم که این ها هم بالاخره یه پایانی خواهند داشت . 
من میدونستم که در آخر ، دوباره اون قسمت تو خالی ،
توی دلم قراره به وجود بیاد .
برای همون خیلی میترسیدم . 
خیلی عجیبه اما جوری میشدم که نمیتونستم احساسمو به کسی که جلو رومه بگم!
فقط تایپ کردن آرومم میکرد .
دلیلشم نمیدونم چرا .
یه جورایی سعی میکردم از دور با بقیه دوست باشم .
یه جورایی نمیخواستم واقعا با کسی دوست باشم .
اما یواش یواش با گذشت زمان ....
آدما ی بیشتری به وبم اومدن ...
هر جور آدمی اینجا اومد ...
خیلیاااا واقعا خیلی بودن و البته هستن . 
بعدش ... فهمیدم که اگه کسی ازم سرد میشه ،
مشکل خودشه ^^
منم میتونم ازش سرد شم و برم سراغ دوستای جدید .
همونطور که اون دوستای جدید پیدا میکنه ...
میشه گفت یواش یواش فهمیدم که اگه برام مهم نباشه که بقیه چی فک میکنن ،
اگه برداشتی که بقیه از شخصیت من دارن ،
یا این که بقیه منو چی حساب میکنن ،
برام مهم نباشه میشه گفت زندگی قشنگ تره ^_^
با این باور از رفتن خیلیا دیگه ناراحت نشدم . 
منظورم این نیست که ککمم نگزه!
منظورم اینه که کسایی که منو فقط به خاطر این که سعی میکردم خودم باشم ول کردن ،
برام ارزش ندارن ^^
باید بگم که ... خیلیاتون توی رسیدن به این عقیده کمکم کردین .
خیلیا ... خیلیا و خیلیا و خیلیا .
از اون خیلیا بی اندازه ممنونم ...
یه تعدادشون تازه باهام دوست شدن ،
اما یه عدشون چند ساله که باهام دوستن .
و همتون ... و همه ی اون خیلیا ،
خیلیایی که هنوز هستن و این متن رو تا اینجا خودن ،
منو همونطور که هستم قبول دارن .
میتونم به جرئت بگم داشتن چن تا دوست مجازی که واقعا باهاشون احساس خوشحالی کنم از دوستای واقعی بهترن!
البته منظورم دوستای واقعییه که آدم حتی جرئت نمیکنه احساس واقعیشو بهشون بگه!
نه هر دوست واقعی ای! 
 اینم اضافه کنم که در کنار این همه خوشحالی که برام به وجود آوردین ، 
بعضی وقتا ناراحت هم شدم ^_^
از همون خیلیا ...
نه که کار بدی کرده باشن!
نه این که کاری کرده باشن که واقعا ناراحتم کرده باشن!
اما نمیدونم چرا من همینجوریم ...
بعضی وقتا بدون این که کسی کاری کنه ازش ناراحت میشم :| 
کلا اخلاقم همینه . 
البته به کسی هم نمیگم که اینجوری شدم . 
اما باز تو همین جور مواقع هم کسایی بودن که کنارم وایسادن ،
و دلداریم دادن .
در  موقیتی که حتی نمیدونستن به خاطر چی و اصلا چرا ناراحتم!
باید بگم خیلی کمکم کردن .
خیلی زیاد . 
توی هر شرایطی ^^
و من باز هم از اون خیلیا ممنونم ^___^
بی اندازه ممنونم ^_^
جوری که نمیدونم چجوری به زبون بیارمش ^___^ 
اون خیلیا به قدی باهام خوب بودن ، که حتی وقتی ازشون ناراحت میشدم ،
خودمو سرزنش میکردم که من واقعا چرا از اینا ناراحت شدم؟
اون خیلیا اون قدر خوب بودن و هستن که الان واقعا ته دلم هیچی نیست ^^
البته نه این که قلا بوده باشه ها!!!!
کلا نبوده! و الانم نیست ^_^
اون خیلیایی که هنوزم هستن :
فانی چان 
کاناده چان (مهزاد)
یو چان 
کورایامی چان (ساحل ._.)
نرسیا چان 
میساکی چان 
یومیکو چان 
الی چان 
سحر چان (سحر شالی)
و هلن چان یا همون دیمون خودمون ^_^
و یه عده ای از اون خیلیا که میشه گفت تنهامون گذاشتن 
و فعلا بینمون نیستن:
سایوری چان (سپیده *^*)
سارا چان 
آنجی چان 
شکیبا چان (قوری قوری جان ._.)
جولیا چان (#:|)
لیسا چان 
داداش کو 
و داداش سوبارو 
لن سان :"|
آیومی چان
کاریما چان
توری چان 
چیکا چان و کل نویسنده هاش 
و البته یه عده هم که وب ندارن اما جز اون خیلیا هستن :
رین چان
کورو دونو :'(
سایوری چان (تانی ^^)
و خب یه عده هم هستن ، که نمیدونم جز اون خیلیا هستن یا نه :|
حقیقتش اینا فقط گاهی بودن ^^:
اسی چان :|
کاترین چان
رودان چان :|
نانامی چان 
و میتسو چان 
پ.ن: دلم نیومد ننویسمشون =^=
و تا یادم نرفته یه تشکر بسی ویژه هم از هانائه چان دارم ^_^
که هم اینجا کنارم بود و هم تو دنیا ی واقعی تنهام نذاشت ^^
خلاصه فک کنم هانائه یکی از کسایی بود که واقعا نمیتونم لطفاشو جبران کنم ^_^
و با این که قرار نیست ببینن ولی خیلی خوشحال میشم از معدود دوستای مدرسه ایم ،
که واقعا خیلی کمکم کردن و تا الان مثل بعضیا فقط دوست روزای خوب نبودن هم تشکر کنم .
از جمله:
هانیه جارو :|(همون مامانی جون *.*)
و ملیکا اسکندر :|(باجناق )
و البته پریسا نجاتی :|(بابایی جون *.*)
.
.
.
.
.
.
ممنونم که همشو خوندین ^^
میدونم زیادی زر زدم ولی به شدت دلم میخواست خودمو خالی کنم ^^
خیلی ناراحات شودم که دو هفته نمیتونم بیام :"| 
سال خوب و خوشی داشته باشین ^____^
همتونو دوس دارم ^___^
明けましておめでとうございます
آکهـ ماشتهـ اومدتوـ گوزایماسـ
ミナスキー場
میناـ اسکیـ دسـ

   عید   نوروز   سال نو   تبریک سال نو   خداحافطی
   
<

پشتیبانی