Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *18*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *18*


سه شنبه 6 شهریور 1397♦ 03:08 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رســـیـــد کــه باید اعترافـی کنم 
 از گــــذشـــتـــه ی خــودم میـترسم 
 مــثـل گــلــی سـوخـتـه در سپیده دم 
 بــه دنـبـال بـــارانــی کـه نـــبـاریده 
 و در خـــــواب ابــــدی فــــرو رفـته 
 تاریــکــیِ تـلـخ داره وسـوسـت میکنـه
 و چــشــمــاتــو غـــرق در گناه میکنـه
 و تو رو به اعــمـــاق تــــاریـکی میبره 
 ایـــــن یــــه دروغـــه یـا یه خـواب؟ 
 آیـــــــا امـــــــروز روز مـــوعــوده؟ 
 آیــا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گـل هـمـیـشـه بهار آواز مرگ میخـونـه 
 و بـــه آرومـــی شــکـــوفـــه میـزنه 
 و بـــــه تــنــهــایــی سـیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت :
مرحله ی آخر ، خونه ای سوخته و درب و داغون بود که به نظر میومد خونه ی اون دوتا خواهر بوده باشه . به هر حال منو یومیکو وارد حیاط شدیم اما بقیه نمیتونستن از در رد بشن . همون موقع اون دختر اومد ...
این قسمت :
نفسمو بیرون دادم و با حالت کلافگی برگشتم سمتش و گفتم : دوباره پیدات شد ...
ریز ریز خندید و گفت : از دیدنم خوشحال نشدی؟ 
یومیکو بحثو عوض : چرا بقیه نمیتونن از خونه بیرون بیان؟!
دختر دست به سینه شد و گفت : خوب معلومه! چون خاصیت این مرحله همینه!
اصلا حس خوبی به این قضیه نداشتم . ناخو آگاه اخمام تو هم رفتن و گفتم : این چه معنی ای میده؟!
دختره "هــــوم" بلندی کرد و گفت : مگه اونا کابور نیستن؟! 
من: خب که چی؟!
دختره : برای این که مزه ـش بیشتر بشه این کارو کردم! این مرحله کابورا هیچ کاری نمیتونن کنن جز این که بشینن و بازی کردن شما رو ببینن!
آیومی مشت محکمی به دیوار نامرئی ای که جلوش بود زد و گفت : ینی چی؟! این کار ینی چی؟!
دختر بدون اهمیت به حرفای آیومی شروع کرد به توضیح دادن این مرحله . به دیوار بلندی که توی انتهای حیاط بود اشاره کرد و گفت : شما تا هر جایی که بخواین میتونین پیش برین . توی این مرحله شما باید با من قایم موشک بازی کنین! من همین جا چشم میذارم و شما میتونین برین هر جا که میخواین قایم شین! اگه من پیداتون کردم ، همون جا یه مبارزه ی کوچولو با هم میکنیم!
یومیکو در ادامه ی حرفاش پرسید: و اگه نتونی پیدامون کنی ... ؟!
اون دختر گفت : خب ، اگه بدون این که من متوجه بشم ، یا حداقل زود تر از من بتونین از جایی که توش قایم شدین بیرون بیاین و به اینجا برسین اون موقع برنده شمایین و این مرحله تموم میشه! -زیر لبی ادامه داد- گرچه که شک دارم بتونین همچین کاری کنین ... 
چند ثانیه مکث کرد و گفت : اوخ اوخ داشت یادم میرفت! تا شعاع دو متری من نمیتونین قایم شین ..
با بیتفاوتی پرسیدم : مثلا اگه بشیم میخوای چیکار کنی؟ 
دوباره "هـــوم" بلندی کرد و دستشو روی کیف کمریش کشید و گفت : اون وقت مجبورم یه کم سخت بگیرم ... میدونی که هیچی به اندازه ی یه حمله ی غافلگیر کننده خطرناک نیست ...
یومیکو گفت : حالا حالا ما از کجا باید بدونیم که تو نمیزنی زیر قولت؟!
دختره : ینی چی؟!
یومیکو : خب اگه تو به ما بگی که چشم گذاشتی ولی چشماتو نبسته باشی چی؟! اگه از همون اول بدونی که ما کجا قایم شدیم چی؟!
دختر چند قدم به سمت خونه و بچه ها برداشت و رو به اونا گفت : پس این دوستاتون اینجا چیکاره ان؟!
ناله های کورو رو شنیدم که میگفت : لعنتی من میخوام بخوابم =_=
آیومی نیم نگاهی به کورو انداخت اما چیزی نگفت .
دختر به سمت ما برگشت و گفت: خب! چن دیقه بهتون وقت میدم که فک کنین بعدش چشم میذارم!
دست یومیکو رو کشیدم یه گوشه و گفتم : چیکار کنیم؟!
دستاش میلرزید . سرد بودن سرشو انداخت پایین و گفت : خب ... فقط فک میکنم بهتره با هم باشیم ...
هوفی کردم و گفتم : ولی ... اگه تو دو جهت مخالف قایم بشیم بهتر نیست؟!
یومیکو: درسته ... اون جوری حداقل یه نفر زنده میمونه ولی ... ولی آخه ... 
کمی مکث کرد و ادامه داد : نمیتونم ... میترسم ... تنهایی نمیتونم ...
شایدم حق با اون بود . نمیتونستم تو همچین موقعتی تنهاش بذارم . پیشونیمو خاروندم و گفتم : باشه با هم یه جا قایم میشیم . 
تا تونستیم دور شدیم . جایی نزدیک دیوار بزرگ ، پشت یه درخت قایم شده بودیم . دور درخت بوته های خشکیده ی زیادی بود و به نظر میومد جای بهتری برای قایم شدن باشه . نیم خیز لای شاخ و برگ بوته نشسته بودیم و منتظر بودیم که اتفاقی بیوفته . هر ثانیه که میگذشت احساس هیجان توی قلبم بیشتر میشد . هر آن حس  میکردم یکی قراره از پشت بپره روم و با صدای گوشخراشی بگه "شما باختید!" یه لحظه هم نمیتونستم از فکر این که تمامی کار هایی که تا حالا کردیم، بی ارزش بوده دربیام . اگه همه ی کسایی که تا حالا زا دست دادیم مرگشون بی دلیل و بی هدف بوده باشه چی؟! اگه همشون بی خود مرده باشن چی؟! چی میشه اگه ما نتونیم این بازی رو ببریم؟! اگه اون مارو پیدا کنه ، اگه مبارزه ای که حرفش رو میزد رو ببیازیم ، اگه من و یومیکو هم بمیریم ف اگه قربانی بشیم ... اون موقع چی؟! اون وقت چی؟! 
این سوالا پی در پی و بدون مکث توی ذهنم تکرار میشدن . اون قدر سریع که فرصت فکر کردن به جوابشون رو پیدا نمیکردم . باد نه چندان شدیدی میومد و لای برگ های خشکیده ی درختا میپیچید و هوهو میکرد . یومیکو گفت : باید منتظر بمونیم تا پیدامون کنه؟
نگاهی بهش انداختم . شرایط سختی بود . اگه یه جا مینشتیم، ممکن بود بیاد و پیدامون کنه پس باید حرکت میکردیم . اما اگه اون زود تر از ما میرسید چی؟ اگه بازی رو میباختیم چی؟ 
بعد از چند لحظه سکوت گفتم : بیا آروم آروم حرکتمونو شروع کنیم . 
خیز برداشته شروع به حرکت کردیم . یومیکو پشت سرم حرکت میکرد . قسمتی از حیاط بود که درخت نداشت . زمین خالی ای بود که چمن هاش خوب اصلاح شده بودن اما با این وجود خشکیده بودن . تا به اون نقطه رسیدیم ، اون رو روبه روی خودمون دیدیم! 
کلاه شنلش رو کمی عقب برد و گفت : اویا! چه اتفاقی!
خب... کاری برای انجام دادن نبود . تنها چیزی که توی ذهنم تداعی میشد، جمله ی "ما میمیریم" بود . بلند شدم و کمرمو صاف کردم . زیر لبی گفتم : معلوم بود پیدامون میکنی . به هرحال این بازی توئه و مطمئنا به نفع تو!
اما صدام اونقدر بلند نبود که کسی جز خودم بشنوه که چی گفتم . یومیکو هم پشت سرم بلند شد و دستای لرزونش رو به سمت دستم برد . چشمای براقش داشتن داد میزدن "من میترسم!" یا شایدم  "من نمیخوام بمیرم!" نفس عمیقی کشیدم . لبخند مصنوعی ای زدم و گفتم : قوی باش!
دختر چاقوی دو لبه ی تزیین شده ای از زیر شنلش بیرون آورد و با نارضایتی گفت : دیدی چی شد؟ً فقط همین یه دونه برام مونده! 
همچنان که تیغه ی براقشو لمس کرد و چند قدم به سمت ما اومد و پرسید: شروع کنیم؟!
به سرعت گفتم : صبر کن! این ناعادلانست1 تو اسلحه داری ولی ما دست خالی هستیم! نمیخوای بگی که میخوای با جرزنی برنده شی؟!
ادای فکر کردن درآورد و دوباره "هــــوووووم" طولانی ای کرد و گفت : خب عوضش توعم کابور داری ... 
هـا! راست میگفت من یه هویت دوم دارم! قبل از این که بهم فرصت انجام کاری رو بده ، یه چاقوی دو لبه ی دیگه پرت کرد جلوم و گفت : بیا از این استفاده کن! حالا دیگه برابر شدیم! 
گارد گرفت و ادامه داد : شروع کنیم؟!
چاقو رو برداشتم و گفتم : باید با هیتومی حرف بزنم!!
فضای سفید ... آخرین بار کی اینجا بودم؟! به هیچ وجه یادم نیست! حتی نمیدونم آخرین بار کی با هیتومی حرف زدم. به هر حال اون الان جلوی روم نشسته بود و با دستای ظریف و کوچولوش عروسکشو بغل کرده بود . قبل از این که حرفی بزنم به تندی گفت : پارسال دوست امسال آشنا! آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده که یادت افتادم؟!
با بیحالی گفتم : این حرفای قلمبه سلمبه اصلا به اون قیافه ی بچگونت نمیاد!
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید : نمیدونم تو منو چی میبینی اما اینو بدون که اون بچه ای که به نظر میاد نیستم! تو منو نمیشناسی!
سرمو تا حد توانم بالا دادم و با نارضایتی گفتم : درسته ... من واقعا هیچی از تو نمیدونم . با این که هویت دوممی ... به نظر میاد بقیه ی کیگالومی ها رابطه ی بهتری با کابوراشون دارن ...
بلند شد و بالای سرم ایستاد و گفت : نیومدی که این حرفا رو بزنی نه؟!
خودمو جم و جور کردم و صاف نشستم و گفتم : راستش خودمم نمیدونم برای چی اومدم ... چه حرفی باهات دارم ...
دوباره رو به روم نشست و گفت : هر چی باشه میشنوم .
بی مقدمه شروع کردم : فک میکنم قراره بمیرم ...
یه ابروشو بالا داد . قیافش جوری بود که انشار شتاقه ادامه ی حرفم رو بشنوه . نفسی تازه کردم و ادامه دادم: مرحله ی آخریم ... الان فقط من و یومیکو باقی موندیم . بقیه ی بچه ها مردن و کابوراشون توی خونه گرفتار شده . الان باید با چاقوی دولبه ای که بهم داده شده با اون دختر بجنگم .
هیتومی پرسید: اون دختر؟!
گفتم : آره . همونی که این بازی رو برامون تدارک دیده . باعث و بانی مرگ همه ی بچه ها اونه و الان .. احتمالا باعث مرگ منم قراره باشه!
میدیدم که سعی میکنه خودشو کنرل کنه . ریز میلرزید جوری که چیزی یادش اومده باشه . سرشو آروم تکون داد و گفت : و این دختر کی هست؟!
هوفی کردم و گفتم : اگه میدونستم کیه که "دختره" صداش نمیکردم! همیشه شنل میپوشه و قیافش پنهانه! کسی ندیده که اون چه شکلیه ... صداش خیلی به نظرم آشنا میاد میاد ولی نمیدونم که مال کیه ...
دوباره ابروشو بالا داد و گفت: این همه مدت داشتین باهاش سر و کله میزدین اونوخت نمیدونین کیه؟! واقعا تحسینتون میکنم!
من : داری متلک میندازی؟
هیتومی : به نظرت چه کار خاص دیگه ای میتونم کنم؟!
دوباره سرمو بالا بردم و بی مقدمه گفتم : وقتی بهش گفتم اسلحه ای برای جنگیدن ندارم ، بهم گفت که کابور دارم . ینی منظورش این بود که تو میتونی کمکم کنی؟!
از جاش بلند و باد گفت : هــــااااعععع؟؟؟ میتونم کمکت کنم؟!
من : نمیتونی کمکم کنی؟!
هوفی کرد و دستشو رو پیشونیش گذاشت و گفت : تازه الان داری ازم میپرسی که میتونم بجنگم یا نه ... این خیلی مسخرست! 
جا خورده بودم : منظورت از این حرفا چیه؟!
نگاهشو ریز کرد و گفت : چند مرحله قبل هم کمکت کردم ... البته این طور که به نظر میاد به خاطر شوکی که بهت وارد شده یادت رفته ...
پرسیدم: شوک؟ اصلا منظورتو نمیفهمم!!
هیتومی دوباره نشست و گفت : مهم نیست بیخیال ... آره میتونم کمکت کنم ... اصلا میتونم به جای خودت بجنگم ...
پرسیدم : مطمئنی؟ ینی اتفاقی برات نمیـ...
وسط حرفم پرید : من چیزیم نمیشه ... گفتم که اون بچه ای که فک میکنی نیستم ...
لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم : خوبه پس! این جوری امکانش هست که...
هیتومی: هی هی صبر کن اینقد تند نرو!
چند ثانیه سکوت برقرار شد و در نهایت هیتومی گفت : قبل از همه ی اینا ... میخوام بدونم چی شد که همچین گندی بالا اومد؟!
بازم مثل همیشه متوجه نمیشدم که چی میگه . برای بار چندم پرسیدم : منظورت چیه؟!
گفت: منظورم اینه که فک میکنی اینا تقصیر کیه؟!
پرسیدم : مهمه مگه؟
سرشو با تاسف تکون داد و گفت : البته که مهمه! تو باید بدونی که چی شد که این طور شد . اگه ندونی اینا تقصیر کیه ... از کی گول خوردی و توی تله ی کی افتادی ، صد در صد بازم تو همچین هچلی می افتی! 
هر کلمه ای که از دهنش خارج میشد منو بیشتر یاد اون مدیر کریح ـمون مینداخت . هر لحظه که به یادش می افتادم عصبانی تر و عصبانی تر میشدم تا جایی که بلافاصله بعد از تموم شدن حرف هیتومی بلند گفتم : همش تقصیر اونه! همش تقصیر اون اوماسای گور به گوریه اگه اون نبود .. اگه اون نبود ...
چشمای هیتومی قرمز هیتومی گرد شدن . بهم چشم دوخت و پرسید: او ... ماسا؟!
گفتم : آرّه!!! مدیر لندهورمون! اگه اون هیچوقت رفتن به اون اتاقو ممنوع نمیکرد کسی ترغیب نمیشد که بره اونجا! اگه اون اتاق واقعا ممنوعه بود حداقل یه قفل داشت! نمیفهمم! واقعا نمیفهمم!!!
لرزش هیتومی بیشتر شده بود ... نمیدونم ترسیده بود یا چه حسی داشت با صدای بمی گفت : اوماسا ... هه ... تو گفتی اوماسا مدیرتونه؟!
به ارومی گفتم : آ ... آره ...
نیشخندی زد و گفت : هــه ... دوباره شروع شد ...
من : چی شروع شد؟!
بدون توجه به حرف من گفت : دلم برای این حس تنگ شده بود ... ینی واقعا دوباره میتونم ببینمشون؟! ....
من : ببینیشون؟
هیتومی جهید روم و بلند گفت : برو که رفتیم!!!
اینم از این قسمت ^0^
بازم کم بود؟ :|
قسمت قبل که خیلیا گفتن کم بود -ـ-
+هر چقد خواستیم نظر بدین *~*
+میخوام در مورد پایان داستان یه کم تجدید نظر کنم :|
گفتم که گفته باشم دیگه -.-

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی