Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *16*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *16*


پنجشنبه 11 مرداد 1397♦ 03:15 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رســـیـــد کــه باید اعترافـی کنم 
 از گــــذشـــتـــه ی خــودم میـترسم 
 مــثـل گــلــی سـوخـتـه در سپیده دم 
 بــه دنـبـال بـــارانــی کـه نـــبـاریده 
 و در خـــــواب ابــــدی فــــرو رفـته 
 تاریــکــیِ تـلـخ داره وسـوسـت میکنـه
 و چــشــمــاتــو غـــرق در گناه میکنـه
 و تو رو به اعــمـــاق تــــاریـکی میبره 
 ایـــــن یــــه دروغـــه یـا یه خـواب؟ 
 آیـــــــا امـــــــروز روز مـــوعــوده؟ 
 آیــا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گـل هـمـیـشـه بهار آواز مرگ میخـونـه 
 و بـــه آرومـــی شــکـــوفـــه میـزنه 
 و بـــــه تــنــهــایــی سـیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
وارد مرحله ی چهارم شدیم . یو تو مرحله ی قبلی مرد اما من مطمئنم که این آخرین مرگمونه ، حداقل امیدوارم . مرحله ی چهارم توی یه فانوس دریاییه . دوتا در توش هست و قراره که دو گروه بشیم ، هر گروه وارد یه در میشه و گروهی که جون سالم به در برد ، از این مرحله هم بیرون میره . ما فک میکنیم که "هارو" همون اوماسا یا مدیر مدرسست ...
این قسمت :
راهرو ی تاریک و نموری بود و بوی دریا لحظه لحظه بیشتر به مشام میرسید . با این که تاریک بود ، اما دید داشتم . من ، جرمی ، آیومی و کورو یه گروه شده بودیم و با قدم های سنگین و بدون این که کسی چیزی بگه به جلو حرکت میکردیم . تمام فکرم پیش بقیه بچه ها بود . یوکی و الی و یومیکو سه نفری یه گروه رو تشکیل میدادن . همش به این فک میکردم که اونا در چه حالن؟! راستش واقعا از این وضعیت خسته شدم . شاید استفاده از کلمه ی "خسته" اینجا به نظر مسخره بیاد اما در دسترس ترین کلمه ی ممکن برای توضیح حالمه . نفس عمیقی کشیدم . هوای نم دار و نمکی ریه هامو آزار میداد . نیم نگاهی به آیومی انداختم . پشت کورو حرکت میکرد . کتش رو از پشت گرفته بود تا مارو گم نکنه . گرچه که من فک میکنم فقط دوست داشت این کارو کنه . پس از مدت ها حرکت به جلو جرمی گفت : ببینم حس نمیکنین هوا داره گرم تر میشه؟!
هوفی کردم و گفتم : موافقم ... بوی وحشتناکی هم داره میاد . دارم خفه میشم .
رفته رفته کل فضا بوی خاصی میگرفت . یه چیزی شبیه سرکه . محیط بسته بود و هوا خفه . به سختی میشد نفس کشید . اتاق بدون دری جلومون بود که چراغش روشن بود اما نور ضعیفی داشت . آیومی بدو بدو به سمت اتاق رفت . وارد شد و گفت : وایی اینجا دیگه کجاست؟!
ما هم به سرعت داخل رفتیم . سالن عریضی بود که تهش به در چوبی کهنه ای ختم میشد . زمینش با کاشی های مربعی بزرگ -تقریبا نیم متری- پوشیده شده بود که کدر و رنگ و رو رفته بودن . جای بعضی از این کاشی ها خالی بود . مثل چاهی که حداقل 20 متر عمق داشت . کورو خمیازه ای کشید و گفت : حالا چی؟! 
صدایی اومد : بهتون توضیح میدم! 
آیومی با قیافه ی تو هم رفته کنار چاه عمیقی که جلوی پاش بود چمباتمه زد و گفت : ازمون انتظار داری با این چیکار کنیم؟! 
جرمی با لحن خاصی گفت : آه! ترجیح میدادم چیز جان هارو توی آب دریا ببینم نه اینجا!
دختر اهم اهمی کرد و گفت : میبینین چقدر داخلشون عمیقه؟! داخل این چاه ها پر از یه جور اسیده! از بوش خوشتون اومد؟!
آیومی : ا... اسید؟!
دختره : البته! هر کسی بیوفته توش دیگه راه فراری نداره کل پوست و استخونش توی اون مایع نفرت انگیز حل میشه! 
دست به سینه شدم و گفتم : فکر میکنم این مرحله یه چیزی بیشتر از رد شدن از کنار جای کاشی های خالیه مگه نه؟!
بریده بریده خندید و گفت : اصطلاح درستش چاهه! و در ضمن خوشحالم که زبون همو خوب میفهمیم!
کورو دوباره خمیازه کشید : نمیشه بگیریم بکپیم همین جا؟!
سه نفری برگشتیم سمتش . کورو کلاهشو کمی عقب برد و گفت : خب ظاهرا که نمیشه '_'
آیومی کمی تو فکر فرو رفت و گفت : خب توی این مرحله دیگه چه خبره؟! 
دختر گفت : اون خط قرمز رو جلوی پاتون میبینین؟!
نگاه هممون به اون خط قرمز رفت که حداکثر یه کم پشتش وایستاده بودیم . دختر ادامه داد : ازاون خط تا در خروجی حدودا 25 متر فاصله هست! از وقتی که پاتونو از اون خط اون طرف تر بذارین ، تیغه ها از دیوار های دو طرفتون شروع به تاب خوردم میکنن! 
جرمی جوری که داره با خودش حرف میزنه گفت : لعنتی ... یاد مرحله ی اول می افتم ....
