Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *10*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *10*


پنجشنبه 30 فروردین 1397♦ 12:51 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
ما باز هم فراموشی گرفتیم و نفر دومی که قربانی شد رو فراموش کردیم . قبل از این که به مرحله ی سوم بریم ، بچه ها با اون دختره شروع کردن به جر و بحث کردن و مشخص شد که اون دختر یه خواهر داشته که برای زنده موندن خودش ، خواهرشو گشته . و بعدش ... بیهوش شدیم و...
این قسمت :
چشمامو که باز کردمسقف سفید و نا آشنایی دیدم . روی تخت دراز کشیده بودم و پتو ی سفید و نازکی روم کشیده شده بود . به آرومی از جام بلند شدم . زخم بازوم که موقع حمله به نفر دوم زخمی شده بود ، باند پیچی شده بود و کمی درد داشت . یه کم اطرافمو نگاه کردم . اینجا ... بیمارستانه؟ دور و اطرافم پر از میز هایی بود که روشون پر از وسایل جراحی و قیچی های بلند و کوتاه و پنبه و چیزای دیگه بود . توی اون اتاق فقط من بودم . بقیه کجان؟ در اتاق نیمه باز بود و چن تا لکه روش داشت . بوی دارو و آمپول کل فضا رو پر کرده و یه جور حس خفگی به آدم میداد . هوا هم یه کم سرد بود که باعث میشد مور مورم شه . از روی تخت بلند شدم و درو باز کردم . سالن بزرگ و طویلی بود . چراغ ها روش بودن و نه کسی اونجا بود و نه صدایی شنیده میشد . آروم گفتم : کسی اینجا هست؟
صدایی نشنیدم . بلند تر تکرار کردم : کسی اینجا هســـت؟؟؟
اما بازم خبری نبود . عجیبه . ینی بچه ها کجان؟ تو همین فکرا بودم که دستی محکم از پشت خود تو شونم! با سرعت برگشتم عقب و یه لگد حسابی به ساق پای کسی که پشتم بود زدم . 
یوکی بدبخت افتاد زمین و همینطور که ساق پاشو با دوتا دستش گرفته بود گفت : آآآخ چته باووو! -_- 
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : آخه الاغ سکته کردم -_- نمیتونی عین آدم اعلام حضور کنی؟ 
یوکی پوفی کرد و گفت : خیلی کلیشه ایه . از این جور چیزا بدم میاد -.-
چشمامو گردونم و گفتم : صحیح ...
دست به کمر شدم و ادامه دادم : بقیه کجان؟
یوکی از جاش بلد شد . کمرش رو صاف کرد و گفت : والا منم نمیدونم ... من که چیزی ندیدم . 
صدای آشنایی از پشت بلند گو گفت : به مرحله ی سوم خوش اومدین!!
من : هی! نمیخوای بگی که من و این خل و چل تنهایی قراره این مرحله رو بگذرونیم؟
دختره : عاااااا به اون صورت که نه! هر کدوم از شما جفت جفت توی فضا های متفاوتی گیر افتادین . اگه بتونین نشانه ای پیدا کنین که به حقیقت مدرسه مربوط باشه ، از فضای خودتون بیرون میاین و میرین به یه فضای یه جفت دیگه!  خیلی خلاقانست مگه نه؟
یوکی : صب کن ببینم بقیه هم تو یه بیمارستان متروکه گیر افتادن؟
دختره : صد البته! فضا عین هم هستن منتها به هم راه ندارن! البته راه که دارن ولی شما نمیتونین پیداش کنین!
من : هااااع؟ منظورت چیه که نمیتونیم پیدا کنیم؟
دختره : دلیلش اینه که اینجا دنیای فراموش شدست! اصلا دنیایی که تا حالا توش زندگی میکردی به اینجا ربطی نداره . الان تو تو دنیای کاملا متفاوتی هستی! 
من : گفتی دنیای فراموش شده؟ این دیگه چجور چیزیه؟ 
دختره : عووووو حالا مونده تا بفهمی!!! در واقع چیز خیلی جالبی نیست فکر نمیکنم ازش خوشت بیاد!!!
خواستم دهنمو باز کنم تا چیزی بگم اما یوکی پرید وسط حرفم و گفت : حالا چرا بیمارستان رو برای این مرحله انتخاب کردی؟ 
دختر : خوب آخه بازیکن زخم و زیلی به دردم نمیخوره! خوشم میاد مرده ببینم ولی زخمی نه! تو مرحله قبل که کلا نابود شده بودین :|
هعی! حالم از خودم بهم میخوره وقتی میخوام این حرفو بزنم ولی بازم اون درست میگه ... نگاهی به بازوم که الان باند پیچش شده بود انداختم ... وقتی بهش فکر میکردم درد خفیفش رو بیشتر حس میکردم . و قتی به زخمم نگا کردم یاد "اون" افتادم ... چهرم تو هم رفت و بیشتر از قبل متاسف شدم ... همچنان داشتم فکر میکردم که ما میتونستیم قربانی دوم رو به حالت اولش برگردونیم؟ من حتی نمیدونستم اون چطور به اون روز مونده بود چه برسه به این که بتونم درستش کنم ...
یوکی دستشو گذاشت رو شونم و گفت : میدونم چه حسی داری ولی الان وقت این چیزا نیست . اگه به تنیجه ای نرسیم مرگ هر دو قربانی بی دلیل میشه و
با تاسف سری تکون دادم . یوکی راست میگفت . ما باید ادامه میدادیم . الان وقت نا امیدی نیست . با لحن محکمی گفتم : خوب بیا شروع کنیم! 
یوکی دستاشو مشت کرد و گفت : حتّّــــما! 
اندکی سکوت ....
یوکی : دقیقا باید چه کنیم؟ :"|
دستمو بردم زیر چونم و گفتم : هممم ... نمیدونم :| اون گفت نشانه ... یه چیزی که به حقیقت مدرسه مربوطه .
یوکی : اصلا این حقیقت مدرسه چی هست؟
من : حقا که احمقی! به نظرت کشت و کشتار توی مدرسه طبیعیه؟ به نظرت کابور شدن تو یه مدرسه طبیعیه؟ یه دیلیل باعث شده که این مدرسه این جوری بشه که اون دلیل همون حقیقت مدرسست! 
یوکی : آآآآهان حالا گرفتم ...
دستامو تو هم قفل کردم و گفتم : چه عجب ... حـــالا ... ظاهرا ما قراره همه جای این مدرسه رو بگردیم نه؟
یوکی : وعای از کجا باید شروع کنیم؟ 
کمی سکوت کرد و ادامه داد : فک کنم چیزی که دنبالشیم یه جور پرونده یا مدرک یا چمیدونم همچینی چیزی باشه . پس اصولا نباید توی قفسه ای کمدی کشویی چیزی نگه داریش کنن؟ 
من : ینی داری میگی ممکن نیست تو اتاق مریض چیزی پیدا کنیم؟ 
با سر حرفمو تایید کرد . به نظر راه درست همین بود . هر دومون به سمت میز منشی رفتیم ...
یومیکو ، یو و آیومی با هم تو یه فضا گیر کرده بودن . فضایی که اونا توش بودن ، بیشتر شبیه طبقات بالایی بیمارستان بود . آیومی کمی به اصرافش نگاه کرد و گفت : خوشحالم که تیم ما سه نفرست ^^
یومیکو کمی به این طرف و اون طرف نگاه کرد . موهایی که به خاظر اضطراب به رنگ سبز چمنی روشن در اومده بودن رو لمس کرد و چیزی نگفت و به زمین خیره موند . قیافه ی یو همچنان پکر بود . اون هنوز تو فکر از دست دادن قربانی دوم بود . آیومی به سمت یور رفت . شونه هاشو گرفت . لخند زورکی زد و گفت : ما دیگه نمیتونیم برش گردونیم ... ادامه دادن بهترین راهه نه؟ تازه ... شاید اون یه جایی مثل بقیه کابور شده باشه نه؟ شاید ته این داستان خوب تموم شه مگه نه؟
یو نمیتونست حرفی بزنه . سرشو انداخت پایین . یومیکو با صدای لرزونی گفت : خوب؟ تو اعتقاد داری که خوب تموم میشه؟ چطور؟ آخه چطور؟ 
یو سرش رو بلند کرد . موهاش به آبی روشن میزد و چشماش نارنجی شده بودن . زیر چشماش گود شده بود و کمرش کمی خمیده . با صدای پسروونه ای گفت : میتونه خوب تموم شه ...
آیومی شونه های یو رو ول کرد و گفت : کورو سان؟
کورو کمی کمرشو صاف کرد و گفت : نــاندوکســه -ـ- 
لبخندی گوشه ی لب آیومی دیده شد و گفت : ها .. واقعا کورو سانه!
جرمی که دستاشو برده بود پشت سرش و قدم های کوتاهی توی سالن بیمارستان بر میداشت گفت : ای بابا ... چرا من با یه چیز جان دیگه هم گروهی نیستم؟ =^=
الی چشماشو تنگ کرد و گفت : منظورت چی بود؟ ÷_÷
جرمی : به جون خودم هیچی! فقط میدونی تو یه کم ... یه کوچولی ینی آخه .. خوب چیزه ... یه جوری هستی . 
الی قدمی به سمت جرمی برداشت و گفن : چجوری؟ 
جرمی: هـ هیچی!!! اصلا بیا دنبال نشانه بگردیم!!! خووب بذار ببینم .. اینجا ... خوب .. 
الی با دستش به اتاقی اشاره کرد و گفت : اونجا دفتر رئیس بیمارستانه!
جرمی مشتشو کوبید کف دست دیگش و گفت : مطمئنم اونجا چیزی هست!
یومیکو اومد جلو و گفت : خوب؟ این داستان چطور میتونی خوب تموم شه؟ 
کورو پشت سرشو خاروند و گفت : از وقتی انسان بودم چیز زیادی یادم نست ... نمیدونم وقتی هنوز کابور نشده بودم چجور کسی بودم یا چیکار میکردم و با کیا دوست بودم ... اما از وقتی کابور شدم ، داستانی توی ذهنم بود که با وجود مرگ های زیادی که توش بود پایان خوشی داشت .
موهای یومیکو کمی متمایل به نارنجی شدن که نشون دهنده ی کنجکاوی بود . یومیکو آروم و کشیده گفت : خــــوب؟ بعدش چی؟ 
کورو : خوب ... داستان این جوری بود که ... یه دختر بچه بود که یه خواهر کوچیک تر داشت . اونا در کنار پدر و مادرشون زندگی خوب و شاید داشتن . پدر دخترا زیادی توی شغلش موفق بود و دشمنای زیادی داشت . یه روزی بدخواهان پدره به خونشون حمله میکنن . یه عده آتیش به پا میکنن و عده هم با صورت های پوشیده میان تا افراد داخل خونه رو بکشن . اون روز پدر و مادر دخترا کشته شدن ولی در لحظات آخر ... دخترا نجات پیدا کردن . اما زندگیشون هیچوقت به شادی قبل نشد . اونا خودشون مجبور بودن سر پای خودشون وایستن که این برای دوتا دختر بچه خیلی سخت بود مخصوصا این که جایی رو هم برای رفتن نداشتن . یواش یواش اونا تونستن پس اندازی برای خودشون جور بکنن و کم کم داستن توی کارارشون موفق میشدن ...
آیومی : پس آخرش اونا خوشبخت شدن نه؟ 
کورو سری تکون داد و گفت : این طور نیست . یه روز هوا بارونی بود . خواهر کوچیکتر وقتی میخواست از خیابون رد بشه با یه ماشین تصادف ناجوری کرد که باعث فلجی و قطع بعضی از اعضای بدنش شد . 
یومیکو وسط حرف کورو پرید و گفت : چطور ممکنه همچین داستانی پایان خوبی داشته باشه؟
کورو : به ادامه ی حرفم گوش کن ... اونا مجبور شدن تمامی پس انداز و کایه درآمدشون رو خرج بیمارستان کنن . خواهر بزرگتر توی کل دنیا چیزی رو بیشتر از خواهر کوچیکش دوست نداشت . اون روز و شب کار میکرد تا بتونه با پولی که درمیاره خرج خواهرشو بده . اما کفاف نمیداد ... خواهر بزرگتر دید که فقط با کار کردن به جایی نمیرسه . بنابر این دست به دزدی زد . روزا کار میکرد و شبا میدزید . دزدی اولش از پول شروع شد . رفته رفته تبدیل به زیور آلات و اشیا قیمتی و سرانجام قتل رسید. خواهر بزرگتر دیوونه شده بود . اون برای دادن هزینه بیمارستان هر کاری میکرد . تا این که ... خواهر کوچیکتر مرد . آره اون به خاطر بیکفایتی دکتر ها و پرستار ها مرد . خواهر بزرگتر دیوانه شد . دیگه کسی رو نداشت که به خاطرش زندگی کنه همه چیزش رو از دست داده بود . اون دیگه برای کسب درامد خلاف نمیکرد اون برای سرگرمی این کارو میکرد . اون از کشتن لذت میبرد . یه شب ... توی یه کوچه ی تنگ و تاریک به یه پیرزن فال گیر برخورد . اولش روی پیرزن چاقو کشید و ازش پول و وسایل قیمتی خواست اما پیرزن بهش پیشنهادی داد که خواهر بزرگتر نتونست رد کنه ...
آیومی : و اون چه پیشنهادی بود؟ 
کورو : پیرزن گفت که یه جادوگره و میتونه مرده ای رو زنده بکنه . خواهر بزرگتر از خود بیخود شد . اون میخواست هر طور که شده خواهرشو زنده کنه . پیرزن بهش هشدار داد که نباید یان کارو بکنه چون خیلیا در این راه میمیرن . اما مردن مردم برای یه جانی و قاتل که مهم نبود . خواهر بزرگتر با جون و دل این پیشنهاد رو پذیرفت و بعدش ... ادمای بیشتر و بیشتری رو کشت . اونقدر کشت تا سرانجام تونست چیزی رو که باهاش میتونست خواهر رو برگردونه رو به دیت آورد که شیره ی زندگی مردم بود . پیرزن به خواهر بزرگتر هشدار داد که اگه خواهر کوچکتر زنده بشه ، فقط از روح آدما میتونه تغذیه کنه در غیر این صورت دوباره میمیره . اما برای خواهر بزرگتر مهم نبود .... اون این پیشنهاد رو پذیرفت و خواهر کوچیکش زنده شد ... پایان قصه!!!
واها ها هی هی ._.
ملکتون باورش نمیشه بالاخره نوشت .__.
درمانده شدم چقد نوشتم :|
45 نظر .-.
حدس انتقاد پیشنهاد .-.


   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی