Magical Anime - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *13*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*

رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *13*

چهارشنبه 23 خرداد 1397 03:32 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
موضوع مطلب: رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
یومیکو و آیومی به فضای من و یوکی وارد شدن اما یو وارد فضای جرمی و الی شد . اون سه تا فهمیدن 15 سال قبل ، وقتی که بیمارستان هنوز استفاده داشته خواهر کوچیکتر توش بستری میشه ولی خواهر بزرگتر با مدیر بیمارستان توی دفتر دعوا میکنه و اونو میکشه ...
این قسمت :
برای چند ثانیه سکوت سنگینی حاکم شد . جرمی کسی بود که سکوت رو میشکست : عام ... این جریان خواهر بزرگتر و کوچیکتر چیه؟ 
یو بی تفاوت به سوال جرمی راهرو رو  نگاه کرد و گفت : فک کنم این حقیقتی بود که باید توی این فضا پیدا میشد ... 
الی حرف یو رو ادامه داد : که یعنی یا ما تو فضای بقیه ایم یا اونا تو فضای ما ان ...
جرمی عاجزانه گفت : ممنون میشم به سوال منم جواب بدینا =_=
الی لگدی به پای جرمی زد و گفت : احمق وقتی که خواستیم به بقیه توضیح بدیم توام متوجه میشی!
جرمی : باشه بابا حالا چرا میزنی -.-
یو : زود باشین باید بقیه رو پیدا کنیم ...
و هرسه تاشون از دفتر مدیر رفتن بیرون .
نفس نفس زنان جلوی در حیاط -که قفل بود- ایستادیم . یومیکو که روی دوتا زانوش خم شده بود گفت : هاااا ... یو چان کجا میتونه باشه ....
کسی جوابی نداشت . امیدوارانه گفتم : مطمئنم این بیمارستان طبقه ی دوم هم داره .. شاید اونجا باشه ...
آیومی : ولی یه کم عجیب نیست که این قدر دور شده باشه؟ ینی چطور ممکنه گم بشه در حالی که ما نفهمیم؟!
سرمو انداختم پایین و دندان قروچه ای رفتم ... لعنتی ... تاریخ دوباره داره تکرار میشه . قربانی دوم هم یهویی گم شد بدون این که بفهمیم چی شد اون مرد ... 
یوکی با حالت متفکرانه ای گفت : ولی به طور عجیبی حس میکنم ما تنها نیستیم ..
به تندی تایید کردم : آره درسته! ما تنها نیستیم ... چون یو هم اینجاست دیگه نمیذاریم کسی گمشه ... زود باشین باید بریم سمت پله ها 
و زود تر از همه راه افتادم و بدو بدو به سمت پله ها رفتم ...
به راه پله که رسیدیم وایستادم تا نفسی تازه کنم . لعنتی این بیمارستان واقعا بزرگه . پله ها پهن و کوتاه بودن و با مرمر سفید که حسابی کثیف و خاکی شده بود پوشیده شده بودن ... صدای قدم شنیدم . یه تندی سرمو بالا آوردم ... اوه خدا! بی اختیار گفتم : شما سه تا احمقا اینجایین!
یومیکو جیغ زد : یو! 
و به سرعت از پله ها بالا رفت . میخواست یو رو بغل کنه اما تو یه قدمی یو جلوی خودش رو گرفت و برای لحظه ای توی فکر رفت . موهاش به قهوه ای میزد که یعنی "شک" . یو دست به کمر شد و گفت : چته تو؟!
یومیکو سرش رو بالا گرفت . به چشمای یو چشم دوخت . زخم پهلوشو لمس کرد و گفت : نه .... چیزی نیست .... فقط .... چاقو ....
یو : چاقو؟ 
یومیکو : چاقو که همراهت نیست؟!
به سمت یومیکو رفتم . شونه هاشو گرفتم و گفتم : بس کن!!! این مرحله ی دوم نیست! یو هیبنوتیزم نشده اون چاقو فرو نمیکنه تو پهلوت ...
یو سرش رو پایین انداخته بود و موهاش روی صورتش ریخته بودن . خیسی چشماشو پاک کرد و گفت : پس ... واقعا همچین فکری کردی ... 
یومیکو : نه ... نه نه من منظورم این نبود که ... خب راستش ...
الی : هر سه تاتون بس کنین ... الان وقت این حرفا نیست . بهتر نیس که ما _ 
صدایی اومد : دین دین دین دین!!! پس بالاخره دور هم جمع شدین!
اوه! حالم بد شد! خودمو آروم کردم و گفتم : این بار دیگه چه دسیسه ای داری؟