***اون طرف***
یوکی ، یومیکو و الی یه گروه شده بودن . دری که اوناتوش رفته بودن به سالن طویل کوتاه و کم نوری ختم میشد که سوزن و قندیل های تیزی از سقف و زمینش بیرون زده بود که مایع سوزاننده ای به نوکشون مالیده شده بود . اونا مجبور بودن از لای اون تیغ و قندیل ها عبر کنن بدون این که جاییشون با اونا برخورد کنه ...
***این طرف***
کورو تا جایی که میتونست چشماشو باز کرد تا بهتر ببینه . بعدش دستاشو از جیبش درآورد و کش و قوسی به خودش داد . کاری که از کورو کمی بعید بود :/ همینطور که داشت میگفت : ناندوکســه -.- بیاین سریع تمومش کنیم دیگه ... پاشو اون طرف خط گذاشت همین که پاشو اون طرف گذاشت از سقف تیغه های بزرگی آوزیرون شدن که توی هوا تاب میخوردن و به چپ و راست میرفتن . از طرفی از دو دیوار طرافمون تیغه های بلندی که مثل دریل به خودشون میپیچیدن بیرون اومدن به طوری که هر لحظه فرو میرفتن و دوباره بیرون میومدن . کورو با دیدن این صحنه هوفی کرد و گفت : خب انتظار کمتری هم نمیرفت ...
با شیطنت به آیومی نگاه کردم و گفتم : فک میکنم بهتره دونفر دونفر حرکت کنیم اینجوری احتمال این که زخمی شیم کمتر میشه .
آیومی که متوجه منظورم شده بود با سر و صدا گفت : هوی هوی! این کار چجوری میتونـ....
دست جرمی رو گرفتم و گفتم : خب برو که رفتیم گریچ! 
جرمی زیر لب گفت : گریچ ... ؟!
آیومی لپشو پر باد کرد و با چهره ی خاصی نگاهم کرد . منم تنها کاری که کردم این بود که نیشخندی زدم و زبونمو براش بیرون آوردم 
هر کدوممون به دوجهت مخالف رفتیم تا به هم برنخوریم . شاید 25 متر در نگاه اول خیلی آسون بود اما حرکت تیغه ها و وجود چاه ها کارمونو خیلی سخت میکرد . بعضی وقتا مجبور بودیم مدت طولانی ای رو روی یه کاشی بمونیم . حرکت دونفری ایده ی خوبی بود . چون یه جورایی میتونستیم مواظب شریک خودمون باشیم . با هر سختی از که هست ، از روی چاه ها پریدیم و تیغه ها رو جاخالی دادیم . حدودا چند کاشی با در فاصله داشتیم که به هم رسیدیم . چهار نفری روی کاشی وایستاده بودیم که سمت راست و جلوش چاه بود . حس میکردم آخرای راه تعداد چان ها بیشتر شده بود . چند ثاینه سر جامون وایستادیم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : هوف داره تموم میشه ...
کورو : آره به امید خدا -.-
وقتی کورو اینجوری با خستگی حرف میزد دلم میخواست بزنم لهش کنم :| چون اصلا با تصوراتم جور نبود -.- 
جرمی اطرافشو و تیغه های درحال حرکت رو نگاهی انداخت و گفت : دو قدم دیگه مونده! لفتش ندین بیاین سریع رد شیم! 
منتظر موندیم تا تیغه بره اون طرف . حرکت تیغه ها سریع و یکنواخت بود اما با این حال بازم باید منتظر فرصت مناسب میشدیم . آیومی و کورو هنوزم دستای همو گرفته بودن . البته اشاره کنم جرمی هم دست منو ول نمیکرد  آیومی به آرومی گفت : حالا...!
و همون لحظه ای که تیغه از جلوی چشماش کنار رفت به جلو پرید و کورو هم پشت سرش کشیده شد . آیومی به کاشی جلوش توجه نکرده نبود . کاشی ای اوجا نبود ... جلوی پای آیومی ، جایی که میخواست روش بپره ... چاه بود!! 
دیگه برای پشیمونی دیر شده بود . اون لحظه مثل چند ساعت طولانی شد . چشمای آیومی رفته رفته از حدقه زد بیرون . همون لحظه جرمی دستمو ول کرد و با شتاب به آیومی تنه زد و اونو روی کاشی کناری پرت کرد به طوری که آیومی روی کورو پرت شد () . تیغه ای که رفته بود اون طرف ، دوباره باسرعت برگشت و محکم توی شکمش فرو رفت و از کمرش بیرون زد . چون به یک باره از دهن جرمی بیرون زد و وقتی تیغه یه بار دیگه تاب خورد ، بدنش داخل چاه پرت شد . صدای افتادن چیزی داخل آب از چاه شنیده شد بعدش ، جیغ و داد های جرمی از داخل چاه طنین مینداخت و انعکاسش به ما میرسید . توی اسید غلط میزد و داد میزد به تندی بوی گوشت و رفته رفته بوی استخونش که داخل اسید حل میشد به مشاممون رسید اما تا مدت ها جیغ هاش ادامه داشت . زمانی که ناله هاش ضعیف تر شده بود آیومی به سمت لبه ی چاه رفت داد زد : جـــــرمی-ســــان! 
رفته رفته بیشتر خم میشد و بلند تر داد میزد . کورو از پشت اومد آیومی رو بلند کرد و به تندی گفت : این کارت چیزی رو حل نمیکنه! اون گفت کسی که پرت شه داخل چاه راه خروجی نداره! همینجوری ادامه بدی خودتم پرت میشی داخل!
اینم از این -.-
45 نظر -.-
#قسمت_ویژه_


   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی