Mᴀɢɪᴄᴀʟ Aɴɪᴍᴇ - مطالب * کتاب / 本 *
اوتاکو بیدم *-* اوتاکو ها و انیمه لاور ها بیان تو *.*


معرفی کتاب «غریبه ای در خانه» ~شاری لاپنا #Shari Lapena


چهارشنبه 6 شهریور 1398♦ 05:32 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦

چقدر دوست داشتنی است که هر چیزی به تام می گوید، او باور می کند. روحیه حمایتی دارد و همچون سلحشوری برای او می جنگد. اما او از آن دسته آدم هایی نیست که به مراقبت مرد ها نیازی داشته باشد. هیچوقت نبوده است. 
او نیز عاشق تام است. عمق این دوست داشتن به اندازه ای زیاد است که خودش نیز تعجب می کند. امیدوار است که باقی عمرش نیز همین قدر او را دوست داشته باشد. اما فقط چون هر دو عاشق هم هستند، دلیل نمی شود که کارن را بشناسد. پس عشق چیست؛ یک توهم؟ ما عاشق آرمان می شویم و نه عاشق واقعیت.  دنیای آنان به همین شکل ادامه می یابد. به خودش گفت، از پنجره قطار به بیرون نگاه کنی، آدم های زیادی می بینی که عاشق یا فارغ می شوند و درکشان از واقعیت تغییر می یابد.


غریبه ای در خانه - A Stranger in the House
اثــر شــاری لــاپـــنــا - By: Shari Lapena


خب، اینجوری به پارتی که اون بالا نوشتم نگاه نکنین،
 داستانش جنایی و معماییه D:
در مورد یه زنیه به اسم "کارِن کراپ" که یه شب با ماشین محکم به تیر چراغ برق میخوره و یه تصادف وحشتناک میکنه، دقیقا همون شب توی همون محل یه مرد ناشناس هم به قتل میرسه و از شواهد پیداست که کارن توی صحنه ی جرم حضور داشته. اما به خاطر ضربه ای که به سر کارن وارد شده، کارن برای مدتی حاظه کوتاه مدتشو فراموش کرده. اما قاتل کیه؟ کارن چه ارتباطی به این قتل داره؟ کس دیگه ای توی صحنه ی جرم بوده؟ کارن کراپ واقعا کیه؟ اون مرد با کارن چیکار داشت؟...


در کل جالب بود، نمیشه گفت اونجوری که
روی جـلـد نـوشـته، اصلـا نشه حدس زد،
یه جاهایی خیلی شوکه کـنـنده بـود، ولـی
نویسـنـده ایـنقدر ساده و آروم اشاره کـرده
بود که آدم اصلا تعجب نمیکرد.
روند داستان هم همینجوری آروم و ملایمه
و داســتـان کـلـی هـم خـیـلـی جـالـبـه
این رابطه ی قوی و مانـدگـار بـیـن تـام و
کارن هم بسی برام ژذاب بود D:
جـز بـهـتـریـن چیـزایی که خوندم نیست،
اما خوشـم اومـد، تـوصیـه مـیـکـنـم ^-^
پ.ن: تو باغ داشتم میخوندمش D:


   Shari Lapena   A Stranger in the House
   

ملکه ی سرخ - Red queen ~ ویکتوریا اویارد #Victoria Aveyard ×نقره ای یا سرخ؟×


دوشنبه 21 مرداد 1398♦ 11:45 ق.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦

در مدرسه، ما در مورد دنیای قبل از دنیای خودمان یاد گرفتیم. درباره ی فرشتگان و ایزدانی که در آسمان زندگی و با دستانی مهربان و صمیمی بر زمین حکمرانی می کردند. بعضی می گویند این ها فقط داستان هستند، اما من این حرف هارا باور نمی کنم. 
ایزدان هنوز هم بر ما حکمرانی می کنند. از آسمان پایین آمده اند.
و دیگر هم مهربان نیستند.


وقتی دختری کوچک بودم، عادت داشتم روی ایوان خانه بنشینم و عبور قایق های زیبا را که به سمت پایتخت می رفتند، نگاه کنم. شید معمولا به خاطر این که اینقدر دلم می خواهد پادشاه را ببینم مسخره ام می کرد. آن موقع متوجه نمی شدم که این هم جزئی از نمایش آن هاست.  مثل میدان مبارزات، برای این که نشانمان دهند چقدر در قسمت خاکی دنیا محصور و محدودیم. و حالا دوباره قرار است بخشی از این دنیا باشم. اما این بار در سمت مقابل.


