Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *12*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *12*


چهارشنبه 9 خرداد 1397♦ 08:32 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
من و یوکی تونستیم از تو میز منشی پرونده ی هارو رو که به نظر میاد پونزده سال پیش اینجا بستری شده بوده رو پیدا کنیم . کورو ، کابور یو برای هم فضایی های خودش ینی آیومی و یومیکو داستان عجیبی رو تعریف کرد که به نظر میاد بخشی از حقیقت مدرسه بوده چون یو ، یومیکو و آیومی به فضای من و یوکی راه پیدا کردن .
این قسمت :
دوان دوان به سمت یومیکو رفتم . وقتی بهشون رسیدم به شدت نفس نفس میزدم و گلوم خشک شده بود . به سختی گفتم : شما ... شما وارد فضای ... ما شدین و
یومیکو در حالی که لبخند بی معنی از میزد گفت : آره درسته ...
یوکی از پشت خودش رو به ما رسوند و گفت : Wow! باید چیز مهمی پیدا کرده باشین!
آیومی با حالت خاصی پشت گرنش رو مالید و گفت : در حقیقت ما کاری نکردیم فقط ...
یومیکو حرف آیومی رو ادامه داد : فقط کورو سان یه داستانی برامون تعریف کرد ...
یوکی سرش رو انداخت پایین و با حالتخاصی گفت : کورو ..... ؟
پرسیدم : چه داستانی؟ آآآممم راستی کورو کابور یو نبود؟ یو خودش کجاست؟
آیومی و یومیکو وحشت زده نگاهی به هم انداختن و همزمان گفتن : یو؟!؟!؟!؟!؟!
یومیکو : باورم نمیشه همین چند دیقه پیش اینجا بود!
آیومی دور و برشو به تندی نگاهی انداخت و گفت : مطمئنم همین اطرافه ...
دندون قروچه ای رفتم و گفتم : بـسه دیگه!! ما یه قربانی دیگه لازم نداریم باید هرچه سریعتر یو رو پیدا کنیم!!!
جرمی و الی جلوی در مدیر بیمارستان وایساده بودن . الی به آرومی در چوبی و نیمه باز رو هل داد و داخل شد . برای اتاق مدیر اتاق چندان تحفه ای نبود . کاشی های کف کدر شده بودن و میزش بی اندازه به هم ریخته بود . صندلی چرمی ای که پشت میز بود پاره پاره شده بود و یکی از چرخ هاش از جا در اومده بود و روی کاغذ های نامرتب و پخش و پلا شده ی روی میز لکه های بزرگ و کوچیک قهوه ای دیده میشد . 
الی با دقت به تمام قسمت های اتاق نگاه میکرد . جرمی در حالی که دسته ای از برگه های تا خورده و مچاله شده ی روی میز رو توی دستش گرفته بود گفت : به نظرت این لکه ها چی میتونن باشن چیز جان؟
الی سوال جرمی رو نشنیده گرفت و همچنان با قیافه ای عبوس به این طرف و اون طرف نگاه میکرد . جرمی دسته ی دیگه ای از کاغذ ها رو برداشت و گفت : به عنوان دفتر مدیر خیلی نامرتبه مگه نه چیز جان؟ 
الی این بار رو به جرمی کرد و گفت : چقد دیگه میخوای وز وز کنی؟ فکر نمیکنی بهتره کار مفید تری انجام بدی؟
جرمی به یکباره کاغذ های توی دستش رو انداخت زمین و گفت : اگه کار مفید تری بود که خوشحال میشدم انجامش بدم! تو یه بیمارستان متروکه یر افتادیم و نمیدونیم حتی دنبال چی هستیم! این به اندازه ی کافی مسخره نیست؟ 
الی دست به سینه شد و گفت : ولی این اتاق با سایر قسمت های بیمارستان فرق میکنه . عجیب تره .
جرمی : اگه بخوای واقع بین باشی فقط یه اتاق نامرتبه همین!
الی زمزمه وار گفت : حس میکنم ... قبلا یه بار اینجا بودم ...
جرمی : دست بردار!! زیادی رمان خوندی خیالاتی شدی!
الی فریاد کشید : این طور نیست!!
چند ثانیه سکوت برقرار شد . الی با صدای لرزونی ادامه داد : میدونم که قبلا اینجا بودم ... من دیدمش .. میدونم که چیشده ... ولی یادم نمیاد ... یادم نمیاد ...
الی کمی ترسیده بود . جرمی با لحن ملایمی گفت : مطمئنی که رویا نبوده؟
الی : نه ... نه نه رویا نبود ... واقعی بود واقعی واقعی بود ...
جرمی : آآآ خب شاید تصورات فردی خودته ... میدونی بعضی وقتا آدم فکر میکنه اتفاقی براش افتاده اما در واقع فقط تصور کرده ...
الی سرش رو انداخت پایین . چتری هاش رو چشمامش افتادن . با صدای سنگینی گفت : میدونم چی میگی ... حافظه ی مجازی وجود نداره ... هرچیزی که فک میکنی اتفاق افتاده واقعا افتاده ... شاید یه زمان دیگه ... یه بعد دیگه یا شاید حتی یه دنیای دیگه ... ولی افتاده ..
