Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *15*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *15*


دوشنبه 18 تیر 1397♦ 10:16 ق.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رسید که باید اعترافی کنم 
 از گذشته ی خودم میترسم 
 مثل گلی سوخته در سپیده دم 
 به دنبال بارانی که نباریده ، 
 و در خواب ابدی فرو رفته 
 تاریکیِ تلخ داره وسوست میکنه 
 و چشماتو غرق در گناه میکنه 
 و تو رو به اعماق تاریکی میبره 
 این یه دروغه یا یه خواب؟ 
 آیا امروز روز موعوده؟ 
 آیا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گل همیشه بهار آواز مرگ میخونه 
 و به آرومی شکوفه میزنه 
 و به تنهایی سیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 

آنچه گذشت :

یو برای مبارزه با اون دختر رفت و ما هم شش نفره دور هم نشستیم تا قسمتی از حقیقت رو پیدا کنیم . ما به این نتیجه رسیدیم که هارو خواهر کوچکتره و مدیر مدرسه یعنی همون اوماسا . پونزده سال پیش هم خواهر بزرگتر جلوی چشمای الی مدیر بیمارستان رو میکشه . از این طرف یو تا لحظات آخر با اون دختر میجمگه اما لحظه ای که در شیشه ای باز میشه اون دختر چاقوی خودش رو توی گلوی یو فرو میکنه ... 

این قسمت :

پشت به در نشسته بودم . به محض شنیدن صدای در از جام بلند شدم و به سمت بیرون جهیدم . احساسی داشتم که میگفت "یو هنوز زندست" اما وقتی چشمم به یو که چاقویی تا ته توی گلوش فرو رفته بود فهمیدم که چه حس بیخود و بیجایی داشتم . نفس ها توی سینه ها حبس شده بود . خون شرشر از بدن یو پایین میومد و روی زمین میریخت . دختر نگاهی به ما انداخت و گفت : فقط چند ثانیه! فقط چند ثانیه!!

عصبانیت همه رو برانگیخت . آیومی به سمت یو دوید و بدن بی جون یو رو توی بغلش گرفت و جیغ خفیفی کشید و شروع به گریه کردن کرد . یومیکو دستای ارزونش رو از جلوی صورتش کنار برد و گفت : عادلانه نیست! کاوایی نیست! تو گفتی اگه به موقع حقیقت رو بفهمیم یو زنده میمونه!

دختر دست به کمر شد . آهی کشید و گفت : آه! نمیخوای بگی که میتونستی آدمی که اعضای بدنش جابه جا شده رو همچین موقعیتی زنده نگه داری!

سکوتی کرد و ادامه داد : خــوب به بدنش نگاه کن! بیا فرض کن هنوز زنده بود . واقعا زنده بودن اون به چه دردی میخورد؟!

حرف هاش واقعا ظالمانه بود . امـا تا حدودی هم راست بود . بوی تعفن فضا رو پر کرده بود . بوی خون . تکراری بود اما هنوزم حالمو به هم میزد . سرمو پایین انداختم و هیچ واکنش خاصی نشون ندادم . ینی در واقع نمیدونستم که چه واکنشی باید نشون بدم ، چیکار باید کنم چجوری باید غم بی اندازه ای که توی دلم بود رو نشون بدم . میدونم که نباید این حرف رو بزنم اما ... اما همه ی ما میدونستیم که شانسی نداریم . الان مرحله ی سوم هم به اتمام رسیده بود . از این به بعد فقط دو مرحله میمونه . فقط داشتم به این فکر میکردم که اگه تو هر دو مرحله یه قربانی بدیم در آخر یه نفر ، یه آدم زنده میمونه و اگه این طور بشه بازی به نفع ماتموم میشه . حداقل تین تنها امیدیه که دارم . حداقل دلم به این خوش هست که آخرش ما برنده ایم . حداقل حقیقتی که پشت دیوار های خراب این مدرسه پنهان شده رو میفهمیم و کمابیش به بقیه هم میفهمونیم .

 سکوت سنگینی بود . بچه ها بی صدا گریه میکردن و اشک های سرد و پر از اندوهشون روی کاشی های زمین میریخت . اون دختر هم چیزی نمیگفت . مدتی سکوت برقرار بود تا این که صدایی سکوت رو شکست : نــــــانــــدوکـــــســـــــه -.-

آیومی اولین کسی بود که به صدا واکنش نشون داد . به سرعت به سمتش برگشت و گفت : کـورو سـان!!!!

همه به سمت کورو برگشتیم . موهای آبی آشفته و چشمای گود و کمری خمیده . خمیازه ای کشید و گفت : این چه نگاهیه؟ :|

قبل از این که کسی چیزی بگه دختر خنده ای سر داد و گفت : یه کابور دیگه!!!

کورو نگاه معنا داری به دختر انداخت و گفت : به چی داری میخندی؟ :|

دختر خندشو خورد و گفت : هیچی!

مکثی کرد و ادامه داد : وقت مرحله ی بعدیـ ...

جرمی بلند گفت : صبر کن!

دختر نگاهشو به سمت جرمی برد و سرش رو کمی خم کرد . جرمی پرسید : تو خواهر بزرگتری نه؟!

دختر زمزمه وار جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه گفت : برا چی میپرسی؟!

جرمی ادامه داد : برای چی از کشتن دانش آموزا لذت میبری؟! این کار چه نفعی برات داره؟! میخوای خواهرتو زنده نگه داری؟! آره؟! با قربانی کردن هزاران آدم میخوای مرده ای رو که قبلا مرده رو زنده نگه داری؟!

دختر سکوت کرد . سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت فقط چند قدم از ما فاصله گرفت و با دستش کلاه شنلش رو جلو تر آورد . جرمی بند تر گفت : جواب بده!

دختر با لحن آرومی شروع کرد . با هر حرف آروم آروم به عقب میرفت : تو از کشتن آدما چی میدونی؟! میدونی ریختن خون کسی چه حسی داره؟! میدونی فرو کرد چاقو توی گوشتشون چه حسی داره؟! میدونی صدای خرد کرد استخونای کسی چه حسی داره؟! میدونی دیدن جیغ و داد هاشون ، ناله هاشون ، التماس برای بخشیدن زندگیشون ... میفهمی شنیدن اینا چه حسی داره؟! میفهمی یه عمر با یه کوه جسد زندگی کردن چه حسی داره؟!

مکثی کرد و گفت : تو از کشتن آدما چی میدونی؟! –با صدای بلند تر- تو از کشتن آدما چی میدونی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

زبونمون بند اومده بود . نمیدونستیم چی بگیم . چند لحظه سکوت کرد و گفت : فک کردی از کشتن آدما لذت میبرم؟! فک کردی خوشم میاد این کارو کنم؟!

یوکی زیر لبی پرسید : پس چرا ... ؟

دختر کمی عصبانی شد و بلند تر از حد معمول گفت : چون مجبورم! چون مجبورم! چـون مجــبــورم!!! شما ها نمیفهمید ... شماها هیچّی نمیفهمید ... هیچّی نمیفهمید!!!

کورو زیر لبی گفت : بلا به دور ...

صدای آزاد شدن گازی شنیده شد ... چشمام سیاهی رفتن ... سرم گیج میرفت ... و بعهدش دیگه هیچی ...

 

- شیدو! پسره ی احمق!! چن دفه دیگه باید بگم خودتو پرت نکن روی تخت من؟!

- من احمق نیستم! من احمق نیستم!

- تو چرا نمیفهمی احمق؟! از روی تختم گمشو کنار! شیدو ی احمق!

این اسم بار ها و بار ها توی ذهنم تکرار شد ... "شیدو" ... شیدو ... شیدو شیدو شیدو ...

شیدو ... اسم آشناییه .. ولی ... نمیدونم اون کیه ... شیدو کیه؟! شیدو کیه؟!

قسمتی از افکار خودم رو میدیدم . افکاری که از ذهنم رد میشدن و نمیتونستم کنترلشون کنم ...

- باکا ... هیچوقت به حرف من گوش نمیده ... مامان گفت دیگه بهش نگم احمق ... آخه پس چی بگم؟! یه چیز رکیک ... یه چیزی که عصبانیتمو خالی کنه ...

- بیشعو؟! نه نه ... هـــآم ... کثافت ... نه اینم نه ... آشغال؟! اینم که خزه ... عوضی؟! اوف اینم به دلم نمیشینه ... یه چیز خلاقانه باید باشه ... بذار ببینم ... آهّـــآن!!! فهمیدم! بکاع!!

اوه ... بکاع! ... یادن رفته بود ... یادم رفته بود بکاع برای کی ساخته شده بود ... شیدو ... آره به خاطر شیدو بود ... شیدو ی بکاع!

 

صدای مرغ های دریایی و موج های دریا رو به وضوح میشنیدم . روی زمین خشک و چوبی افتاده بودم که به شدت بوی نمک دریا رو میداد . عضلات کمرم کمی خشک شده بودن و سرم درد میکرد . بوی دریا همیشه حال و روزم رو به هم میریخت . مِن مِن کنان از جام پاشدم . کمی به اطراف نگاه کردم . کورو با چشمای باز یه گوشه افتاده بود و با یوکی که کنارش نشسته بود حرف میزد . دری رو به بیرون یه گوشه بود که پنجره ی گردی داشت . الی رو به روی در ایستاده بود و متفکرانه بیرون رو نگاه میکرد . نفس عمیقی کشیدم و کش و قوصی به خودم دادم . اتاقی بود که کفپوش چوبی و دیوار های چوبی ای داشت و زیر انداز حصیری و پوسیده ای کف اتاق بود . راه پله ای هم رو به بالا داشت . همین طور که به اطرافم نگاه میکردم جرمی با لحن کش داری گفت : چیییـــز جان بالاخره بیدار شدی .

نگاه خوف انگیزی بهش انداختم و بدون توجه به حرفش گفتم : ما کجاییم؟!

الی بدون این که نگاهشو از پنجره برداره گفت : فانوس دریایی .

پرسشگرایانه گفتم : فانوس دریایی؟!

جرمی با حالت خاصی گفت : آه! فک کنم خواسته مراحل آخر با خوشی بگذرونیم! فک کن وقتی میریم کنار دریا و دخترا با پوشیدن مایو های چین دار و رنگی این مرحله رو برام تبدیل به بهشت میکنن و بعدش ... وقتی که خورشید در حال غروبه و احساسات داغ و عطشِ ...

الی به تندی گوش جرمی رو پیچوند و گفت : جلو تر از این نرو! تازه در هم قفله نمیشه بیرون رفت =_=

جرمی چشماشو روی هم فشار داد و گفت: آییییی!!!! تاتا درد میکنه!

پرسیدم : تـا تـا؟!

نگاه جرمی سنگین شد . سرش رو کمی به پایین خم کرد و گفت : نه هیچی ...

بعدشم از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد . منم سر پا ایستادم و گفتم : خوب قراره چیکار کنیم؟!

یوکی صحبت جذاب و فوق التندش رو با کورو قطع کرد و گفت : هنوز نمیدونیم . ینی هنوز معلوم نیس .

یومیکو از صندلی چوبی ای که روش نشسته بود پاشد و گفت : من فک میکنم باید از اون راه پله هه بالا بریم . به نظر میاد اونجا چیزی باشه .

کورو خمیازه ای کشید و گفت : ناندوکسه -.- نمیشه همین جا بگیریم بکپیم؟! هر وقت خبری شد خوب خود دختره ندا میده دیگه ...

آیومی که زیر زیرکی گوشه ای رو نگاه میکرد گفت : آ آ آمممم فک کنم پیشنهاد کورو سان هم خوبه ... ینی چیزه منم ... آره دیگه منم فک میکنم بهتره که ... بهتره که همین جا بمونیم ...

یومیکو نیشخندی زد و از پشت تنه ی آرومی به آیومی زد و با شیطنت گفت : عجب! پس تو هم فک میکنی اینجا بمونیم بهتره؟!

چشمکی به من زد . بلافاصله متوجه منظورش شدم نشخندی زدم و به سمت آیومی رفتم و آروم تو گوشش گفتم : میخوای به جرمی بگم توصیفاتش رو ادامه بده؟!

آیومی به آرومی "هــی" کشید و از من و یومیکو فاصله گرفت و بلند گفت : این طور نیستتتت!!!!>___<

اینو که گفت من و یومیکو دیگه نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم و شروع کردیم به قهقهه زدن! الی وسط بحث اومد و گفت : میشه تمومش کینین؟!؟!؟!

یومیکو در حالی که اشک گوشه ی چشمش رو پاک میکرد گفت : چشم چشم الان تمومش میکنیم

یوکی گفت : به حد کافی وقت تلف کردیم بهتره دیگه بریم!

خودمو جم و جور کردم بقیه هم همینطور . به سمت پله ها رفتیم . پله ها چوبی بودن و نم برداشته بودم . وقتی روشون قدم میذاشتم فرو رفتنشون رو حس میکردم . راه پله کمی تاریک بود اما باز هم میشد راه رفت . آخر راه پله به اتاقی ختم میشد که بوی نمک دریا توش تند تر بود . اتاق مربعی بود و تهش دوتا در بود که به سفید رنگ آمیزی شده بود و حسابی رنگ و رو رفته و خراب بود . کورو خمیازه ای کشید و گفت : حالا که چی؟ :|

دختر شروع به حرف زدن کرد : این هم از مرحله ی چهارم! 

زیر لبی بهش فوش دادم ... مرحله ی چهارم و کوفت :/ ادامه داد : دوتا در تو این اتاق هستن که هر کدوم اینا به بیرون این فانوس میرسن! کاری که شما باید بکنین اینه که دو گروه بشین و هر گروه داخل یه در بره!

یوکی حرفشو ادامه داد : و حتما یکی از این درا خطرناک تر از اون یکی هست؟!

دختره : الته هر دوتاشون پر از چیزای خطرناک هستن! بستگی به خودتون داره! 

نفس عمیقی کشیدم و  رو به بچه ها گفتم : اون میدونه اگه کنار هم باشیم قربانی نمیدیم پس سعی میکنه یه جورایی از هم جدامون کنه . چندش آوره!

یومیکو با حالت شک داری گفت : اگه هممون تو یه در بریم ، خب چه اتفاقی میوفته؟! ینی مثلا اون چیکار میکنه؟!

دختر قهقهه ای سر داد و گفت : احمق فرض کردین؟! تمام مدت همتونو زیر نظرم دارم کلا هر کاری میکنین میبینم! اگه از قانون بازی سر پیچی بشه در خروجی رو میبندم همین طور در ورودی رو! اینجوری برای همیشه توی اون اتاق گیر میوفتین!

پوزخندی زدم و گفتم : عه جدی؟! -درو رو نشون دادم- همچین در قراضه ای که با یه تنه میشکنه!

دختر : ای بابا! اینجا دنیای فراموش شدست یادت رفته؟! همچین کاری نمیتونی کنی! نمیتونی چیزی رو بشکنی یا خراب کنی! قک کردی دست خودته؟!

بلند تر گفتم : این دنیای فراموش شده چیه؟! فک نمیکنی وقتشه که بهمون توضیح بدی؟!

دختر : عـام فک کنم نیازی به توضیح نداشته باشه! دنیای فراموش شده ، دنیاییه که فراموش شده! 

چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد : خوب دیگه بسه! وقتشه که گروهاتونو انتخاب کنین! تا یادم نرفته بگم که توی هر گروه باید یه دونه آدم باشه! منظورم اینه که نمیشه یه گروه فقط کابور باشه! 

این هم از این قسمت ^~^ 

یع کم ویژه بود این قسمت 

45 نظر *.*

و این که ... ._. 

لطف کنین دیگه حدس نزنین این جوری کل داستان اسپویل میشه خا :))

 


   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی


ساخت کد آهنگ