Magical Anime - نَی چون ب ایل کوتاردی؟ :(
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


نَی چون ب ایل کوتاردی؟ :(


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397♦ 08:18 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یوووع =_=
مینـــــــــــــــآآآآآآ 
مدرسه ها تموم شد
کل مسیر برگشت از مدرسه رو داشتم عر میزدم 
اه 
زنگ آخر زیست داشیم کلی با معلم زیستمون معروف به ف.م حرف زدیم یه کلمه عم درس نخوندیم 
آخرای زنگ یک یک همه ی بچه ها رو بغل کردم 
خیلی ناراحت شدم 
بعضیا مثل مل و دوتا پناهیا داشتن گریه میکردن 
ملکتون خیلی خیلی ناراحته 
من و ماست میوه ای آخرین کسایی بودیم که از کلاس در اومدیم 
آخرین لحظه یه بار برگشتم کلاس خالیمونو نگا کردم یهو اشکم سرازیر شد 
حالا منی که تا حالا کسی اشکمو ندیده 
هی ماست میوه ای برمیگرده بهم میگه تو دیگه چته تو دیگه چرا؟ 
بعدشم رفتم حیاط دست صورتمو شستم اومدم با هانائه خودافظی کنم یهو پرید بغلم کرد
 منم بغلش کردم دوساعت گریه کردیم 
برای اولین بار گریه ی هانائه و مل رو دیدم 
اونقدر سفت همدیگه رو فشار دادیم کل ستون مهره هامون جابه جا شد 
بعدش از یه ور بابا نجاتی اومده سر دوتامونم گذاشته رو شونش هی میگه برا چی گریه میکنین؟
هی میگه امتحانات همو میبینین دیگه 
بعدشم وقتی با ماست میوه ای داشتیم پیاده میومدیم یهو جلوی نانی سوره گریم گرفت 
بعد یهو نفهمیدم چی شد راهو غلط رفتیم 
وسطا ماست میوه ای اومد بهم گفت : اینجا برا چی اومدی؟ 
بعد دوباره مجبور شدیم برگردیم دوباره از جلو نانی سوره رد شدم 
دوباره گریم گرفت 
تازه اینقدر لفتش دادم اوتوبوس ماست میوه ای گذاشت رفت 
بیچاره مجبور شد به خاطر من پیاده بره خونه 
لحظه ی آخرم بهم گفت : بقیه راهو من نیستم دیگه گریه نکنیا 
بعد منم گفتم باشه کلی تلاش کردم آخرش سر کوچمون گریم گرفت 
اومدمم خونه دیدم همه خوابن رفتم اتاقم اینقد عر زدم که خوابم برد 
لعنتی آخه این چه زندگی ایه من دارم؟ 
دلم از الان برای بچه ها تنگ شد 
برای مجمدین و یگان و ماست میوه ای و سینا و بابابزرگ و مامانبزرگ و فرمانروا ی موسیقی سنتی و رِی تُفی و اکرم و دورن و الینا و احمد زاده و آرمی و اولسن و یَل و فطیر و کتی لوتی و دنیز و بابا پف و عسل و ثنا و اسکندر و از همه بیشتر هانائه 
فک نمیکنم روزی برسه که دوباره بتونم به کسی از این لقبا بدم 
تا حالا تو عمرم تو هیچ مدرسه ای دوسال پشت سر هم نبودم 
هر سال دانش آموزای جدیدی میدیدم برا همون دوستی نداشتم 
ولی من سه ساله تو این مدرسه و با این بچه هام 
هیچوقت دوستایی مثل مجمدین و رمزی و اسکندر و نجاتی نداشتم 
هیچوقت مامانبرزگ و بابابزرگ و مامان مامانبزرگ و عمه ی مامان رو توی کلاس نداشتم 
هیچوقت به عمرم به معلمام چای و قند و خرمای کاغذی تعارف نکرده بودم 
هیچوقت کاکتوس رو صندلی معلم نذاشته بودم 
اه ... بسه بابا ملکتون بخواد همین جوری ادامه بده طومار میشه 
فقط خواستم بگم اونایی که هنوز به اون لحظه ی جدایی از دوستاشون نرسیدن قدر دوستاشونو بدونن -.-
من اگه میدونستم همچین روزی میرسه هر روز خدا هانائه رو بغل میکردم -.-
از سال پیشه که هی من دارم شعار میدم :
"تاثیری که رو بقیه میذارین غیر قابل تصوره . نادیدش نگیرین"
تو همه ی دفتر خاطره ها تو همه ی خاطره های خودم همه جا نوشتمش :(
من همیشه آدمی بودم که از واقعیت بدش میومد :(
برای همون از همه ی آدمای واقعی هم بدم میومد :(
از همکلاسی هام بدم میومد از اطرافیانم بدم میومد حتی از خودمم بدم میومد :(
چون واقعی بودن چون رویا نبودن :(
من همیشه دنیای مجازی و چیزای رویایی رو به واقعیت ترجیح میدادم :(
چون تو رویا هام میتونستم هرجوری که خودم بخوام باشم هر کاری خودم بخواد کنم :(
امسال وقتی به خودم اومدم دیدم که چقدر عاشق واقعیتم :(
چقدر چیزای واقعی رو دوس دارم :(
به لطف ماست میوه ای الان میخوام برم دنبال علاقه هام مهم نیس به چه قیمتی :(
به لطف مامان جارو الان به فیلم و سریال علاقه مند شدم :(
دیگه یواش یواش آهنگ های فارسی هم گوش میدم :(
به لطف اسکندر الان میتونم به هرچیزی بخندم حتی چیزای غم انگیز :(
اسکندر بهم یاد داد هیچی رو جدی نگیرم حتی چیزای جدی رو :(
نمیگم هانائه برام چیکار کرد :(
چون اونقدر در حقم خوبی کرد که نمیتونم بگم :(
اونقدر زیاد بود که نمیتونم بگم :(
هعی :(
قدر دوستاتونو بدونین دیه تکرار نمیشن :(

   اتمام مدارس
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی