Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *18*
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


رمان ارواح کابوری / カポリ のアンデッド / حقیقت مدرسه *18*


دوشنبه 19 شهریور 1397♦ 01:54 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
 روزی رســـیـــد کــه باید اعترافـی کنم 
 از گــــذشـــتـــه ی خــودم میـترسم 
 مــثـل گــلــی سـوخـتـه در سپیده دم 
 بــه دنـبـال بـــارانــی کـه نـــبـاریده 
 و در خـــــواب ابــــدی فــــرو رفـته 
 تاریــکــیِ تـلـخ داره وسـوسـت میکنـه
 و چــشــمــاتــو غـــرق در گناه میکنـه
 و تو رو به اعــمـــاق تــــاریـکی میبره 
 ایـــــن یــــه دروغـــه یـا یه خـواب؟ 
 آیـــــــا امـــــــروز روز مـــوعــوده؟ 
 آیــا اون تقدیر شوم نصیب همه میشه؟ 
 گـل هـمـیـشـه بهار آواز مرگ میخـونـه 
 و بـــه آرومـــی شــکـــوفـــه میـزنه 
 و بـــــه تــنــهــایــی سـیراب میشه 
 مثل جسمی که به قرمز رنگ آمیزی شده 
آنچه گذشت:
داشتیم قایم موشک بازی میکردیم . اون دختر مارو پیدا کرد و حالا باید باهاش میجنگیدیم . یه چاقوی دولبه -دقیقا عین همونی که خودش داشت- بهم داده بود . تصمیم گرفتم از هیتومی کمک بگیرم . حرفای عجیب غریبی میزد و در آخر ، همچنان که میگفت "برو که رفتیم!" جهید روم ...
این قسمت :
چشممو با فشار باز کردم . هنوز تو فضای سفید بودم . به سرعت اطرافمو نگاه کردم . هیتومی نبود . تصویر تار و محوی جلوی روم بود که این فقط یه معنی میتونست داشته باشه ... هیتومی کنترل منو به عهده گرفته بود! عرق سردی از پیشونیم کشید . بدن من در کنترل یه نفر دیگه بود در حالی که هیچ کاری از دستم بر نمیومد .. اصلا حس خوبی به این قضیه نداشتم ... میترسیدم ... خیلی زیاد . ممکن بود اتفاقات ناجوری پیش بیاد .
هیتومی چاقو رو توی یه دستش گرفته بود و با دست دیگش ، تابی به موهام داد . به دختر چشم دوخت و گفت : آخرین بار کی همدیگه رو دیدیم؟!
دختر : اوویـــا! پس خودتی! فک نمیکردم دنیا اینقدر کوچیک باشه!
هیتومی چاقو رو فشرد و با حالت پشیمونی گفت : هنوزم این خرت و پرتا رو نگه میداری؟!
دختر چاقو رو جلوی صورتش گرفت و گفت : چطوری میتونم دور بریزمشون؟ اینا خیلی برام خاطره انگیزن! 
هیتومی با حرص زیر لب خندید و با صدای لرزونی گفت : اون بهم گفت یه روزی روبه روی هم قرار میگریم ... هه ... سرنوشت واقعا اجتناب ناپذیره مگه نه؟! 
جمله ی "من نمیخوام باهات بجنگم لعنتی!" توی ذهنش پیچید . افکارشو به راحتی میتونستم بشنوم . دندون قروچه ای رفت و چاقو رو محکم تر و  محکم توی دستش فشرد . یومیکو با تعجب پرسید: اینجا ... اینجا چه خبره؟! چرا ... چرا موهات قهوه ای شدن؟ 
هیتومی به سمت یومیکو برگشت و گفت : شاید به این خاطره که من ، اون نیستم!
یومیکو دستشو جلوی دهنش گرفت و گفت : نه! امکان نداره ... نگو که تو ... تو همون ...!
هیتومی : آره! من  کابورشم! 
یومیکو نیم قدمی به عقب برداشت و گفت : تو ... تو همون ...!!!!
هیتومی نفسشو بیرون داد و گفت : هـــــا ... پس منو دیدی آره؟! منو یادت میاد ... تازه داره جالب میشه!
یومیکو بلند بلند گفت : تو همونی هستی که اون مرحله ... مرحله ی دوم ... توی اون هزار تو ... تو همونی! تو همونی که با  قربانی دوم جنگید!  تو همونی ...!
هیتومی نیشخندی زد و گفت : درسته من همونم !
حالا یادم اومد ... اون وقتی که قربانی دوم ... اون وقتی که اون هیبنوتیزم شده بود ... هیتومی بود ه باهاش جنگید ... نه من ... پس منظورش مرحله ی دوم بود ...
هیتومی به سمت دختر برگشت و گفت : کمابیش میدونستم خلاقیت تو وجودت موج میزنه ولی نه تا این حد که مراحل رو این جوری طراحی کنی!
دختر خنده ای سر داد و گفت : خوشت اومد؟!
هیتومی : آره فوق العادست! -زیر لبی ادامه داد- گرچه که از این مکان ها نفرت وحشتناکی دارم ...
یومیکو وحشت زده گفت : چی دارین میگین؟! دارین راجب چی حرف میزنین؟ مگه اینجا دنیای فراموش شده نیست؟ مگه شماها قبلا هم اینجا بودین؟!
هیتومی بلند و ناهنجار خندید و گفت: ای بابا! راجب دنیای فراموش شده بهشون چیزی نگفتی؟!
دختر پوزخندی زد و گفت : دلیلی نبود که بگم! از اسمشم معلوم بود! دنیای فراموش شده ، دنیاییه که فراموش شده!
هیتویم آهی کشید: ولی این جملت هیچ چیزی رو توجیح نمیکنه! باید بیشتر در این مورد توضیح بدی ... این طور فکر نمیکنی ... هــارو؟!
شوکی بهم وارد شد ... هارو! این یارو ... این یارو ... همون هاروئه! اما هیتومی اینو از کجا میدونست؟!
هارو نیشخندی زد و دستشو به سمت دکمه ی شنلش برد و بعدش با ضرب شنلو از جا کند . موهای خاکستری بلندش توی هوا به حرکت در اومدن . این همون ... این مدیر مدرسه بود! اوماسا ...!!!
یومیکو "هـــــی" طولانی ای کشید و به تته پته افتاد افتاد . هارو با تاسف نیشخندی زد و گفت : اوه خدا ... خیلی عجیب بود که مدیر مدرستون همین آدمی باشه مگه نه ... توموری-سان؟!
یومیکو انگشت نشانشو به سمت هارو گرفت و گفت : چطور ... چطور ممکنه ... آخه تو چطور تونستی ... 
هارو قیافه ی پوکری به خودش گرفت و گفت : متاسفم که نتونستم انتظاراتتو برآورده کنم ... نقش یه مدیر خشک رو بازی کردن واقعا برام سخت بود!
هیتومی باز هم با صدای نکره ای خندید و گفت : بس کن هارو! مدیر خشک؟! نمیتونم تصور کنم که قیافت در طول این مدت چقدر خنده دار بوده! حقا که لحظات همایونی ایو از دست دادم!
هارو سرشو تکون داد و گفت : باعث خوشبختیمه که ندیدی -.-
یومیکو وسط حرفشون پرید: چطور میتونین اینقدر راحت راجب این قضیه حرف بزنین؟! این همه آدم مردن! اونوخت شما ها دارین ... شما ها دارین ...
هیتومی پوزخندی زد و گفت : پوف! داره راجب مردن آدما با من حرف میزنه! -تو گوش یومیکو ادامه داد- ببین بچه جون من خودم این کاره ام ... راجب مرگ آدما با یه قاتل صحبت نکن ...
چشمای یومیکو گرد شد : قـ قاتل؟! تو یه قاتلی؟! 
هتیومی با بیتفاوتی گفت : شایدم باشم ... البته به نظرم انگیزه تعیین میکنه که واقعا قاتلی یا نه ...!
هارو : هــوم شایدم ... البته هرکسی نظری داره!
جملاتِ "بعضی وقتا واقعا به خاطر کارایی که کردم احساس پشیمونی میکنم . ای کاش میتونستم برگردم به عقب و دیگه این گناه رو مرتکب نشم . ای کاش هرگز وجود نداشتم!" توی ذهن هیتومی تکرار شد . بار ها و بار ها توی فضای سفید طنین انداخت . 
هارو گارد گرفت و گفت : به حد کافی از گذشته ها حرف زدیم! حالا وقتشه که مرحله ی آخرو شروع کنیم!
هیتومی هم همین کارو کرد و همزمان به سمت هم هجوم بردن . چاقو ها روی هم ساییده میشدن و صدای جیز ویز میدادن . حرکات دست هر دوشون تند و قوی بود . چاقو ها با سرعت فوق العاده ای توی هوا میچرخیدن و فقط برق تیغه ی تیزشون به چشم میخورد . هر دوشون با سرعت ضربات و حمله های همدیگه رو جاخالی میدادن . هیتومی گفت : از دفه ی آخر پیشرفت چشمگیری داشتی!
هارو خندید و گفت : تازه کجاشو دیدی! 
چاقو رو جاخالی داد و خودشو به سمت پایین خم کرد و با سرعت زیادی به سمت پای هیتومی (به عبارتی پای من ._.) برد. هیتومی به موقع از جاش پرید و چرخ کوچکی زد و توی جهت مخالف پایین اومد . حمله هاشون بیشتر و بیشتر میشد . گاهی هر دو همزمان میپریدن هوا و به هم حمله میکردن و گاهی، نشسته به سمت هم هجوم میبردن . ضرباتشون رفته رفته تند تر و خشن تر میشد . هارو پرش کوچکی انجام داد، پاشو محکم به سینه ی هیتومی کوبید و بالا تر رفت، هیتومی نیم قدمی به عقب برداشت اما تعادلش رو حفظ کرد ، محکم پرید و  معلقی زد و لگد محکی به دست هارو زد و چاقوش چندین متر اون طرف تر روی زمین پرت شد . هارو زیر لبی فحش داد ، تعادلشو از دست داد و محکم با کمر افتاد زمین چند چرخ روی زمین زد و اون طرف تر پرتاب شد . عکس العملش کند شد. ضربه ی وحشتناکی بهش وارد شده بود ، هیتومی در این فاصله به سرعت چاقوی هارو رو از روی زمین برداشت، خیز برداشت و با نهایت توانی که داشت، چاقو هارو به سمت هارو پرتاب کرد .هیتومی دقیقا قلب هارو رو هدف گرفته بود ، فقط چند ثانیه طول کشید ، چاقو ها پا به پای هم با سرعت چشمگیری حرکت میکردن، صدای محکم جیغ کشید " نه تو نباید کسی رو بکشی!" و در یک آن یومیکو خودشو پرت کرد توی مسیر چاقو ها! ...
یکی توی قلبش و اون یکی توی استخون جناق سینش فرو رفتن ... سرفه ای کرد و مقداری خون از دهنش بیرون پاشید . تلو تلو خوران به عقب رفت و روی هارو افتاد ...
ناخود آگاه جیغ محکمی کشیدم  و به سمت یومیکو دویدم . هیتومی دیگه از بدنم خارج شده بود . یومیکو به طرز وحشتناکی خون ریز داشت . از دو سوراخ بدنش و دهنش خون بیرون میزد . سریع رفتم کنارش و سرشو روی زانوم گذاشتم . دستم میلرزید و دستپاچه شده بودم هنوز به آرومی پلک میزد و آروم و ضعیف نفس میکشید . سرشو روی پاهاشم گذاشتم با من و من سعی میکردم چیزی بگم ولی نمیتونستم . بعض جلوی گلومو گرفته و گلوگله گلوله اشک از چشمم بیرون میزد و روی صورتش میریخت . داشت مستقیم به چشمام نگاه میکرد . موهاش رفته رفته به سیاه مایل میشدن . به سختی لبخندی زد . کلماتش تکه تکه و سخت از دهنش بیرون میومدن : هـ هی .. این .. چه قیـ یافه ایه ...
سرش داد زدم : احمق! بکاع! احمق! برا چی این کارو کردی؟! برای چی این کارو کردی؟!
یومیکو : نمیـ ... تونستم ... ببیـ .. نم ... که ... دوسـ ... تم ... کسی ... ـو می ... کشه ...
اشک هام همینجوری میریختن : آخه ... لعنتی اون من نبودم ... اون من نبودم! .. چرا ... میتونستیم دونفری از این مرحله بیرون بریم! میتونستیم دوباره برگردیم ...
لبخندشو گشاد تر کرد: تحمل ... شو نداشـ ...تم ... بدون ... بقیـ ...ـه ... بچه ... ها ... مردن ... پس ... چرا ... باید ... بر ... میگشتم ...؟!
دوباره سرش داد زدم : چرت و پرت نگو! اصلا به این فک کردی که من چجوری باید برگردم ؟ به این فک کردی که چه حالی میشم اگه فقط من زنده بمونم؟!
به آرومی سرشو تکون داد : نه ... تو .. قوی ... هسـ ... تی ... میتو نی ... تحمل ... کنی ... می ... دونم ...
سرمو پایین تر آوردم : احمق ... احمق ... تو یه احمقی ... همیشه با بی فکری همه ی کاراتو انجام میدی! ... چرا ... آخه چرا اینقدر .. اینقدر ....
چشماشو ریز کرد و گفت : هی ... می ... دونی ... الان ... چه ... فصلی ... ـه؟
سکوت کردم ... بازم لبخند محوی زد و گفت : می .. دونسـ ... تم ...که ... نمی ... دونی ...
من : خوب خوب الان چه فصلیه؟ 
یومیکو : بهار .. ـه ... من ... بهارو ... دوس ... دارم ... می ... دونی ... چرا؟!
سری تکون دادم ... سرفه ای کرد و گفت : درخت ... های ... سا .. کورا ... شکوفه ... ها ...شون .... باز .... می ... شه ...
مکثی کرد و ادامه داد : شکو ... فه ... ی سا ... کورا ... رو .. دوس ... دارم ... می ...دونی ... چرا ... ؟!
باز هم سری تکون دادم . هرگز آدمی نبودم که به همچین چیزایی توجه کنم ... اون گفت : آخه ... اونا ... هم ... رنگ ... مو ... های ... مائو .. چانن ...
چشماش شل شد و رفته رفته بسته شد . نفسم با ضرب از سینم خارج شد . تند تند تکونش میدادم و بلند جیغ میزدم "تو نباید بمیری لعنتی! چشاتو نبند" ولی فایده نداشت . دیگه نفس نمیکشید . موهاش کاملا سیاه شده بود که این یعنی ... "مرگ"
اینم از این ^~^ 
قسمت بعدی قسمت آخره @_@
+پایانشو به کل عوض نمودم :|~

   انیمه   ارواح کابوری   رمان انیمه ای
   
نمایش نظرات 1 تا 30
<

پشتیبانی


ساخت کد آهنگ