Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - مدرسه یا تابستون مسئله این است ...
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


مدرسه یا تابستون مسئله این است ...


چهارشنبه 28 شهریور 1397♦ 09:05 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
تابستون رو به پایانه ،
سه روز دیگه مدرسه ها باز میشن .
کی فکرشو میکرد تابستون اینقدر سریع بگذره؟
پ.ن: شاید متن یه خورده طولانی بوده باشه :|
برا همون ادامه نوشتم ^^
پ.ن2: چرت و پرتای تو ادامه همش درد و دله!
کسی مجبور نیست بخونه!
انتظار اظهار نظر در این مورد رو هم ندارم ._.
توی این تابستون اتفاقای خیلی زیادی افتاد!
واقعا خیلی زیاد بودن . 
راستش امسال بر خلاف سال های دیگه ،
موقع امتحانات ، موقع مدارس برای تابستون برنامه نمیریختم .
راستش حال و حوصله ی هیچی رو نداشتم .
هر سال با این که میدونستم در آخر هیچ کاری نخواهم کرد ،
ولی بازم یه برنامه های ناچیزی میریختم :"|
ولی خب امسال خسته تر از اونی بودم که بخوام کاری انجام بدم .
و خوب االان که بهش فک میکنم میبینم خیلی تهی نبوده!
در واقع این تابستون واقعا منو متحول کرد و به عبارتی ،
تاثیرات زیادی روم گذاشت!:)
از خیلیا نا امید شدم ...
به خیلیا ایمان آوردم ...
شاید چند نفرو هم از لیست دوستام خط زده باشم ...
خودشون میدونن کین .
البته شایدم ندونن :|
به هر حال اونجوری که انتظارشو داشتم پیش نرفت .
از این که مدارس قراره باز شن ، 
از ته قلبم خوشحالم .
مثل سال های پیش ناله نمیکنم که
 "با این معلما چه خاکی به سرم بریزم؟"
"با این معاونا چه خاکی به سرم بریزم؟"
" با این مدیر چه خاکی به سرم بریزم؟"
"با این همکلاسیا چه خاکی به سرم بریزم؟"
"با این همه درس چه خاکی به سرم بریزم؟"
و غیره و غیره و غیره ...
برام مهم نیست مدرسه ی جدیدم چقدر قراره رو مخم باشه .
برام مهم نیست که مدیرمون چقد قراره اذیتم کنه .
برام مهم نیست که معاونا و معلما چجوری قراره حالمو بگیرن .
برام مهم نیست همکلاسیام چقدر قراره ناراحتم کنن .
برام مهم نیست حتی اگه نتونم درس بخونم .
حتی اگه نتونم نمره های بد هم بگیرم برام مهم نیست .
از این که مدارس باز میشن خوشحالم .
از این که بازم میتونم برم مدرسه خوشحالم . 
دلم برای خستگی های بعد مدرسه ،
خندیدن های بی دلیل به چیزای مسخره ،
برای دوستام ،
برای همه چی برای همه چی و همه چی و همه چی مدرسه تنگ شده بود :)
نمیخوام بگم دلم میخواست تابستون تموم شه ...
ولی خوشحالم از این که مدرسه ها شروع شد .
از امسال درسم سخت تره  . 
راستش تصمیم گرفتم خیلی کم بیام نت . 
البته نمیدونم که قراره بهش عمل کنم یا نه!!
به هر حال ...
از نت زده شدم . 
اینم جز تحولاتی بود که توی این تابستون درونم رخ داد . 
دیگه مثل قبل نیستم .
قبلنا از همه چیز واقعیت بدم میومد ولی الان اونجوری نیستم .
هم رویا و هم واقعیتو دوست دارم .
و حتی اگه حق انتخاب هم داشته باشم ،
واقعیت رو انتخاب میکنم .
رویا هامون یا حداقل رویا هام ، هیچوقت اون چیزی که انتظارشو داشتم نبودن .
چیزی که تصورشو میکردم با چیزی که اتفاق افتاد زمین تا آسمون فرق داشت .
البته همیشه همینطور بوده .
ولی هیچکدومشون به این اندازه ناراحتم نکرده بودن . 
چیزی که از اول زندگیم ازش متنفر بودم ،
توی این تابسون بار ها و بار ها و بار ها رخ داد .
و هر دفه بیشتر از قبل ناراحتم کرد ،
افسردم کرد ،
نا امیدم کرد ...
بعضی وقتا از شخصیت مجازیم بدم میاد .
من اون جوری که تو نت نشون میدم نیستم .
هستم؟!:)
هیچکدوممون نیستیم .
نمیخوام حرفای شاخی بزنم و بگم که مثلا من تو زندگی واقعی اونقدر درد و عذاب دارم که یه نفرم درکم نمیکنه :|
از این چرندیات متنفرم . 
میخوام بگم شخصیتی که توی واقعیت داریم ، 
با شخصیتی که توی مجازی داریم خیلی فرق میکنه .
ولی خب ...
من در آخر ، همون شخصیتی رو دارم که تو واقعیت دارم ...
خیلی از دوستام منو نشناختن .
برای همین انگشت گذاشتن رو نقطه ی ضعفم :)
هیییععععع =-=
چقد فاز برداشتم :"|
حس میکنم خیلی حرفا برای گفتن هست
ولی نمیتونم همشو بگم :/
راستش دیگه از تحمیل کردن عقایدم
به بقیه خسته شدم . 
فقط دیگه حال ندارم هر چی تو ذهنمه برا ملت بنویسم :|
در آخر که همه قراره بیان با حرفام موافقت کنن ._.


   مدرسه
   
<

پشتیبانی