دختره : دسیسه های خوب!!
اون بر خلاف همیشه الان جلوی رومون بود . چند پله بالاتر ایستاده بود . شنل مخملی زرشکی رنگش به زمین میخورد و کلاهش تا پایین دماغش می اومد . پیراهن و جوراب شلوار سیاه و ساده ای پوشیده بود و نیشخند آزار دهنده ای روی لباش بود . پس از چند ثانیه سکوت ادامه داد : دنبالم بیاین . 
و دوباره از پله ها بالا رفت . یوکی آروم ازم پرسید : واقعا باید این کارو کنیم؟
یو که سوال یوکی رو شنیده بود گفت : چاره ی دیگه ای هم داریم؟
و بدون هیچ حرف دیگه ای دنبالش راه افتادیم ...
به سالن بزگ و طویلی رسیدیم که انتهاش به اتاق بزگی میرسید که در کشویی و بزرگی از جنش شیشه داشت . دختره درو باز کرد و گفت : حالا برین داخل .
الی : نکنه میخوای دسته جمعی لهمون کنی؟ وارد بشیم؟ که سقف یهو بیوفته رو سرمون؟ یا این که گاز مسموم کننه آزاد میکنی؟
دختره : بدجنس نباش! -دیگ به دیگ میگه روت سیا :|- این تازه مرحله ی سومه! گفتم که این بازی پنج مرحلست از حالا همتونو نمیکشم!
آیومی آرومی شونه ی الی رو نوازش کرد و گفت : مشکلی نیست ... تا وقتی کنار هم باشیم ...
الی نفسش رو بیرون داد و بعدش همه وارد اتاق شدیم . اتاق ساده و خاکی ای بود که هیچی توش نبود . 
دختر بدون این که درو ببنده چند قدم ازمون فاصله گرفت . دستاشو با حالت خاصی باز کرد و گفت : به بخش اصلی مرحله ی سوم خوش اومدین! 
یوکی : عام ... بخش اصلی؟ 
دختر نخودی خندید و گفت : الان بهتون میگم باید چیکار کنین! بعد از این که در شیشه ای بسته شد ، باید چیزایی که پیدا کردین رو کنار هم بذارین و با هم حرف بزنین!
من : فقط همین؟!؟!؟!؟!؟!
دختر : بذار حرفم تموم شه! من به یه داوطلب نیاز دارم!
جرمی با صدای بلندی گفت : داوطلب؟! این دیگه برا چیه؟!
دختره : تا وقتی که شما سعی میکنین با چیزایی که فهمیدین قسمتی از حقیقت مدرسه رو پیدا کنین ، من و اون داوطلب باهم میجنگیم!
همزمان با این که جملشو کامل میکرد دوتا چاقو از جیب پیراهنش در آورد و یکیشونو لیسید . 
یومیکو : ا .. اوی ... منظورت از جنگ ... جنگ راستکیه ینی ... قراره قراره که ...
دختره دوباره ریز خندید و گفت : دقیقا! اگه دیر بجنبین اون کشته میشه!
من : که ینی اگه قبل مرگ داوطلب اون بخش از حقیقت رو پیدا کنیم تو داوطلب رو آزاد میکنی؟!
دختره : گفتنش آزارم میده ولی اگه نتونم بکشمش ... بله شما بدون دادن قربانی به مرحله ی چهارم میرین ...
با بیچارگی نفسم رو بیرون دادم . نگاهی به بچه ها انداختم . همه مایوسانه به گوشه ای نگاه میکردن . همه به این فکر میکردن که خودشونو فدا کنن ، یا کسی براشون فدا شه؟ تصمیم گیری خیلی سختی بود . میدونستیم که اگه با اون بنگیم جون سالم به در نمیبریم . هر کس داوطلب میشده حتما میمرد . انگار وجود آدم دوتا شده بود ... قسمتی میگفت : برو . تو همون داوطلبه هستی ... تو میتونی ... و قسمت دیگه ای میگفت : من جونمو دوست دارم ... نمیخوام بمیرم ...
میدونستم که دو بخش وجود همه همینجوری با هم درگیرن ....میخواستم حرکتی به لب هام بدم و بگم : من حاضرم! 
اما صدایی زود تر از چیزی که من حرفی بزنم گفت : من باهات میجنگم!
هوراااا /^0^/
بالاخره مخم راه افتاد /^0^/
از همه ی اونایی که ایده دادن ممنون /^-^/
این قسمت کم تر و چرت تر شد متاسفانه =...=
قسمت حتما جبران میکونم *...* 
زود تر هم میذارمش *...*
30 نظر ^^



♥کامنت ها♥: هام ... بوگو /*0*
استیکر: انیمه ? ارواح کابوری ? رمان انیمه ای ?
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 خرداد 1397 04:20 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی

.