جرمی صداشو پایین آورد و گفت : چیز جان ... حرفای عجیب غریب میزنی ..
الی دستاشو گذاشت روی سرش و گفت : باید یادم بیاد باید یادم بیاد ... نباید فراموشش میکردم نباید این کارو میکردم ... من باید اونو به یاد بیارم بـــایـــد!!
رفته رفته سرش رو بیشتر فشار میداد و زیر لب زمزمه وار چیز هایی میگفت .
جرمی کمی سرش رو خم کرد و متعجب به الی نگاه کرد . الی پیوسته زیر لب میگفت : باید یادم بیاد ... یادم میاد یادم میاد ...
جرمی به آرومی دستشو روی سر الی کشید و گفت : آروم بـ .. 
الی ناگهان دست جرمی رو پس زد و بلند گفت : فهمیدم! حالا ... یادم اومد !
صدایی گفت : چی رو یادت اومد؟
الی و جرمی هر دو متعجب به سمت صدا برگشتن . یو دست به سینه روی آستانه ی در وایساده بود و درحالی که یه ابروشو بالا داده بود گفت : چرا این جوری نگاه میکنین؟
الی آروم و تکه تکه گفت : یـ ... یو .... یا ...
یو هوفی کرد و فگت : منو یویا صدا نکن ...
کمی مکث کرد و ادامه داد : خب چیزی فهمیدین؟
جرمی فرم خودش رو حفظ کرد و گفت : فک کنم ما باید این سوال رو ازت بپرسیم چیز جان .
الی حرف جرمی رو تایید کرد : آره این تویی که به فضای ما اومدی ...
یو با نارضایتی نفسش رو بیرون داد و گفت : چیزی که ما فهمیدیم چیز جالبی نبود فقط یه داستان معمولی بود . 
جرمی : داستان؟
الی : منظورت از "مـا" چیه؟
یو : من و یومیکو و اون آیومی تو یه فضا بودیم اما الان ...
جرمی متفکرانه چونشو لمس کرد و گفت : که این طور .. حتما رفتن پیش به جفت دیگه .
یو : من دیگه تحمل ندارم نمخوام بیشتر از این تو این فضا های مسخره گرفتار باشم ...
نیم نگاهی به الی انداخت و گفت : چیزی رو که فهمیدی رو بگو ...
الی چشماشو ریز کرد و گفت : پپونزده سال پیش ... یه نفر ... اینجا کشته میشه ...
جرمی : کـ کشته میشه!؟
الی سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و رو به برگه هایی که لکه لکه شده بودن چمباتمه زد و گفت : این لکه ها هم خون هیتن که خشک شدن ... 
یو با نارضایتی پرسید : و اونوخت تو اینو از کجا فهمیدی؟
الی چشماشو با خونسردی بست و ادامه داد : چون خودمم اینجا بودم .
یو : ینی چی؟! میخوای بگی پونزده سال پیش اینجا بودی؟ اصلا مگه خودت چند سالته؟
الی : رشد کابور ها با ادم ها فرق میکنه . شاید الان شونزده یا هیفده ساله به نظر بیام اما وقتی که کابور شدم با این سن تفاوت زیادی نداشتم .
و با لحن آروم تری ادامه داد : یا حداقل این طور فک میکنم ...
جرمی دست به کمر شد و گفت : حالا میتونی بگی کی اینجا کشته شد؟
الی سری تکون داد و گفت : دقیق یادم نیست ... صحنه های مبهمی جلوی چشمامه ... ولی ... یادمه که یه مرد بود ...
یو با کنجکاوی پرسید : خوب؟ ادامه بده ....
الی از جاش بلند شد و گفت : اون با یه دختر دعوا کرد ... دعوا کرد ... دعوا کرد و بعدش .. 
جرمی مرموزانه گفت : و اون دختر مرد رو کشت؟
الی : این طور به نظر میاد ...
یو متفکرانه گفت : دختر ... دختر .. دختری که یکی رو میکشه ... صب کن ... وایسا ... نکنه ... نکنه که ..._صداشو بالا برد_ نکنه همون خواهر بزرگتر باشه؟
جرمی : خواهر بزرگتر؟
الی به سرعت عرق سردی رو که از پیشونیش میچکید رو با آستین لباسش پاک کرد و زیر لب گفت : خواهر بزرگتر ... شکی توش نیست ... حتما خودش بوده ..
جرمی : میشه یکی توضیح بده ببینم چه خبره؟
یو سری تکون داد و جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه گفت : دقیقا ... کاملا جور درمیاد .. خواهر کوچیکتر تصادف میکنه و توی بیمارستان بستری میشه ... خواهر بزرگتر نمیتونه خرج خواهر کوچیکتر رو بده پس با مدیر دعوا میکنه ...
لی در حالی که ترسش رو مخفی میکرد ادامه داد : و خواهر بزرگتر مدیر بیمارستان رو توی دفتر کارش میکشه ...
لعنتی نتونستم کسی رو بکشم :|
لا مصب هیچ ایده ای ندارم :|
نه برای مرگ نه برای مرحله ی بعدی :|
حدسیاتتان را با آغوش باز میپذریرم ._.
40 نظر |^^

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی


ساخت کد آهنگ