فقط نقره ای ها می توانند در مبازرات شرکت کنند چون فقط نقره ای ها می توانند از مبارزات زنده بیرون بیایند. برای نشان دادن قدرت و توانایی هایشان به ما، با هم مبارزه می کنند. شما برای ما چیزی نیستید. ما برتر از شماییم. ما خدایان شماییم. و این در هر ضربه ی فرا انسانی که به یکدیگر می زنند ، حک شده است. این دنیا نقره ایست؛ اما همزمان خاکستری هم هست. هیچ تفاوتی بین رنگ سیاه و سفید نیست.

مـلــکــه ی ســرخ  -  Red  queen
اثر ویکتوریا اویارد - Victoria Aveyard


تا حالا شده یه کتاب خیلی حرف دلتونو بزنه؟ ملکه ی سرخ برای من اینجوری بود، هم موضوعش و هم طرز بیان و نوشتش اونقدر قشنگ بود که میتونستم تک تک جملاتشو حس کنم، خیلی جاها وجه اشتراک زیادی با شخصیت اصلی «مِر بارو» داشتم و از همین جهت هم خیلی زیاااد دوسش دارم. به جرئت می تونم بگم جز بهترین کتاباییه که تا حالا خوندم^^
پ.ن: البته یه مجموعست، و این فقط جلد اولشه، چهار جلده و سه تا هم نیم جلد داره، ولی شما فعلا همین اولی رو داشته باشین ((:


داستانش خیلی هیجانیه، نمیخوام اسپویل کنم چون مزش میره، اتفاقای شوکه کننده و هیجانی هی تن تن پشت سر هم میوفتن، ولی کلا، بیشتر داستان به نژادپرستی و این چیزا ربط داره، زمانی که مردم دو گروه شدن، اونایی که خون ـشون سرخه و اونایی که خون ـشون نقره ایه. نقره ای ها بر خلاف سرخ ها قدرت های ماورایی دارن، در نتیجه از سرخ ها توی جنگ هاشون و به عنوان خدمتکاراشون استفاده می کنن و کلی بهشون سختی میدن در حالی خودشون لای پر قو زندگی می کنن، ولی این وضعیت وقتی عوض میشه که مِر بارو میاد و خیلی چیزا رو تغییر میده.
حتما بخونین ^-^


از بین شخصیتاش، من از همه بیشتر همون مِر رو دوس داشتم، ژولیان رو هم خیـــلی دوس داشتم و مِیون و کال هم شدیدا جز مورد علاقه هام بودن، اصلا هم برام مهم نیست که میون چقدر شخصیت کثیفی داره، من همچنان روش کراش دارم:| از کیلورن و فارلی هم بدم نمیومد ولی گاها خیلی دیگه وحشی میشدن ((: 



   Victoria Aveyard   Red queen   ملکه ی سرخ
   

معرفی کتاب اقیانوسی در ذهن ~Clare Vanderpool × Navigating Early#


یکشنبه 6 مرداد 1398♦ 08:02 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦

اولین باری که چشمتان به اقیانوس می افتد، معمولا یا ترسناک است یا هیجان انگیز. کاش برای من هم همینطور بود، اما من بالا آوردم؛ درست روی ساحل سنگی اقیانوس. تازه، شن هم من را یاد مامان می انداخت. همیشه میگفت رنگ موهای من قهوه ای شنی است. حالا که به فرق بین انواع رنگه ای قهوه ای و حتی قرمز دقت می کردم، متوجه منظورش می شدم. وقتی یاد او افتادم، اشک توی چشم هایم جمع شد. مادرم شبیه شن بود؛ شنی که وقتی از آب سرد می آیی بیرون و می لرزی، گرمت میکند... شنی که روی بدنت می ماند و روی پوستت اثر می گذارد تا یادت باشد کجا بوده ای و از کجا آمدهای... شنی که تا مدت ها بعد از بودن در ساحل، ته کفشت یا توی جیبت پیدایش می کنی. او شبیه شنی بود که باستان شناس ها در آن جستوجو می کنند؛ شنی که استخوان دایناسورها را میلیون ها سال توی لایه هایش نگه می دارد. به همان اندازه که شن گرم و خالص و نرم است، باستان شناس ها هم قدرش را می دانند، چون بدون شن، استخوان ها حتما می پوسیدند همه چیز متلاشی میشد.


اقیانوسی در ذهن - Navigating Early
اثر کلر وندرپول  -  Clare Vanderpool


داستان در مورد پسری به اسم جک بِیکر هست که پدرش یه نظامیه و مدتیه که مامانش مرده. جکی به یه مدرسه ی شبانه روزی توی مورتون هیل فرستاده میشه، جایی که با یه پسر اوتیست به اسم اِرلی اودِن آشنا میشه. ارلی از اون آدماییه که تا ابد سر حرفش میمونه و تو نمیتونی خلافشو ثابت کنی، ارلی میگه که عدد پی هرگز پایان نداره، پی فقط گم شده و باید به دب اکبر نگاه کنه تا راهشو پیدا کنه، چون عشق یه مادر خیلی قویه. ارلی می خواد بره تا برادرشو که توی جنگ کشته شده پیدا کنه. ارلی می گه فیشر مثل پی فقط گم شده. پس من می رم تا پیداش کنم!


داستان جالبی بود. از شخصیت ارلی اودن هم خیلی خوشم اومد. کل داستان یه حس امیدواری بهم می داد و یه جورایی به باور ها و اعتقادات آدما ربط داشت. شدیدا توصیه میکنمش ^-^


من با ارلی موافقم، عدد پی پایان نداره، با ناپدید شدن عدد 1 از صد رقم آخر، پی گم شد، ولی پی هرگز به پایان نمی رسه^^



   Clare Vanderpool   Navigating Early   book
   

همه چیز همه چیز ~ Everything everything


سه شنبه 21 خرداد 1398♦ 01:05 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
چند روز قبل وقتی که داشتم با آسمان نما درددل می کردم، خیلی سخت تلاش می کردم که تنها لحظه ی مهمی را که در زندگی ام را در مسیر او قرار داد پیدا کنم. لحظه ای را که به این سوال جواب می داد که چه شد که به اینجا رسیدم؟
اما هیچوقت این طور نیست که فقط یک لحظه باشد. مجموعه ای از لحظه هاست و زندگی تو می تواند از هرکدامشان به هزار راه مختلف منشعب شود. شاید یک نسخه از زندگی ات برای تمام انتخاب هایی که خودت انجام دادی یا ندادی وجود داشته باشد.
شاید یک نسخه از زندگی من این است که در هر حال بیمار باشم. 
نسخه ای که در هاوایی بمیرم. 
و یک نسخه ی دیگر هم هست که پدر و برادرم هنوز زنده اند و مادرم هم نشکسته.
حتی نسخه از زندگی ام که در آن از آلی خبری نیست


همه چیز همه چیز
Everything everything 
-- اثر نیکولا یون --
 
 
خوب با این که یه قسمت هاییش یه کم مزخرف میشد،
 ولی من در کل دوسش داشتم ^-^
راستش با خوندش یه جورایی امیدم به زندگی بیشتر شد ._.
قشنگه حتما بخونینش *-*
 
 
کلا داستان راجب به دختر بیچاره ایه که به خاطر مریضیش کل زندگیش از خونه بیرون نرفته!
بعد یه روز یه همسایه جدید میاد خونشون که این پسره آلی و خانوادشن و کلا مسیر زندگی مدی با این اتفاق عوض میشه و از این حرفا دگ ._.
 
 
فیلمم داره *0*
اگرچه فیلمش به جذابیت کتابش نبود ولی اینم خوب بود :))
ذاتا هر فیلمی رو که از رو کتاب میسازن به خوبی کتابش در نمیاد:|
یه کم زیادی آبکی بود فیلمه...
 
 
ولی اینم در کل قشنگ بود
و نیک رابینسون عم توش بازی کرده بید *-*
دوسش دارم =~~=
ژذابع =~~~=
 
 
عام بازیگر مدی هم این آماندلا بید ._.
خوشگله ولی ازش خوشم نمیاد :|
 
 
 فضای فیلم خیلی قشنگ و تابستونی بود ^-^
اولین کتاب نیکولا یون بود که جز پرفروش ترینا هم شد ._.
 




   Everything everything   Nicola Yoon
   

The forty rules of LOVE ~ ملت عشق #دانلود PDF ~ الیف شافاک


جمعه 3 خرداد 1398♦ 02:17 ق.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦

خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم، ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد، نوک قلمم کور. کفش های آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدم هایی را شناختم، قصه هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته. کفش های آهنی سوراخ شده؛ من اما هنوز خامم، هنوز هم در عشق همچو کودکی ناشی...
مولانا خودش را «خاموش» می نامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری، آن هم شاعری که آوازه اس عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستی اش، چیستی اش، حتی هوایی که تنفس می کند چیزی نیست جز کلمه ها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پر معنا گذاشته، چطور می شود که خودش را «خاموش» بنامد؟
کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و قلبش تپشی منظم دارد. سال هاست که به هرجا پا گذاشته ام، آن صدا را شنیده ام. هر انسانی را جواهری پنها و امانت پروردگار دانسته ام و به گفته هایش گوش سپرده ام. شنیدن را دوست دارم؛ جمله ها و کلمه ها و حرف ها را...
اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم، سکوت محض بود.
اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تاکید می کنند که این اثر جاودان با حرف «ب» شروع شده است. نخستین کلمه اش «بشنو!» است. یعنی می گویی تصادفی است که شاعری که تخلصش «خاموش» بوده، ارزشمند تری اثرش با «بشنو» شروع می کند؟ راستی، خاموشی را می توان شنید؟!
همه ی بخش های این رمان نیز با همان حرف بی صدا شروع می شود. نپرس «چرا؟» خواهش می کنم. جوابش را تو پیدا کن و برای خودت نگه دار. 
چون در این راه ها چنان حقایقی هست که حتی هنگام روایتشان هم نباید از پرده ی راز در آیند.
عزیز. ز. زاهارا -(از متن کتاب)-
میتونم صد دفعه دیگه تاکید کنم که ملت عشق رو بخونین ._.
واقعا یه چیز خیلی خوبیه به آدم آرامش میده...
اثر : الیف شافاک

   ملت عشق   الیف شافاک   Text
   

ملت عشق ... ♡


سه شنبه 24 اردیبهشت 1398♦ 08:13 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦

زندگی ات بلانقصان، کامل و بی کم و کاست است. یا چنین تصور می کنی. با عادت هایت کنار می آیی و اسیر تکرار ها می شوی. گمان می کنی همانطور که تا امروز زندگی کرده ای، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد. بعد، در لحظه ای نامنتظر، کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر. خودت را در آیینه ی این انسان نو می بینی، آیینه ای سحر آمیز است او؛ نه آنچه داری، بل آنچه نداری، آن را نشانت می دهد. و تو می فهمی که سال های سال، در اصل، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کرده ای و در حسرت چیزی ناشناخته بوده ای. حقیقت مثل سیلی به صورتت می خورد. این شخص که خلا درونت را نشانت می دهد، ممکن است پیری، استادی، دوستی، رفیقی، همسری یا گاه کودکی باشد. مهم این است روحی را بیابی که کاملت می کند. همه ی پیامبران این پند را داده اند: کسی را پیدا کن که خودت را در آیینه ی وجودش ببینی! آن آیینه برای من، شمس است.
عشق در نظر کسی که عاشق نیست، کلمه ای خشک و توخالی است. نیمی فریب، نیمی سفسطه. آن که عاشق نیست، عشق را نمی تواند درک کند. آن که عاشق است، نمی تواند وصف کند. در این صورت، در جاهایی که کلمات توان ندارند، عشق را مگر می توان در قالب سخن ریخت؟
+ملت عشق

   Text
   

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد ~ دانلود کتاب


چهارشنبه 10 بهمن 1397♦ 11:45 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦

می خواهم داستانی برایت بگویم، یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر سک پادشاهی را نابود کند. یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند. هر کس از آن می نوشید، دیوانه می شد. صبح روز بعد، همه ی مردم از آن آب نوشیدند و همه دیوانه شدند. به جز پادشاه و خانواده اش که چاه مخصوص خود را داشتند و جادوگر نتوانسته بود آن ها را مسموم کند. شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سری سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامت عمومی مردم را مهار کند. اما پلیس ها و کاراگاه ها هم از آن آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیمات شاه احمقانه است. بنابراین تصمیم گرفتند توجهی به آن ها نکنند. وقتی مردم فرمان ها را شنیدند، مطمئن شدند که شاه دیوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند. پس به طرف قصر شاه رفتند، تظاهرات کردند و از او خواستند تا کناره گیری کند. شاه با نومیدی تصمیم گرفت کناره گیری کند اما ملکه با مهربانی به او گفت:"بیا ما هم برویم و از آن چاه عمومی بنوشیم. آن گاه ما هم مثل بقیه می شویم." و همین کار را کردند. پادشاه و ملکه از آن چاه نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن. زیر دست ها بلافاصله توبه کردند؛ حالا که شاه این اندازه خردمندانه سخن می گفت، چرا باید او را برکنار می کردند؟!


«ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد»
←اثر پائولو کوئیلو →
لینک دانلود PDF
○ ← کلیک → ○


   ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد   کتاب   دانلود   PDF
   

کتاب قلعه ی متحرک هاول / Howl's moving castle ~ハウルの動く城


شنبه 7 مهر 1397♦ 07:43 ب.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
سهـلـــاممم >.<
چــه خبـرا؟ خـوبین خوشین؟
من که خیلی شنگول میزنم 
احیانا "قلعه ی متحرک هاول"رو دیدین دیگه؟
و متوجه عـــمق جــذابـیـتـش شدین دیگه؟
هــــر کـــی نــدیده نابوده به معنی واقعی:|
آه که من چقدر به هاول عــشــق مـیورزمT^T
جــــــز اولـیـن کـــراش هـــام بوده T^T ...
خب این انیمـه بر اســاس یه رمـــان بـسـی
خـــفـــن ســــاخــــتـــــه شـــــده *0*
که نوشـتـه ی دایـانـا جونـز هـسـتـــش *.*
مــــن همــــین دیـــروز تمـومش کردم و 
باید بـگم خـیـلی بهتر از انـــیـمـــه بـــود!
خـــیلـــی از شـخـصیـتا تـوی انیمه نبودن.
کسایی مثل خواهـر هـــاول یـا خواهرزادش،
یا مادر خونده ی سوفی و اون یکی خواهرش،
کــه نـقـش بسی مـهمی داشتن تو ماجرا ._.
گرچـه که پایان انیمه رو بیشتر دوس داشتم:|
هعی خداع =-=
*برای دانلود PDF روی عکس زیر کلیک کنین*
+
با کلی بدبختی از کتابفروشی پیداش کردم :|
تازه حالا مامانم راضی نمیـشد بـــخره =-=
آخـــرشـــم خــودم پــــولشــو دادم *-*
حدس میزنید چقدر جو گیرم به خاطر این که
خودم بابت هاول پول پرداخیدم؟ *---*
undefined

   انیمه   قلعه ی متحرک هاول   Howl's moving castle   Anime   Book
   

Memories of a geisha / خاطرات یک گیشا ~芸者の思い出


چهارشنبه 2 خرداد 1397♦ 12:46 ق.ظ♦ ♡мɒo♡тɒмɒii♡ ♦
یو مینا ^^
 یا خدا ساعت ۳ صبه دارم پست میذارم :|
 راستی روزه میگیرین؟
 امتحانا چطورن؟=_=
عامدم با معرفی یه کتاب بسی خفن *0*\
"خاطرات یک گِیشا - Memories of a geisha
خیلی خوبه *^* 
ملکتون خیلی بدجور درگیرش شده بود *^*
 در کل پنچ شیش روزه تمومش کردم *0*/
اخرشم اینقدر خوب و خوش تموم میشه که نگو =0=
در اوج نا امیدی یهویی به امید میرسه *_*
داستان راجب یه دختریه به اسم شیو ساکاماتو
 که به یه اوکیا فروخته میشه،
و بعدش یکی از معروف ترین گیشا های کیوتو میشه *0*
+اسمشو به سایوری نیتا تغییر میده 
+ توجه کنید که تا ۹ سالگیش کفش پاش نکرده بوده!!
+ بین شخصیتاش من از همه بیشتر
مامه ها و رئیس رو میدوستیدم *^* 
مخصوصا مامه ها *^*
+ از هاتسومومو هم گاهی خیلی خوشم میومد
رفتاراش خیلی شبیه دختر عمومه :/
حتما بخونین اطلاعات ژاپنیتونم بد جور بالا میبره *^*


   خاطرات یک گیشا   کتاب   رمان   ژاپن   گیشا   geisha   memories of a geisha
<