Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - مطالب من و دوستام
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


جامدادی توتورو ^~^ -->固体 トトロ * »ساخت خودم *---*« *


جمعه 30 شهریور 1397♦ 02:39 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
و حـــمـاسـه ای دیـگــر از مـائـو چـانـتـون *---*
بـاز مـن فـاز دوخـت و دوز بـرداشـتـم بـچـه ها =)
از اونجایی که مامانم برام جامدادی نخرید امسال :"|
راه اقــتـصـاد مــقــاومــتـی رو پـیـش گــرفـتـه،
و خودم جامدادی دوختم برا خودم ^0^
و بـــاز هـم بـا طــرح تـوتــورو *---*
خــیـلی خـیلی زیاااد دوسش دارم ^---^
یــه روز کــامــل وقـتـمـو گـرفت @_@
و واقعا سخت بود اندازه گیری هاش T^T
گردنم درد گرفته بود اینقد خم شده بودم:|
چند لایه نمد به هم دوختم و یه تیکه مقوا هم لاش گذاشتم ._.
کـــه مـبـادا شـل و ول بـاشــه و اذیـــت بــنــمــایــه T^T
آخــع خـاطـرات خـــوشــی از جـامدادی شــل و ول نـدارم :|
ایــنجـــاشـــم دکـمـه فشـاری دوختم ^-^
البته میخواستم از این چسب لباسیا بزنم ._.
ولــی مــامانم گف به تو اعتـمادی نیس :"|
دو روزه داغــونــش میــکـنی میکَنیش -.-
اینم پشتشه ^0^
خــب نــظرتـون چیه؟ *---*
چـــطـــور شـــــده؟ *---*
قابــل اسـتفـاده هــست؟ :"|
یا دو روز نشده نفله میشه؟ :|


   トトロ   جامدادی   مدرسه   توتورو   totoro   pencil case   anime
   

مدرسه یا تابستون مسئله این است ...


چهارشنبه 28 شهریور 1397♦ 10:05 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
تابستون رو به پایانه ،
سه روز دیگه مدرسه ها باز میشن .
کی فکرشو میکرد تابستون اینقدر سریع بگذره؟
پ.ن: شاید متن یه خورده طولانی بوده باشه :|
برا همون ادامه نوشتم ^^
پ.ن2: چرت و پرتای تو ادامه همش درد و دله!
کسی مجبور نیست بخونه!
انتظار اظهار نظر در این مورد رو هم ندارم ._.

   مدرسه

Anime Station ~ معرفی وب^^ «ایستگاه انیمه»


یکشنبه 11 شهریور 1397♦ 02:50 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یـو مینا ^.^
اومدم ک وب یکی از دوزتان رو معرفی بنمایم >0<
تـازع شـرو بـه کــار کـرده گـفتم آشناتون کنم ._.
بـریـن یه سر و گوشی آب بـدیـن بـرگـردیـن XD
*روی عکس زیر کلیک کانین*

   Anime   Station   Anime Station
   

اندر بدبختی های من ~#دیوانگیسم - school ~ diwanegism ×...کنکور...×


یکشنبه 28 مرداد 1397♦ 08:31 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
این چند روز اخیر به درجه ای رسیدم ،
کـه مـیـرم تــو حـیـاط وایـمـیستم ،
ســـرمـــو رو بــه آسـمـون مـیکنم ،
دســتــامــو بـا حالت دعا باز میکنم ،
بـــا نـهـایــت تــوانـم داد میــزنم :
لـعـنتی هنوز یه ماه از تابستون مونده!
لـعـنـتی چرا از الان اینقدر سرد شدی؟
از الان حـس پــایـیز به خودت نگیر!!
لعنتی بذار زندگیمو کنــم لــعــنـتی!!!
مــامــانمــم یـــه نگاه بهم میـندازه ،
زیـــــر لـــــبـــــــی مـــیــــگه :
یــنــی جــدی جدی با این وضعیت ،
ســه سـال دیــگــه قراره کنکور بـده؟!
بــعــدش مــیره خونه چایی میخوره 
کــــــه رســـــتــــگــــار شــــه :|
هــنـــوز هــیــچی نشده داریم فریز میشیم :|
هوا اونقدر سرده که الان بـا ژاکت کـــــاموایی
در خــــــــدمــــــتـــــتــــــون هستم :|
سال پیش تا وسطای مهر با تاپ شلوارک بودم:|
از همین الان نغمه های کنکور شنیده میشه ...
#باز_آمد_بوی_ماهِ_مدرسـه_:|
#باز_آمد_بوی_آزمونِ_کنکور_:|
این سه سال پیش رو قراره شکنجه شم=~=
یــه "ریـدی به سرنوشتت" خاصــی تــوی
چـــشمــای اطـرافــیانم حــس میکنم :|
به نظرتون دلیلش اینه که تجربی ورداشتم؟!
+حــس میکنم هی داره برام پیغـــام مــــیـــاد:
شما 80% از حجم تابستان خود را مصرف کردید! :|


   مدرسه   کنکور   تابستون
   

*0*


چهارشنبه 10 مرداد 1397♦ 09:13 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
هایــــی هایــــی میـــنّــا *0*
ایـــــــنــــو دیــــدیـن؟! *0*
ســحــر جــانــم کـشیده برام *^*
وایـــی خـیــلی خوشگل شده *-*
دستت درد نکنه ســحـی جانم *ـ*
پ.ن: اونــــایـی کـه نمیشناسن ،
کلیـک کنن رو عکس برن وبش *0*

   نقاشی   Art
   

در مورد من چی فک میکنین؟! ×?私についてどう思いますか~


شنبه 30 تیر 1397♦ 06:09 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 هــمــه موظـفن جواب بدن .-. 
 دوســت ، دشـــمن و غیره . ـ . 
 "در مـورد مـن چه فکری میکنی؟"
یا 
 "نــظـرت در مـوردم چــیــه؟" 
 هـر چی که بـاشه ، خوب یا بد
 حـــتـی اگــه مـنـو نـشنـاسی  
 و اولـــیــن بـارت بـاشه که اینجا اومدی!=| 
 +فحش و دعوا و توهین تو نظرات این پست 
 آزاده!=| 
 +نــظرات هـمـه بایـد ناشـناس باشه -.- 
 نظرات اسم یا آدرس دار حذف میشن =| 

   نظرسنجی
   

دمـپایی های توتورو *^* ~ トトロ~ ♡♡♡


دوشنبه 25 تیر 1397♦ 12:55 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یـــو ^~^
چـند وقت پیـش با دختـر عمو هام رفـته بودیم خرید ^~^
مــن یـه مـقـدار نـمد فوق کلفت طوسی خریده بیدم ^~^
بنا به توصیه های مامانم باهاش دمپایی درست نمودم^~^
توتورو ئه *0* نگاشون کنین ^~^:
واهــایی عــاشــقــشـونم ^~^
چــــــطــــور شــــــدن؟ *.*
مامانبزرگم بیشتر از همه خوشش اومده بود ._.
+انیـمه ی "همسایه ی من توتورو!" رو دیدین؟!
یــکـی از آثـار هـایـائـو مـیـزاکی هـستش ^~^
اگـــه نـــدیــدیـــن حـتـمــا بـبـیـنـین ^~^
مـن از دوران طـفـولـیـتـم دوسش داشتم ^~^
+بــــرای داداشــــمـــم درســـتــیـــدم ^~^

   توتورو   گیوه نمدی   همسایه ی من توتورو   انیمه   tonari no totoro
   

~#روز دختر مبارک *^*


یکشنبه 24 تیر 1397♦ 07:30 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
عــــرضــــی نــــدارم بـــــــــانو
 فـقــط یادت باشــد امروز که دختری 
در آینده مــادر دخـتر دیگری هـسـتی 
و روزی مـی‌آید که مادر بزرگ می‌شوی
 پـــس جـــدا از هـــمــه نـاپاکی‌ها،
 تـو پـاک بـمان!
 روز دختر مبارک
 عزیزم امروز روز توست، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری و به تمام خواسته‌های زندگیت برسی و به زودی دماغتو عمل کنی و در آینده‌ای نه چندان دور پارک دوبل رو هم یاد بگیری!
#آرزو_های_خوش_برای_یک_دختر_!
 روز دختر مبارک
+جا داره روز دختر رو به بعضی از "پسرخانوم" های روزگار هم تبریک بگیم 
+بچه ها هانائه زندست به خدا بهش سر بزنید :|


   

اوتـانـجـوبـی دادش کو *^* -با تاخیر =_=- ~ ハッピーバースデー #あなたは何をしますか


یکشنبه 24 تیر 1397♦ 06:06 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 مـــینــــــآآآ T^T ... 
 22 ام تیر تولـد داداش کو بود T^T ... 
 تولدت پساپس مبارک داداشی T^T ... 
 ایــشـالا صـد ســال عمر کنی T^T ... 
 بـبـخـشـیـد کـه یـادم رفـتـه بـود :( 
 خــاب حـالا بـــریـــن ادامــــه *^* 

به ملکه سلام کن عمو ببینه :|


جمعه 18 خرداد 1397♦ 05:45 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
آغـــــــــا سلام 
ملکتون برگشت 
دو هفته ی اخیر سرم چنان شلوغ بود که به عمرم اینقد شلوغ نبود :|
(اگر جا شد ، جملرو تو حلقتون فرو کنید :|)
بسی اتفاق افتاد و با دیدن نظراتتون بسی به زندگی امیدوار شدم *^*
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست ، ایمان هست ...
هفته های پر پیچ و تاب و پر فراز و نشیبی را گذراندم 
شاید توی چن تا پست توصیفش کردم :|
از سایکو برای تاخیر پوستر بسی معذرت میخوام =_= 
از اوناییم که تو وب سفارشیم سفارش دادن هم معذرت میخوام =_=
با تاخیر سفارشاشون داده میشه =.=
تو این یه هفته رکورد نخوابیدن رو زدم :|
27 یا 28 ساعت بیدار موندم .___.
تا ساعت 8 صب که کلا خوابم نبرد بعدشم که گام شدم رفتم امتحان ساعت 12 برگشتم 
مامانم گف مهمون داریم بیا  کمک کن :|
این شد تا ساعت 11 شب هم بیدار موندم :|
البته هنو کلی کار بود باید میرفتم خونه مادربزرگم :|
ولی خاب با اقتدار ملکه به خوابی بسی عمیق فرو رفتم :|
فرداش نی چان بیدارم کرد گف پاشو افطار بخور :|
حالا اینا رو بیخیال امتحانا چطوره؟ 
آغا غول امتحانی من امتحان مطالعات بود :|
ینی ده تا ریاضی در حد کنکور بدم ولی مطال ندم ._.
بع بابام گفتم نمونه سوال برام بیاره ...
آورده من احمق گفتم آخر سر حلش میکنم 
بعد از خوندن 24 درس نمونه سوالا رو ورداشتم دیدم مال خرداد 97 ان!!! 
سوالا دستم بودن عین خر از اول اونا رو نخوندم 
جالبته رفتم سر جلسه عم دیدم همون سوالا بوده 
خفه که چی بگم پرپر شدم اصلا 
اغا همون یکشنبه قرار گذاشته بیدیم که هانائه بیاد خونمون =))
ینی عین چی از مدرسه زدیم بیرون کسی نفهمه ما با هم رفتیم =))
سر راه اینقدررر ندید بدید بازی در آوردیم که نگو :|
مضحکه ی کل عام و خاص شدیم چنان که قهقهه میزدیم وسط خیابون :|
من خواستم جاذبه های توریستی راه خونمونو به هانائه نشون بدم =))
رفتیم داخل یه وسایل خیاطی فروشی عین خیار :|
نگو صاحبه توش بوده برا این که زایه بازی نشه دوتا نخ مهره ورداشتیم دونه ای 10 تومن! 
آخه من این عقل سرشار رو از کی به ارث بردم؟ 
اومدیم رسیدیمم خونه کلید نداشتم :|
موندیم پشت در :| نی چان اوسکولمم خواب :|
شانسی شانسی مادربزرگم اومد درو برامون باز کرد .___.
عارره دیه تو خونه هم اتفاقات بسی ژالبی افتاد 
از جمله پیدا شدن پشول که هانائه قشنگ اشاره کرد چی بود :|
بدبخت زیر پله داش زایمان میکرد :|
بعدش که این که با هانائه داستان شروعیدیم بسی خفن 
دو فصله تو تابستون میذاریمش ...
آخر روز هم با خلاقیت های مامان افطار شاهانه ... نه ببخشید ملکانه ای رو نوش جان نمودیم 
ینی اگه من فقط چس مثقال از این استعداد های مامانمو داشتم ... دنیام بهشت میشد به قرآن =_=
حالا اتفاقای دیگه ای از جمله اون رینگ گوشی وان پیس ،
تلاش برای درست کردن تیتراژ میرای نیکی ، 
عین خر عکس گرفتن ، 
صحب در مورد چیز های مختلف (=_= خیلی مختلف هانائه چان خیلی مختلف -_-) 
و اسکول بازی با نی چان هم به وقوع پیوست که حال ندارم توصیف کنم 
من یه چیزی میگم لطفا منو نخورین :|
تو این دو هفته چنان دستم سریع شده بود و چنان شوق نوشتن در من ایجاد شده بود که بیا و ببین :|
(باعث و بانیش هاروکی موراکامیه باور کنین :|)
بعدش دو قسمت تضاد سیرک نوشتم ، 
پنج قسمت هم از اون داستان جدیده نوشتم!
با هانائه عم که دو قسمت اون یکی داستان رو نوشتیم ...
امــــا ... حال نداشتم ارواح کابوری رو بنویسم :|
البته الان یه جرقه هایی خورده یه ایده هایی دارم حداقل 
باو حس میکنم مزه داستان پریده شیطونه میگه تو یه پست همه چیو اسپویل کن بره =_=
+من به شدت به آهنگ های رپ ژاپنی علاقه نشون دادم خیلی باحالن =))
+اندینگ آنوهانا داره خفم میکنه روز و شب گوش میدم زار زار عر میزنم :|
کیمی تو ناتسو نو او واری ... شوارا ای نو یومه ... 
*عر میزند*
+این آهنگ ODDS&ENDS رو از میکو حتما بگوشید خیلی باحاله =))
آغا شما harvest moon بازی کردین؟
لا مصب نمیتونم ازش دل بکنم از بدو تولد داشتم بازی میکردم هنوزم سیر نشدم *^*
بااااووووو خیلی خوبه *^^^*
بابام ویندوز زده بود پاک شدع بود نابود شدع بودم =_=
ولی دوباره از پسرخالم گرفتم *0*\ 
واهایی حالا دوباره میتونم بازی کنممممم /*o*
پ.ن : عکس پایینی مال دختر دکتر شهر بید :|
همونی که همیشه میرفتم مخشو میزدم 
این یه هفته اصلا نتونستم انیمه نگا کنم برا همون یه کم از بحرش در اومده بودم 
بعدش بعد از یه هفته که اومدم نظراتتونو خوندم به این نتیجه رسیدم که 
با این که همه ی ما اوتاکو ایم ولی هر کس یه فازی داره :|
هر کس تو فاز یه انیمست همه چیزو به اون انیمه ربط میده :|
شما فاز ملکتونو چه انیمه ای شناسایی میکونید؟:))
آغا من میخواستم مامانمو به انیمه علاقه مند کنم ._.
اول دیگری رو نشونش دادم (مرگ ساکوراگی با چتر .-.)
مامانم گف : آخه این چه وضع مردنه؟ :|
بعدش اومارو رو نشونش دادم ...
گف : آخه اینا چیه مختو باهاش پر میکنی؟
بعدش معلم سرخونه رو نشونش دادم ..
یه نگاه عجیب انداخت و گفت : آره بامزست جالبه ولی وقت تلف کنیه :|
بعدش لاو لیو رو نشون دادم ...
باورتون نمیشه دوساعت تحسین کرد *ـــ*
- عه چه خوشگلن اینا ببین چه خوبن ... آدم باید این جوری باشه ...
تلاشگر ... عه این لباسشون چه قشنگه ....
بلی :| بعدشم برای بار دوم ویولت رو نشونش دادم ...
در سکوت نگاه کرد ....
بعدش دوباره تحسین کرد 
اهم ... 
ملکتون دو روز رفته بود ددر دودور شما نشستین براش نقشه کشیدین؟ =_=
بزنم محو و نابودتون کنم؟ =__=
این بود آرمان های امام؟ =___=
به جای طلب حلالیت از پروردگار جهان نشستین برا ملکتون تصمیم میگیرین؟ =__=
ببین وزیر عزیزم این کارا خوبیت نداره =_=
فقط تصور کن به جای این که تو سامانه در اون مورد حرف بزنیم رو در رو میزدیم =_=
درک میکنی حال منو؟ =___=
فک کن هانائه بشینه جلوت هی بگه بگه بگه بگه ...
بعد یه لحظه عم سر به فلک گذاشنی بیخ گوش داداشت بخونه =___=
بابا من همینجوریشم شب نمیتونم بخوابم نکنین این کارا رو =___=
اگر بعد از افطار آن شدید و حال چت با ملکتونو داشتید فقط ندا بدین :|
من نمیتونم سامانمو همین جوری باز کنم مزاحم زیاد میاد =_=
در آخر ...
یه انیمه ی درام غمناک معرفی کنید . ـــــ .
قشنگ و کوتاه باشه بیزحمت . ـــــ .
پ.ن : حس میکنم این اواخر خیلی شنگول شدم میخوام یه ذره افسرگی بگیرم بلکه رستگار شدم 
پ.ن : عاشق این گیف های ساکورا بیدم *^*

   خبر   ساکورا   انیمه
   

گلدوزی /^0^


جمعه 4 خرداد 1397♦ 12:43 ق.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یو مینـــا /^0^
یادتونه قبلا یه پستی در رابطه با گلدوزی گذاشته بیدم؟
خـــآب الان اون گلدوزی رو تموم کردم ^0^
البته قبل از اردیبهشت تمومش کرده بیدم 
ولی حال نداشته بیدم بذارم =_=
ایناهاش ^0^
پ.ن: هاناعه هم تموم کرد مال خودشو =0=
مال اون بیشول از مال من قشنگ تر شود -0-

   

نَی چون ب ایل کوتاردی؟ :(


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397♦ 08:18 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یوووع =_=
مینـــــــــــــــآآآآآآ 
مدرسه ها تموم شد
کل مسیر برگشت از مدرسه رو داشتم عر میزدم 
اه 
زنگ آخر زیست داشیم کلی با معلم زیستمون معروف به ف.م حرف زدیم یه کلمه عم درس نخوندیم 
آخرای زنگ یک یک همه ی بچه ها رو بغل کردم 
خیلی ناراحت شدم 
بعضیا مثل مل و دوتا پناهیا داشتن گریه میکردن 
ملکتون خیلی خیلی ناراحته 
من و ماست میوه ای آخرین کسایی بودیم که از کلاس در اومدیم 
آخرین لحظه یه بار برگشتم کلاس خالیمونو نگا کردم یهو اشکم سرازیر شد 
حالا منی که تا حالا کسی اشکمو ندیده 
هی ماست میوه ای برمیگرده بهم میگه تو دیگه چته تو دیگه چرا؟ 
بعدشم رفتم حیاط دست صورتمو شستم اومدم با هانائه خودافظی کنم یهو پرید بغلم کرد
 منم بغلش کردم دوساعت گریه کردیم 
برای اولین بار گریه ی هانائه و مل رو دیدم 
اونقدر سفت همدیگه رو فشار دادیم کل ستون مهره هامون جابه جا شد 
بعدش از یه ور بابا نجاتی اومده سر دوتامونم گذاشته رو شونش هی میگه برا چی گریه میکنین؟
هی میگه امتحانات همو میبینین دیگه 
بعدشم وقتی با ماست میوه ای داشتیم پیاده میومدیم یهو جلوی نانی سوره گریم گرفت 
بعد یهو نفهمیدم چی شد راهو غلط رفتیم 
وسطا ماست میوه ای اومد بهم گفت : اینجا برا چی اومدی؟ 
بعد دوباره مجبور شدیم برگردیم دوباره از جلو نانی سوره رد شدم 
دوباره گریم گرفت 
تازه اینقدر لفتش دادم اوتوبوس ماست میوه ای گذاشت رفت 
بیچاره مجبور شد به خاطر من پیاده بره خونه 
لحظه ی آخرم بهم گفت : بقیه راهو من نیستم دیگه گریه نکنیا 
بعد منم گفتم باشه کلی تلاش کردم آخرش سر کوچمون گریم گرفت 
اومدمم خونه دیدم همه خوابن رفتم اتاقم اینقد عر زدم که خوابم برد 
لعنتی آخه این چه زندگی ایه من دارم؟ 
دلم از الان برای بچه ها تنگ شد 
برای مجمدین و یگان و ماست میوه ای و سینا و بابابزرگ و مامانبزرگ و فرمانروا ی موسیقی سنتی و رِی تُفی و اکرم و دورن و الینا و احمد زاده و آرمی و اولسن و یَل و فطیر و کتی لوتی و دنیز و بابا پف و عسل و ثنا و اسکندر و از همه بیشتر هانائه 
فک نمیکنم روزی برسه که دوباره بتونم به کسی از این لقبا بدم 
تا حالا تو عمرم تو هیچ مدرسه ای دوسال پشت سر هم نبودم 
هر سال دانش آموزای جدیدی میدیدم برا همون دوستی نداشتم 
ولی من سه ساله تو این مدرسه و با این بچه هام 
هیچوقت دوستایی مثل مجمدین و رمزی و اسکندر و نجاتی نداشتم 
هیچوقت مامانبرزگ و بابابزرگ و مامان مامانبزرگ و عمه ی مامان رو توی کلاس نداشتم 
هیچوقت به عمرم به معلمام چای و قند و خرمای کاغذی تعارف نکرده بودم 
هیچوقت کاکتوس رو صندلی معلم نذاشته بودم 
اه ... بسه بابا ملکتون بخواد همین جوری ادامه بده طومار میشه 
فقط خواستم بگم اونایی که هنوز به اون لحظه ی جدایی از دوستاشون نرسیدن قدر دوستاشونو بدونن -.-
من اگه میدونستم همچین روزی میرسه هر روز خدا هانائه رو بغل میکردم -.-
از سال پیشه که هی من دارم شعار میدم :
"تاثیری که رو بقیه میذارین غیر قابل تصوره . نادیدش نگیرین"
تو همه ی دفتر خاطره ها تو همه ی خاطره های خودم همه جا نوشتمش :(
من همیشه آدمی بودم که از واقعیت بدش میومد :(
برای همون از همه ی آدمای واقعی هم بدم میومد :(
از همکلاسی هام بدم میومد از اطرافیانم بدم میومد حتی از خودمم بدم میومد :(
چون واقعی بودن چون رویا نبودن :(
من همیشه دنیای مجازی و چیزای رویایی رو به واقعیت ترجیح میدادم :(
چون تو رویا هام میتونستم هرجوری که خودم بخوام باشم هر کاری خودم بخواد کنم :(
امسال وقتی به خودم اومدم دیدم که چقدر عاشق واقعیتم :(
چقدر چیزای واقعی رو دوس دارم :(
به لطف ماست میوه ای الان میخوام برم دنبال علاقه هام مهم نیس به چه قیمتی :(
به لطف مامان جارو الان به فیلم و سریال علاقه مند شدم :(
دیگه یواش یواش آهنگ های فارسی هم گوش میدم :(
به لطف اسکندر الان میتونم به هرچیزی بخندم حتی چیزای غم انگیز :(
اسکندر بهم یاد داد هیچی رو جدی نگیرم حتی چیزای جدی رو :(
نمیگم هانائه برام چیکار کرد :(
چون اونقدر در حقم خوبی کرد که نمیتونم بگم :(
اونقدر زیاد بود که نمیتونم بگم :(
هعی :(
قدر دوستاتونو بدونین دیه تکرار نمیشن :(

   اتمام مدارس
   

زنده شدم ._.


جمعه 21 اردیبهشت 1397♦ 01:05 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
وااااه سهلام .-.
ملکتون به زندگی بازگشت .-.
بالاخره برگشتم بو حالت عادیم .-.
(البته نه چندان عادی.-.)
خواسدم بگم زنده عم هنو .-.
سر فرصت ب وباتون سر میزنم .-.
عـــآ داستان رو تا دو یا سه روز دیه میذارم .-.
از کساییم که دلداریم دادند بسیار متشکراتم .0.
از هانائه چان هم بابت مهمونی دیروز بسی مچکرم *^*
خیلی خوش گذشت )*^*(
.
.
.
.
هـــآم .____./ 
دیه حرفی نی ^^
.
.
.
عام راستی این یه مدت بسی سرم شلوغه شعاید نتونم زیاد پست بذارم .-.
ولی هسدم ب نظرات ج میدم و گاها آن هم میشم .-.
.

.

.

.

پ.ن: یع داستان جدیدم شروع کردم .0. 
همراه با تضاد سیرک قراره بذارمش .0. 

   

یاه یاه یاه یاه :|


یکشنبه 9 اردیبهشت 1397♦ 08:31 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
 یوع :| 
 حالا نگرانم نشین من هنوز زنده عم :| 
 از کما بیاین بیرون به خدا حالم خوبه :| 
.
.
.
 آغـا مـن از نـت خـسـتـه شـدم :| 
 مـیـخـوام وبـو بـبـنـدم :|  
 اصـلـا حـال حوصـلـه نـمـونـده بـرام :| 
 البت نه این که بخوام حذفش کنمـا کلی خاطره دارم :| 
 منتها دیه نمیام :| 
 کسالت آور شده :| 
 اه :| 
 اعصابمم خورده :| 
 هم تو خونه هم بیرون خونه :| 
 نتم که هیچکس نی :| 
 کلا انگیزمو برای بقا از دست دادم :| 
 وصیتمم کردم تو اون سررسید آبی کمرنگه نوشتم :| 
 توی قفسمه نگا کنید میابینش :| 
 احتمالا تا تابستون یا شاید حتی بعد از تابستون هم نیام :| 
 بستگی داره کی اعصابم بیاد سر جاش :| 
 حتی ممکنه همین فردا اعصابم بیاد :| 
 ممکنه عم وسط شهریور بیاد :| 
 اعصاب داشتم ب نظرا ج میدم :| 
 نداشتمم نمیدم :| 
 خیلاصه الان خیلی متغییر شدم :| 
 یا نصفه شبی روانی میشم هار هار میخندم :| 
 یا سر سفره گریم میگره گام میشم تو اتاق سه ساعت گریه میکنم :| 
 یه دیقه سر هر بنی بشری داد میزنم :| 
 یه دیقه بعد میام میشم خاک پاش :| 
 همین :| 
 مرسی اه :| 
 پ.ن : دوباره شروع کردم دارم Guilty crown میبینم :| 
پ.ن2: امروزم بازارچه مدرسمون بود :| 
سوشی نمدی و قاب عکس فروختم :|
دوربین پولاروید هم برده بودم هی زرت زرت با بچه ها عکس مینداختم :|
یه فازی میداد ک بیا و ببین :|
سر هم صد و خورده ای تومن پول دراوردم :|

   خبر   :|
   

vocaloid *^*


شنبه 25 فروردین 1397♦ 09:38 ب.ظ♦ ♡Mao♡ ♡Tamaii♡♦
یو *^*
بهتون گفته بودم وکالوید فن شدم دیه؟ 
به موناسبت برگرشت لن اومدم یه سایتی رو بهتون معرفی کنم که یو عالمه از آهنگ ها وکالوید رو توش گذاشته *^*
اولین بار خودم از اینجا دانلود کردم ^^
(فرمت هاشون همگی mp3 هست ^^)
پ.ن : فک کنم باید با فیلتر شکن برین :|
رو عکس روز کیلیک کونین *^*
پ.ن2: ملکه قربون ادا بازیای وزیرش بره *^*
پ.ن3: و ملکتون همچان بازگشت لن رو تبریک میگه *^*

   وکالوید   هاتسونه میکو   لن کاگامینه   ملکه   :|
   

صفحات دیگه: 1 2 3 4 5 6

<